رمان خانه ی شیطان

جمعه 14 مهر 1396 12:08 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♛heart is destroyed♛
http://up.vbiran.ir/uploads/22130141098169440265_6.pngسلام بعد از قرن هاhttp://up.vbiran.ir/uploads/22130141098169440265_6.png
متاسفانه رمان فرشته ی خوشبختی ادامه نداره
چون هر چه برزگ میشم ایده های جدید میاد توی ذهنم
خب این رمان جدیدمه 
ولی بازهم ژانرش ترسناکه برای خوندش اگه دوست داشتید
برید ادامه

_هورااااااااااا!!
حس کردم یکی زد به پشت سرم
برگشتم دیدم این یاسمن خل چلس
یاسمن: هوی فاطی چرا جیغ میکشی؟؟
_ پ.ن نمیدونی مدرسه تموم شدددد
یاسمن: خب که چی!؟؟؟
پریا:دروغ تو از صورتت معلومه خوشحالی خله:|
یاسمن:به کی گفتی خله؟!
بهار:راستی بچه ها چطوره قبل از اینکه کنکور بیاد و ما عین خر بخونیم چطوره بریم شمال؟؟
بچه هام جیــــــغ زدن
یوهوووووووووو
منم خیلی خوشحال بودم
بعدشم رفتم خونه
به مامان و بابام این موضوع گفتم
مامانم هم راضی نشد بخصوص بابام اما بعدش با هزارتا بدبختی قبول کردن
اما میدونستم خیلی ناراختن
بعدشم به بهار زنگ زدم و کلی خندیدیم
بهار هم گفته که یه خونه توی شمال ماله پدرشه و قراره کلیدشو به بهار بده
و ماهم بریم اونجا
ساعت 7:00
مامان:بلند شو صبح شده مگه نگفته بودی میخوای بری شمال...
یدفعه مث برق پا شدم
_نههههه مامانم با ساعت 6 بیدارم میکردیییی
مامان:خب حالا چه فرقی میکنه؟؟؟؟
رفتم دستشویی و به بچه ها زنگ زدم که کجان
_سلام یاسی خوبی کوجایی؟؟
یاسمن:هوی خل چل کوجایی تو؟؟؟
من الان فرودگاهیم:|
وقتی گف فرودگاه زود به صورتم اب پاشیدم ...
صبحونه هم نخوردممممم عین برق میپردیدم به اون اتاق مامان هم تعجب کرده بود
توی دلم گفتم حالا مامانم میگه ای دختر دیوونس.....
مامان:وای دختر چی شده؟؟؟؟؟ کی میاد دنبالت؟
_ه..... هیچی. پریا با مامانش
بعدشم اماده شدم و ساکمو برداشتم
مامان:اونجا مراب خودت باش.. برات سالاد الویه درست کردم
با بچه ها تقسیم کن و بخور
_وای دستت در نکنه به به چه شود فردا صبح
مامانمو بوسیدم نمیدونم چرا حس کردم دیگه نمتونم مامانمو ببینم
_مامان بابا کو؟؟؟
مامان:رفت سر کار.....
قلبم گرفتتتت خیلی ناراحت شدم نتونستم ببینمش
یدفعه یکی بوق زد به خودم اومدم
پریا: به به فاطی خانم..... چه صحنه ی رو مانتیکی
ای خدا لعنت کنه پریا بود خدای انحرافیت..
بهش محل ندادم به مامان پریا سلام کردم بعدشم با مامانم حرف زدو
منو پریا موندیم توی ماشین
_پریا توهم دیر کردیا؟!
پریا:جـان؟؟؟
_نمیدونی الان یاسمن توی فرودگاهه
پریا: اخه خل چل یاسمن تازه صبحونه داره میخوره
توی دلم هزارتا فحش به یاسی دادم
اگه برسم فرودگاه خفش میکنم بهم دروغ میگه..
مامان پریاهم سوار ماشین شد و منم به مامانم از پنجره دست تکون میدادم
ناراحت بودم از اینکه پدرمو ندیدم
بلا خره سیدم فرودگاه و منم پیدا شدم پریا هم از مامانم خدا حافظی کردو ما وارد فرودگاه شدیم
دوتا اسگل دیدیم دارن بهمون دست تکون میدن
بهار و یاسمن بود
وقتی یاسمنو دیدم از فاصله ی یک متری کیفمو پرت کردم سمتش خداروشکر خالی بود
موبایلم دستم بود مستقیم خورد به صورتش اونم جیغ کشید اومد سمتم
منم جیغ کشیدم مردمم نیگاه میکردن
 یاسمنم بلاخره منو گرفت تمام اب بطریشو ریخت روی صورتم
بعدشم خیلی خندیدیم بعد از چند ثانیه بلاخره جلوی قطار رسیدیم
اسمامونو خوند ماهم توی واگن 8 گرفتیمو نشستیم
رمان های ترسناک خوندیم
بهار هم چیزهای ترسناک میگفت ماهم میخندیدیم
بعدشم شب بود اکثر مردم خوابیده بودن فقط من بدبخت خوابم نیومد
نمیدونم چم شد خفاش شب شده بودم:/
...... دنبال موبایلم میگشتم
یدفه صدای یه جیغ زن رو شنیدم...
_فکر کنم خیالاتی شدم..
پوزخندی زدمو روی صندلی نشستم دوباره صدای خش خشی رو شنیدم
فوضولیم گل کرد. از واگن خارج شدمو نور موبایل رو روشن کردم.....
ضدای یه کسی رو شنیدم که در حال خوردن یه نفر بود اب گلومو با هزارتا بدختی قورت دادم
یه  موجود سیاه رنگ دیدم چون قطار هیچ لامپی روشن نبود
هیچی دیده نمیشد چشماش قرمز بودن و توی تاریکی میدرخشیدن
خیلی ترسیدم
با صدای لرزونی گفتم
_توی کی ... کی ... هستی
داشت بهم نزدیک میشد
دو بار پلک زدم یدفعه اون موجود غیب شد پشت سرمو نگاه کردم هچکی نبود
خندیدم گفتم:
_احتمالا دوباره خیالاتی شدم ....
بیخیال شدمو به واگن برگشتم
بعدشم خیلی خسته بودم هم ترسیده بودم احساس میکردم یکی بالای سرمه....
بهار
فاطمه داشت از یه چیزی غریبی که دیشب ساعت 3 توی قطار دیده بود حرف میزد خیلی ترسیده بود
  ماهم گفتیم
شاید از بس رمان های ترسناک خوندی خیالاتش گل کرده
_فاطی هیچ موجودی نبوده باور کن خیالاتی شدی!!
مدام میلرزید و میگفت من دیدمش ما هم نگران میشیدیم
بعدشم اونو توی بغلم گرفتم و خوابش برد.......
فاطمه
با صدای ناز بهار بلند شدم
بهار:رسیدم پیدا شو.....
ما هم پیدا شدیم بعدشم با یه ماشین رسیدم به شمال
خیلی زیبا بود باور نمیکردم از اون چیزی که توی ذهنم فکر میکردم زیباتر بود!!
یه خونه ویلایی بزرگم اونجا بود
_خیلی قشنگه مگه نه پریاا.. اصن اینجا خیلی قشنگه
پریا:یه دفعه نیفتی کار دستمون بدی
یاسمن با صدای شوخی گف:
_بچه ها!!
منو پریا برگشتیم سمتشون
یاسمن:بهار میگه کلیدو نیاورده
پریا:خفه شو باو..... ترسوندی منو:|
بهار: من مطمئنم اوردمش...... آها پیداش کردم!!
همگی با هم:هوففففف
یاسمن : اگه پیدا نمیشد الان اینجا میپوسیدم
منم از کلمش خندم گرف
_جایی به این زیبایی!!!!
پریا: اره جون عمت
یدفعه بهار با ناله ای داد زد
_به جای این همه گل گفته هاتون کمک کنین این در خونه باز نمیشه نعلتییییی.....
یاسمن یه چشمک زد به بهمون رف به سمت بهار دوتاشون داشت هل میدادن فایده نبود
پریا: شاید کلیدو اشتباهی اوردی سواره( به بهار میگفت سواره-_-)
با کلمه ی پریا ترسیدیم و بهش زل زدیم
پریا: چی شده انگار من کلیدو ارودم
بهار: اولن سواره عمته.....
و دعوا شروع شد
هر یکشیون یه چیزی میگفت منم یه حس بهم میگفت برو درو بزن با استرس
سمت در رفتمو دستمو اوردم بالا
بچه ها هم تعجب کرد بودن
پریا: حالت خوبه؟؟ فاطی؟ کسی خونه نیست....
یاسمن : مگه قرار بود کسی دیگ ای بیاد خونه؟
بهار: نه....برای چی کلیدو دادن به ما اصن؟
به حرفاشون گوش ندادم محکم دوباره در زدم به در....
صدا داخل جنگل پخش شد
یاسمن: فاطی مطمئن باش کسی خونه نیس مگه به کسی ... !
یدفعه در با صدای ناله ی بزرگی باز شد.....
ادامه دارد........




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 مهر 1396 12:34 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic