تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل نهم ~ گردهمایی


رمان نویســــان

میتزویو، روکو و میکو سراسیمه با انبوهی از ورق در زیر بغل از یکی از پلکان های سالن اصلی پایین می امدند. متزویو نیمی از انبوه ورق های در دستش را به من داد و زانو ها و کمرم از سنگینی انها خم شد. در حالی که وانمود میکردم نفسم به سختی در می اید گفتم: حمل کردن اینا کار حضرت فیله!

به سختی انها را جا به جا کردم و به عکسی که میلیون ها کپی از ان گرفته شده بود نگاه کردم. بلافاصله بعد از دیدن ان چنان قهقهه ای سر دادم که همه ی عکس ها از دستم لیز خورد و زمین افتاد و من در حالی که روی زمین قش و ریسه میرفتم بین قهقهه هایم خنده کنان گفتم: کارتون حرف نداره بچه ها!

میتزویو غر غر کرد: خودت باید جمعشون کنی!

بلند شدم و در حالی که هنوز میخندیدم ورق ها را جمع کردم. از سمت راهروی متروکه ای که من و میتزویو در ان سوبارو را دیده بودیم به سمت سالن غذا خوری رفتیم. حال ما درست مثل دار و دسته ای 6 نفره از خلافکار ها شده بودیم. در راه از روکو پرسیدم: میتزویو رو کی شریک جرم کردین؟

میکو خندید و گفت: مچمون رو گرفت. بعد هم که گفتیم تو رو میشناسیم گفت که با ما همکاری میکنه ولی عجب شاهکاری در اوردیم.

شینامی در حالی که لبخندی شیطنت امیز بر لب داشت پرسید: کی زحمت فتوشاپش رو کشید؟

میتزویو جواب داد: روکو.

شینامی با لحن مهربان و شاد به تمجید پرداخت: کارت عالی بود!

روکو سرخ شد. این عکس العمل عادی او در مواقعی که مورد تمجید قرار میگرفت بود. همه به ان عادت کرده بودند الا میتزویو او خنده کنان گفت: چقدر صورتت با نمک شده!

روکو به رنگ جگری و بعد ارغوانی تغییر رنگ داد. کم مانده بود از خنده روده بر شوم که کائوری 3 پسر را در هنگام عبور دید در حالی که سه تا از ان برگه ها را به انها میداد لبخند شیطانی ای بر لب داشت. من که کمرم داشت از جا به جایی ان حجم کاغذ نصف میشد به سمت انها رفتم و در حالی که نیمی از ورق هایم را به انها میدادم با لحنی شوخ طبع و سر خوش گفتم: برین و به هر کسی که توی راهتون میبینین و میدونین که همه چیزو لو نمیده بدین.

روکو مرا دست انداخت: حالا کی شریک جرم پیدا میکنه؟

ما قدم هایمان را بلند تر کردیم و به حالت دویدن در امدیم شینامی و میکو برای مدت کمی از ما جدا شدند تا به 4 دانش اموزی که سر راه دیده بودیم ورق بدهند. به صورت های اطرافیانم نگاه کردم. کائوری که شاد و خندان پا به پای میکو بالا و پایین میپرید و ذوق میکرد مرا متعجب کرده بود. چشمان سبز رنگش از شادی میدرخشید و لباس سبز یشمی و زرد رنگ گشادش تکان تکان میخورد که کمربند طلایی رنگی که به شلوار ابی رنگش بسته بود را اشکار میساخت ( مطمئنا برای انتخاب لباسش ساعت ها وقت گذاشته بود ). شیطنت خالص در چشمان ذوق زده ی میکو به چشم می امد موهای قهوه ای رنگش صورتش را پوشانیده بود اما باعث نمیشد از سرعتش در هنگام دیوانه وار دویدن کم شود. میکو و کائوری به یکدیگر نگاه میکردند و میخندیدند. در صورت و لبخند زیبای شینامی هیجان دیده میشد. در هنگام دویدن موهای طلایی رنگش تکان تکان میخورد و زیبایی چشمان پر شور و شوق ابی رنگش را چند برابر میکرد. با اینکه ریز نقش و کوتاه قد بود اما وقتی چنان ازادانه میدوید و از همه جلو میزد دیگر کوچک به نظر نمیرسید. روکو واقعا داشت لذت میبرد و برای اولین بار در زندگی اش خودش نقش اصلی را در بر هم زدن قوانین بازی کرده بود و میشد حس کرد که احساس غرور میکند. میتزویو مثل غزالی که تازه دویدن اموخته مارپیچ وار میدوید و نیشش را تا بناگوش که چه عرض کنم تا فرق سرش باز کرده بود. دلم نمی خواست از چهره های شادشان چشم بردارم. هر چند که ان شب نمیدانستم این اخرین بار است که من و دوستانم ازادانه در کنار یکدیگر میدویم.

وقتی به سالن غذا خوری رسیدیم مثل همیشه ازدحام نبود اما نمیشد گفت که خالی از هرگونه حیات است. حد اقل 30 نفر در ان جا حظور داشتند. بچه ها برای پخش ورق ها از یکدیگر جدا شدند و هر یک به سمتی رفتند و من بعد از پیدا کردن 5 تا شریک جرم ورق هایم را تمام کرده بودم. وقتی دوباره به یکدیگر پیوستیم تصمیم گرفتیم جدا بشویم. من و میتزویو مامور پوشش دادن طبقه بالا شدیم. وقتی سالن غذا خوری را با موج قهقهه ها و ریسه رفتن ها ترک کردیم حجم کاغذ های متزویو با پیدا کردن شریک جرم کم شده بود. او نصف ورق هایش را به من داد و ما قهقهه زنان طول راهروی طبقه دوم را پیاده رفتیم. میتزویو خنده کنان گفت: این دو قلو های افسانه ای حرف ندارن!

 با حرکت سر تایید کردم. با دیدن دو فرد قد بلند در پایان راه رو با هیجان گفتم: ایول بازم شریک جرم.

میتزویو که ایستاده بود دست مرا کشید و گفت: اون رجی ساکاماکیه. موهاشو همه جا میشناسم! دقت کردی یه رنگ مشکی-خاکستری خاصی داره؟

کمی دقت کردم و فرد بلوند کناری اش را شناختم. با تردید پرسیدم: اون شو نیست؟

میتزویو غر غر کرد: شو مهم نیست اون کلا قرار نیست اهمیت بده. رجی از طرفدار های سفت و سخت قوانینه!  در حالی که دستم را میکشید ناله کنان ادامه داد: زود باش باید فرار کنیم تا اینا رو دست ما ندیده. با 183 سانت قد درست مثل مدیر دوم مدرسه میمونه.

رجی نگاهش را به سمت ما که در فاصله 20 متری انها در حال مجادله بودیم برگرداند. نگاه رمز الود و مشکوکی به من انداخت و با کمال ارامش از پله ها ی تَه راهرو پایین رفت. در شانه های پهن و استایل مردانه راه رفتنش هیچ نقصی دیده نمیشد. رفتار او درست مثل یک شاهزاده مغرور و باوقار بود. شو هم کار برادرش را تکرار کرد و با ازردگی زیر لب چیزی گفت. او به اندازه برادرش رسمی نبود. شاید اگر الان قرن نوزدهم بود من عاشق رجی میشدم اما او برای قرن بیست و یکم بیش از حد کلاسیک بود. میتزویو نفس عمیقی کشید و گفت: خطر رفع شد. بعد در حالی که به سمت جلو پیش میرفت اسودگی در صورتش به خودنمایی مشغول شد. میتزویو با انزجار گفت: شو خیلی شُله! رجی هم خیلی رسمیه!

جوابی ندادم. شُلی شو یا رسمی بودن رجی چیزی نبود که من الان میخواستم به ان فکر کنم. شو و رجی به ندرت با یکدیگر حرف میزدند. اینقدر در بی محل کردن یکدیگر مهارت داشتند که میشد کاملا حس کرد که به جای عشق برادری دشمنی ای دیرین بین انها موج میزد. انها برادر اما دقیقا دو نقطه مخالف یکدیگر بودند. دو خط موازی درست مثل روکو و میکو اما با این تفاوت که اصلا با یکدیگر کنار نمی امدند. برایم عجیب بود که چرا یکدفعه تصمیم گرفته بودند برادرانه با یکدیگر صحبت کنند. خیلی کنجکاو شده بودم که بدانم چه میگویند اما احتمال اشتباه بودن افکارم را نیز رد نکردم. شاید اینقدر ها هم از یکدیگر متنفر نبودند. رو به میتزویو کردم و پرسیدم: شو و رجی به ندرت با هم حرف میزنن درسته؟

میتزویو کمی فکرد کرد و با تردید گفت: والا من که هر موقع دیدمشون چیزای کوچیک رو با هم رد و بدل میکنن چیزایی به سادگی اوا ها. تا حالا ندیدم دقیقا با هم حرف بزن...یا حتی بخندن.خیلی با هم سرد رفتار میکنن. البته خب ناگفته نمونه که معمولا همه ی گفت و گو های کوتاه از طرف رجی شروع میشه و شو همیشه اونا رو بی جواب میذاره. البته مطمئن نیستم. میدونی که... ساکاماکی ها خیلی خودشونو میگیرن.

سر تکان دادم و در جواب اعتمادش لبخند زدم. من و میتزویو به ارامی از راه رو گذشتیم و مقداری ورقه پخش کردیم و مکالماتی هم بین ما صورت گرفت که من تصمیم گرفتم انها را از بحث برادران ساکاماکی خارج کنم. وقتی به سالن اصلی بازگشتیم و در جست و جوی کائوری و بقیه بی هدف به جست و جو پرداختیم چهری ی کسی را دیدم که حتی از چهره ی ساکاماکی ها هم نحس تر بود. خانوم ناظم! شانس اوردیم که ما ورق هایمان را تمام کرده بودیم. خانوم ناظم اندام لاغرش را رو به ما چرخاند و با چشمانی باریک شده رو به ما کرد و پرسید: کجا بودید؟

میتزویو سعی کرد جواب بدهد: خب راستش... ام... ما...ام...

مشخص بود که داشت وضعیت را خراب تر میکرد. نابراین من وسط حرفش پریدم و گفتم: ما طبقه بالا بودیم خانوم. من نیاز داشتم که وسایلم رو از توی کمدم خارج کنم.

با لحنی محکوم کننده گفت: واسه چی توی حیاط پشتی مدرسه نیستین؟

سر خم کردم و گفتم: متاسفم خانوم. ما دقیقا داشتیم میرفتیم همونجا.

اخم کرد و با حالتی عصبی در حالی که صدایش را بالا برده بودگفت: واقعا که دانش اموزان بی کفایتی هستین! چند دفعه باید بهتون بگم که هیچ بهونه ای رو قبول نمیکنم و شما ها باید اینقدری منظم باشین که به محض ورود به مدرسه وسایلتون رو جابه جا کنید؟ به علاوه شما ها اینده این مملکت هستین! نمیشه که همینجوری راه برین و به هیچ دردی نخورین. شما ها باید درس بخونین تا توی اینده ادم های بزرگی بشین نه اینکه بشینین خونه به مامان جونتون کمک کنید. یه بار دیگه میگم اینجا خونه مامانتون نیست که شما دختر ناناز و لوسشون باشین اینجا مدرسه شماست و قانون داره...

او به حرف زدن و محکوم کردن ما ادامه داد اما توجه من به چیزی پشت سرش معطوف شده بود. دو تا از سه قلو های ساکاماکی. لایتو و ایاتو. ایاتو چیزی دم گوش لایتو زمزمه میکرد و هر دو بعد از برقراری یک ارتباط چشمی پر معنا به سمت خلاف حیاط پشتی به راه افتادند. انها با قدم های زیبا و با وقار به ما نزدیک تر میشدند و لایتو بعد از درک اینکه من به انها نگاه میکردم به من چشمک زد. در جواب بینی ام چین خورد و صورتم را برگرداندم. خانوم ناظم غر غر کنان داد زد: اصلا گوش میدی چی میگم؟؟؟؟

خوشبختانه لحن او اینگونه خشن باقی نماند چون لایتو با دخترکش ترین قیافه ای که میتوانست به خود بگیرد پشت خانوم ناظم ظاهر شده بود و با لحنی چاپلوسانه و پر حرارت به چرب زبونی پرداخته بود.

