تبلیغات
">
رمان نویســــان - قسمت دوم رمان پرنسس سرزمین ترس


رمان نویســــان

دوستان سلام
شرمنده که دیر شد بفرمایین ادامه
اوه راستی این قسمت زیاد مهم نیست اما قسمت بعد وحشتناک مهمه.
هر چی که جلوتر بریم ممکنه داستان کمی گیج کننده بشه و نیاز به یه اطلاعاتی هست که تو قسمت بعد میگم.
حدود دو ساعتی پروازم طول کشید. از مسافرت با هواپیما متنفرم واقعا خسته کنندس. بالاخره هواپیما رسید و پیاده شدم. حدود نیم ساعتی منتظر موندم تا چمدونام رسید. دوتا چمدون بیشتر نداشتم. یکیش لباسام و لوازم الکترونیکیم بود و اون یکی پر بود از کتاب. بعد از گرفتن چمدونام سوار یه اژانس فرودگاه شدم و اومدم فورس.بابا توی ترمینال منتظرم بود. وقتی که رسیدم از استرس کم مونده بود پس بیفتم. خب البته طبیعی هم بود. اخرین باری که بابا رو دیدم اممم فکر میکنم حدودا 4 سال پیش بود. وقتی که 13 سالم بود. پیدا کردنش زیادم سخت نبود. نفس عمیقی کشیدم و بطرفش رفتم. هر دومون بهم زل زده بودیم. انگار هردو هیچ موضوعی برای صحبت نداشتیم. اخر سر صحبتو باز کردم و گفتم: سلام بابا

در یک حرکت ناگهانی بابا منو به آغوش کشید. میشناختمش میدونستم این کار واسش خیلی سخت بوده. لبخندی زدم و دستامو دورش حلقه کردم. باب گفت: خیلی بزرگ شدی

_: چهار سال از اخرین دیدارمون میگذره

بابا: از اینکه این همه سال از دیدنت محروم بودم ناراحتم.

لبخندی زدم و بهش نگاه کردم. میدونستم که داره سخت تلاششو میکنه تا با یه جمله ای سر صحبت رو باز کنه ولی انگار که ناکام مونده بود و در اخر فقط گفت که بیا تا بریم خونه. توی راه سکوت سنگینی برقرار بود ولی هیچ کدوم تمایلی برای شکستنش نداشتیم. هردومون نیاز به فکر کردن داشتیم. از پنجره ماشین بیرون رو نگاه میکردم. درختای بلند و سر به فلک کشیده انگار که قصد داشتن تا فضای بسته ای رو به وجود بیارن و مانع ورود پرتو های نور خورشید بشن که در این امر ابرر ها هم باهاشون همکاری میکردن.فضای خفه و دلگیری بود. از همین الان دلم برای فلوریدا تنگ شده بود. برای آنجلینا. خیلی دلم میخواست قبل از رفتنم دوباره باهاش صحبت میکردم.به خونه رسیدیم. یه خونه ی قدیمی دو طبقه. خیلی بزرگ نبود اما کوچیک هم نبود. مورد قبول بود. به اتاقم رفتم. هنوز فرقی نکرده بود البته بجز مودمی که بابا به تازگی برای من گذاشته بود. چمدونامو باز کردم و همه کتابا و لباسامو توی کمد جا سازی کردمو همراه بابا برای خوردن شام به پایین رفتم.به اشپزخونه رفتم و پشت میز غذا خوری نشستم. از بابا پرسیدم که ناهار چی داریم
بابا: اسپاگتی
_: اخ جون. و از خوشحالی جیغی کشیدم.
بابا: زیاد خوشحال نباش. فکر کنم با دیدن ناهار از اسپاگتی متنفر بشی.
بابا دیگ غذا رو آورد و گذاشت روی میز. با اشتیاق پریدم و در دیگ رو باز کردم و با دیدن غذا قیافم تو هم رفت. بیشتر شبیه یه مشت کرم بودن. یه مشت کرم مریض که در اثر مریضی زرد شده بود. لابد زردی گرفته بودن. بلند شدم و دیگ غذا رو توی سینک گذاشتم. رفتم سر وقت یخچال و دوتا تخم مرغ بیرون اوردم و سرخشون کردم و با بابا تعهد بستیم که از این به بعد غذا ها با من. بعد از خوردن ناهار رفتم تو اتاقم و توی توییتر یکمی چرخ خوردم. البته بماند که هر از گاهی سرعت وای فای واقعا داغون بود و دلم میخواست تا خودمو خفه کنم. شب از خستگی خوابم برد و حتی وقت نکردم که دفترچه خاطراتمو پر کنم.
_____________________________________
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و با عجله به طرف پنجره اتاقم رفتم و به امید ورود روزنه ای از نور پرده رو کنار زدم اما افسوس که هیچ نوری نبود که بخواد وارد بشه. اسمان گرفته بود. شاید بغض کرده بود. شاید درون دل اسمان هم مثل من غوغایی برپا بود.از پنجره دل کندم و به حمام رفتم و یک دوش سریعی گرفتم. موهام هنوز خیس بود اما اصلا حوصله ی خوش کردنش رو نداشتم. یک شلوار جین مشکی به همراه یک پیراهن یقه اسکی سفید پوشیدم و پالتوی مشکی مخملی ام رو برداشتم و پوشیدم. به طبقه پایین رفتم. بابا خونه نبود پس حتما رفته بود سرکار. بابا توی شرکت ثبت احوال کار میکرد. چکمه های مشکیم رو پوشیدم و کوله سفیدم رو بر دوشم انداختم و از خانه بیرون رفتم. هوا کمی سرد بود و منم که واقعا سرمایی بودم. دستام رو به دورم حلقه کردم و به طرف دبیرستان رفتم. فورس شهر کوچیکی بود و فقط یه دبیرستان داشت. پس به راحتی پیداش کردم. به داخل رفتم و بعد از انجام دادن یه سری کارای اداری و امضا کردن ها برنامه کلاسیم رو گرفتم. اکثریت بچه ها به من زل زده بودن. جو اونجا برام سنگین بود. از اینکه کسی بهم زل بزنه متنفرم و الان در معرض دید همه هستم. از بین بچه ها دو نفر به سمتم اومدن. یه دختر و یه پسر.
دختر: سلام. تو لیزا اندرسون هستی؟
پسر: دختر انریک اندرسون؟
_: بله خودم هستم.
پسر و دختر: خوشبختیم من لکسی هستم و اینم برادرم لیام هستش.
_: شما دو قلو هستین؟
لکسی و لیام: اره ما دو قلو هستیم.
لیام: و از الان دوستای خیلی خوبی برای هم.
و دستش رو دور گردنم انداخت. خب پیدا کردن دوست توی روز اول در یک دبیرستان جدید اونقدرها هم سخت نبود. من و لیام و لکسی به دوستای خیلی خوبی واسه هم تبدیل شدیم و اولین هفته من توی دبیرستان فورس به بهترین شکل ممکن گذشت...
برچسب‌ها:
|چهارشنبه 12 مهر 1396| 02:10 ب.ظ|Zhina نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives