تبلیغات
رمان نویســــان - قسمت سوم رمان پرنسس سرزمین ترس

قسمت سوم رمان پرنسس سرزمین ترس

دوشنبه 17 مهر 1396 04:07 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Zhina
سلام
پوستر رمانو عوض کردم چطوره؟
این قسمت مهمه اما بعدی دیگه خیلی خیلی مهمه
فقط یه چیزی چرا یکمی نظری چیزی نمیدین بابا نظر بدین جوهر گوشیتون تموم نمیشه که!
در ضمن چرا انتقاد نمیکنین؟!
خب همین بفرمایین ادامه امیدوارم خوشتون بیاد
از زبان خودم یا همون نویسنده
اتاق لیزا در سکوت مطلق قرار گرفته بود. نسیم خنکی از پنجره ها وارد اتاق میشد. امروز از نظر لیزا روز خوبی بود چرا که هوا آفتابی بود و لیزا پرده های بلند ابی رنگ را کنار زده بود و اجازه ورود روشنایی ره به اتاق داده بود. ناگاه باد شدیدی در اتاق بوجود امد و گدر سایه هایی را که با سرعت حیرت اور قابل رویت بود. هر چه بود کسی در این اتاق بود اما مگر میشد؟! چکسی چنین سرعتی را داشت. کتابی بر زمین از دستان یک فرد افتاد و ان فرد بسرعت غیب گشت و تنها میشد مه ای کم رنگ را در پشت سر او دید. چهره اش غیر قابل رویت بود. کتاب جلدی چرمی داشت و بر روی ان نوشته شده بود: دفترچه خاطرات امیلی
از زبان لیزا
از خواب بلند شدم. کمی چشمامو مالوندم تا متوجه بشم که کجام. یه ان از جام پریدم اتاق من روشن بود و این به این معنی بود که امروز هوا افتابیه. دلم میخواست از خوشحالی جیغ بکشم. پرده ها رو کامل کنار زدم و گذاشتم تا نور وارد اتاقم بشه. وایسا ببینم اونا لکسی و لیام نیستن؟ اونا اینجا چیکار میکنن نگاهی به ساعت انداختم وای خدای من اگه عجله نکنم حتما دیرم میشه.زود پریدم و یه شلوار جین ابی نفتی پوشیدم و لباس قرمز رنگ استین کوتامو که خیلی دوسش داشتم و واقعا مناسب هوای افتابی بود رو پوشیدم. به طرف اینه رفتم و مشغول شونه زدن شدم. از تو اینه به خودم نگاه کردم. قد نسبتا بلند و اندام لاغر. موهای مشکی لختی داشتم که تا گودی کمرم میرسید و از جلو چتری کرده بودمشون و همین صورتمو خیلی شیطون جلوه میداد. چشمای ابی درشت داشتم که به زلالی دریا بودن. به قول لکسی زیبا ترین عضوم چشمام بودن و مژه های بلند و فری که چشمامو قشنگ تر جلوه میداد. پوست خیلی سفیدی داشتم و به قول انجلینا ادمو یاد ماست می انداخت. صدای داد و فریاد لیام داشت میومد. چنان میکوبوند تو در که گفتم در شکست. از اینه و بررسی کردن قیافم دل کندم و رفتم لب پنجره. داد زدم لیام و کولمو به طرفش پرت کردم که از شانس بدم کوله درست خورد تو سرش. برگشت و بهم نگاه کرد واقعا خندم گرفته بود و نمی تونستم کنترلش کنم و همین باعث شد که لیام فکر کنه از عمد طپزدمش تو سرش واسه همین اونم کوله منو گذاشت وسط جاده و بدبختیش اینجا بود که یه ماشین داشت با سرعت میومد. چنان جیغی کشیدم که گوش فلکم کر می کرد. حتی کفشامم درست پام نکردم و پریدم وسط جاده و کولمو برداشت. ماشین سریع زد روی ترمز و درست 1 سانتی متری من ایستاد. ماشین سه سرنشین داشت. تو این یه هفته تا حالا ندیده بودمشون و حدس زدم که باید مسافری باشن یا به اینجا نقل مکان کرده باشن چون لیام و لکسی هم با تعجب نگاهشون میکردن. هر سه سرنشین پیاده شدن. یه دختر خیلی زیبا واقعا زیبا بود پوست روشن نه خیلی روشن که دلو بزنه ملایم بود و چشمای سبز رنگ خیلی ملوسی داشت. موهای بلوندی داشت که یه فر خیلی بزرگم داشت و اطرافشو گرفته بود. دو سرنشین دیگه پسر بودن یکیشون خیلی عضله ای بود و خیلی بزرگ بود جوری که باعث میشد ازش بترسم. پوست گندمی داشت و چشمای سیاه رنگ. موهای سیاهی هم داشت و بهشون حالت داده بود و اما سرنشین سوم اون پوست خیلی خیلی سفیدی داشت حتی از مال منم سفید تر درست عین رنگ پوست یه مرده البته نه دیگه اونقدر وحشتانک ولی یه چیزی تقریبا شکل و شمایل اون. چشمای ابی تیره ای داشت و اخم شدیدی هم کرده بود. موهای خرمایی رنگی داشت و به طرف بالا زده بودشون و چند تاری بر روی پیشونیش ریخته بود. بدبختیش اینجا بود که هر سه تاشون بهم زل زده بودن. لیام و لکسی دستمو گرفتن و کمکم کردن تا بلند شم. به راننده ماشین که اون پسر عضله ای ترسناک بود خیلی اروم گفتم ببخشید خواهش میکنم دنبال من بیاین تا خسارتو بپردازم(یکم چرخای ماشین زیاد ساییده شدن). اومد دهن باز کنه تا یه چیزی بهم بگه اون پسر رنگ پریده دستشو گذاشت رو شونش و در اخر بهم گفت بیشتر مراقب خودت باش جونت واقعا واسه بعضیا خیلی با ارزشه! و هر سه تاشون سوار ماشینشون شدن و رفتن. ما هم سه تایی راه افتادیم و به طرف مدرسه رفتیم. تو راه خیلی در مورد جمله اون پسر رنگ پریده صحبت کردیم لکسی میگفت پسزه ازم خوشش اومده و لیام شدیدا مخالفت میکرد و میگفت که منظورش حتما این بوده که جونت واسه خانوادت و دوستات با ارزشه اما من احساس میکردم که منظورش دقیقا این نیست.یکمم در مورد ماشینشون صحبت کردیم مدل ماشیینشون ferrari 458Speciale قرمز رنگ بود و من به شخصه عاشقش بودم. 
از زبان رابرت( پسر رنگ پریده)
_ من مطمئنم خودشه اون درست شبیه ارباب اگوستوسه.
ویلیام(پسر عضله ای): از کجا معلوم شاید فقط شبیهه
_ نه من میگم ودشه وگرنه چرا نتونستم به ذهنش نفوذ کنم؟!
تلما( دختر مو بلوند): شاید شاه پسند همراهش بوده
_ میشه بگی چرا شاه پسند همراهش باشه اون گیاه نادریه علاوه بر این اون که از وحود امثال من خبر نداره پس چرا یه گیاه مسخره رو با خودش حمل کنه؟
تلما: باشه چرا عصبی میشی فقط یه نظره. ببین به نظر من کار رو با همین دختره شروع میکنیم تا امروزم معلوم میشه که خودشه یا نه. اگه خودش نبود کتاب رو بر میگردونیم. نظرتون چیه
ویلیام: پوووف چی بگم من تسلیم. حالا من تا فردا بگم نه شما دوتا گوش میکنین؟
_ پس من میرم برای جاسازی کتاب!
از زبان نویسنده
ویلیام و تلما منتظر موندن و رابرت با سرعت به طرف خونه لیزا رفت. تونست از در عبور کنه و بشکنی زد. زیر لب گفت واقعا شانس بهم رو کرده ها بعد این همه سال گشتن تونستم پیداش کنم و الان دقیقا تو مرحله سوم نقشم! رابرت خونه رو کامل گشت زد و بالاخره اتاق لیزا رو پیدا کرد. معلوم بود که دختر کتاب خونیه چونکه اتاق پر بود از کتاب. یه کتابخونه کوچیک بود و اون کاملا پر از کتاب بود و بقیه کتابا روی زمین چیده شده بودن. کتاب مورد نظر رو از کولش بیرون اورد و روی جلدش دستی کشید تا خاک هایش پاک شود. زیر لب گفت ای امیلی اگه بدونی چه عذابی رو به وجود اوردی فقط دعا کن بتونم برش گردونم بتونم سرزمینمو سر و سامون بدم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 17 مهر 1396 04:06 ب.ظ