-        خانوم اگر بگم که موهاتون واقعا قلبم رو به تپش وا نمیداره دروغ گفتم! هرگز نتونستم درک کنم دلیل رسوخ دلبرانه ی شما به قلبم چیه.

حالم حتی بیشتر از لایتو به هم خورد وقتی دیدم که او چقدر می تواند روباه صفت باشد. چشمانم را چرخاندم و این مودبانه ترین حرکت برای نشان دادن میزان تنفرم از او و ناظم احمقمان بود. نگاهم را معطوف برادرش کردم که داشت در دل به ناظم بیچاره امان میخندید و این به نوبه ای در چشمان براق سبز لیمویی رنگش مشخص بود. بی شک او هم میتوانست تمام دختر های دور و برش را مست و خمار خود کند. چهره ی او هم به صورت مسخره ای بی نقص بود اما مشخص بود که نمی تواند به زیبایی و حرارت لایتو سخن بگوید و هوش و حواس ها را کاملا معطوف خود کند. میتزویو به لایتو چشم دوخته بود و بی شک داشت با خود فکر میکرد که یک موجود زنده چقدر میتواند دلربا، شیرین زبان و باوقار باشد؟ هر چند که من هم اگر میگفتم که ظاهر لایتو به صورت هیپنوتیزم کننده ای زیبا نبود دروغ گفته بودم. لایتو با نرمی و لحن شیرین صدای مخمل مانندش زمزمه کرد: من و برادرم میخواستیم کتاب هامون رو برداریم. میخواستم بپرسم مشگلی نداره ما یکم دیر به حیاط پشتی بیایم؟ خانوم ناظم در تلاش برای جمع و جور کردن خود و همچنان محکم ایستادن گفت: البته... اقای ساکاماکی.

خیلی کم پیش می امد زبان ناظم ما بند بیاید. لایتو لبخند فاتحانه ای زد و گفت: خواهش میکنم خانوم عزیز، فقط منو لایتو صدا کنید...

کم مانده بود خانوم ناظم ضعف کند. مسخره بود! به صورت ضایعی مسخره بود! چطور ممکن بود او اینقدر راحت خانوم ناظم را مبهوت چهره ی بی نقصش کند در حالی که من بدشانس هیچوقت شانس نداشتم که باعث بشوم یک نفر در خیابان نگاهش را از گوشی اش دور کند. دست هایم را در سینه ام به یکدیگر گره زدم و دست به سینه با پای راستم از روی ناراحتی ضرب گرفتم. ضرباتی تهدید کننده که امیدوار بودم به لایتو هشدار داده باشد که واقعا داشت باعث تهوع و کسالت من میشد. ایاتو طوری به من نگاه کرد که انگار در چشمانم زل زده و با لحنی دلربا میگوید: بعدا میبینمت خوشگله!

نگاه های هر دو برادر مرا به شدت منزجر میکرد. از گیجی خانوم ناظم استفاده کردم و دست میزویو را کشیدم تا به سمت حیاط پشتی برویم. به ارامی سرم را برگرداندم تا به پشت سرم نگاه کنم. خانوم ناظم را دیدم که طوری لبخند میزد که انگار یک بچه دو ساله است که یک جفت ابنبات به دستش داده اند، لایتو و ایاتو هم در حالی که به چیزی میخندیدند ( که بی شک خانوم ناظم بود ) به سمت انتهای سالن اصلی پیش میرفتند که من دو فرد بلند قامت را در انتهای ان میدیدم. بلافاصله چهره هایشان را شناختم. شو و رجی ساکاماکی!  ساکاماکی ها داشتند چیزی شبیه به گردهمایی تشکیل میدادند؟

من وظیفه خود دانستم که تشخیص دهم ماجرا از چه قرار بود.


برچسب‌ها:
|شنبه 8 مهر 1396| 07:42 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives