تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل هشتم ~ معمای اعتماد


رمان نویســــان

تا شب همه چیز عالی بود. من و دوستانم میگفتیم و میخندیدیم و ناظم احمقمان را مسخره میکردیم. تا شب تماس های من و میتزویو قطع نشد تا اینکه شب بالاخره در سالن اصلی مدرسه یکدیگر را ملاقات کردیم. در ان لحظه هیچ نمیدانستم که ان شب به گند ترین شب زندگی ام تبدیل خواهد شد. بعد ها ارزو میکردم که ای کاش همان شب مریض میشدم یا بلایی سرم می امد و به ان کارسوق مسخره نمیرفتم.

با هیجان از در های حیاط جلویی مدرسه وارد شدم. کائوری و شینامی به استقبالم امدند و هر دو قدم زنان به سمت سالن اصلی مدرسه راه افادیم. برای بار دهم خدا را شکر کردم که حد اقل در روز کارسوق میتوانستیم چیزی غیر از لباس مدرسه بپوشیم و من مثل همیشه شلوار جین، چکمه و لباس ابی تیره ای را انتخاب کرده بودم که یقه ی باز ان از شانه هام عبور میکرد. با تعجب پرسیدم: کائوری...پس دو قلو های افسانه ای کجان؟

کائوری خنده ی شیطانی ای سر داد و با صدایی پایین گفت: رفتن عکس سر خانوم ناظم رو بذارن روی بدن اسب ابی و عکسش رو چاپ کنن تا بین بچه ها پخش کنیم.

با چشمان گشاد شده به کائوری و بعد به شینامی زل زدم. شینامی ابراز ناراحتی کرد: بهشون گفتم کار درستی نیست!

کائوری خنده کنان گفت: سخت نگیرین دیگه!

شینامی پای حرفش ایستاد: اگر گیر بیفتن چی؟

در حالی که انگشتم را مثل تیغی نامرئی به صورت افقی از روی گردنم عبور میداد گفتم: پِخ پِخ!

کائوری خنده کنان تکذیب کرد: نه بابا! میکو لحظه اخر همه ی برنامه هاش رو درست و حسابی عین پازل کنار همدیگه گذاشت. مشگلی پیش نمیاد.

چشمانم را چرخاندم و گفتم: امیدوارم!

شینامی ساکت شد و زیر لب غر غر کرد. دوست نداشت فرصت وقت گذرانی با روکو ی عزیزش را به خاطر جریمه شدن او از دست بدهد. ان هم درست در زمانی که میتوانست بدون مزاحمت ها و نصیحت های کائوری در مورد بیان احساساتش به فرد مورد علاقه اش بچسبد و از وقت گذرانی با او لذت ببرد. صدای جیغ عاشقانه کائوری رشته افکارم را پاره کرد: کو!!!!!!!!!!!

شینامی داشت اب میشد. با صدای لرزانی زیر لب گفت: حتی از دور نگاه کردن بهش هم افتخار بزرگیه...

لحن او چنان مفتخر و ارام بود که گویی داشت در مورد دیدار انیشتن حرف میزد. نگاه متعجبم را از او گرفتم و به سوی کائوری که به سمت کسی حجوم میبرد معطوف کردم. کسی درست در اخرین بخش حیاط جلویی مدرسه و جلوی در ورودی ایستاده بود و فرد قد بلندی در کنارش داشت غر غر میکرد. بدبخت از ناراحتی قرمز شده بود. کائوری از من یک سانت بلند تر بود و با ان فرد 10 سانت فاصله قدی داشت. فرد خیلی خوشلباس به نظر میرسید و پوست رنگ پریده ای داشت کناریش هم همینطور. کائوری مرا صدا زد: ایانو، شینامی نمیاین؟ میخوام معرفیتون کنم!

شینامی جا زد: نه مرسی!

دستش را گرفتم و کشان کشان با اخم او را به سمت کائوری کشیدم. هر چه نزدیک تر میشدیدم چهره ی فرد واضح تر و اخم های من عمیق تر در هم گره میخورد همچنین اشتیاقم برای ادامه ی مسیر و کشیدن شینامی هم کاهش میافت. شینامی وحشیانه مقاومت کرد و از سه متری دو تا از برادران موکامی جلو تر نیامد. من هم دلم میخواست پیش او بمانم که کائوری مچم را گرفت مرا به سمت خود کشید. با شادی گفت: بیا دیگه!

اخم هایم را باز کردم و صورتم را بی حالت نگه داشتم. کسی که کائوری او را در اغوش گرفته بود کو موکامی بود. کنارش هم یک گودزیلا ی مو دم اسبی به نام یوما موکامی قرار داشت. قد او 190 سانت بود! یوما موهای قرمزش را که به اندازه ی موهای کائوری بود دم اسبی بسته بود و با چشمان زیتونی رنگش به اطراف نگاه میکرد. او اخم کرده بود. صد درصد ناراحت شده بود که بین مکالمه ی او و برادرش پریده بودند. به دلیل قد بلندش من با بدبختی به صورت منزجر شده ی او نگاه میکردم. زمزمه کردم: سلام.

یوما دست به سینه به دیوار تکیه داد و اخم کرد. کو با لحن مهربان و شادی گفت: تو دوست کائوری هستی دیگه؟ منو که میشناسی...

اه کشیدم و در حالی که به چشمان ابی روشنش که یکی از انها در پشت موهای طلایی اش مدفون شده بود نگاه میکردم گفتم: به لطف کائوری بله.

کائوری با شادی گفت: کو... این ایانو ساموریه. اونم شینامی اکایو دوست صمیمیه.

شینامی داشت اب میشد. کو که لب هایش را غنچه کرده بود و کم و بیش لبخند میزد پرسید: چرا نمیاد نزدیک؟

کائوری جواب داد: چون خیلی خجالتیه...خیلی!

به شینامی لبخند زدم و به سمت او رفتم. با مهربانی طوری که انها نشنوند دستانش را گرفتم و به او اطمینان دادم: هی...هواتو دارم. باشه؟

شینامی ناله کرد: نذار سکندری بخورم!

خنده کنان دستانش را محکم تر فشار دادم و گفتم: هیچوقت نمیذارم بیفتی!

او ارام ارام جلو امد و با صدای لرزانی گفت: س...سلام...کو...و یوما.

یوما لبخند نزد اما اثار خشم از صورتش دور شد. شاید به خاطر این بود که شینامی اکثر اوقات بوی توت فرنگی میداد. موهای بلند طلایی رنگ شینامی دور صورتش را تا تقریبا اواسط چشمانش پوشانده بود و بی شک او از این مورد خوشحال بود. کو سلام کرد و یوما دوباره به دیوار تکیه داد و اخم کرد. چشمان کائوری از شوق درخشید کو خنده کنان با لحنی دلسوز و پر از علاقه گفت: دوستت مثل یه بچه گربه ی دوست داشتنی میمونه!

یوما غر غر کرد: تو رو خدا دیگه بحث گربه هارو وسط نکش!

کائوری برعکس من تصمیم نداشت به دلیل حرف یوما فکر کند. با خوش رویی گفت: خب ما امشب قرار گذاشته بودیم که بچه های کلاس هنر رو دور هم جمع کنیم و یه بازی گروهی بکنیم. من چند تا متفرقه که دو نفر دیگه بجز شینامی و ایانو هستن رو هم دعوت کردم. میای دیگه؟

کائوری و کو هر دو در کلاس مشترک هنر شرکت داشتند و این فرصت خوبی برای کائوری بود تا حسابی به او بچسبد. طبق گفته های او کو در اکثر مواقع در کلاس کنار پنجره مینشست و به قول دختر های همکلاسش « عاشقانه و حسرت وار » به پنجره خیره میشد. به دلایلی کو هرگز استایل دلربایش را از دست نمی داد. کو رو به من گفت: یه خواهشی ازت داشتم.

برایم جالب بود که بدانم چه میخواهد. لبخندی تصنعی زدم تا چهره ام دوستانه تر جلوه کند و با لحن نسبتا کنجکاو پرسیدم: چه خواهشی؟

او به من چشمک زد و گفت: سعی کن روی دوستای جدیدت خیلی حساب نکنی.

یکی از ابروانم را بالا دادم و این دفعه با کنجکاوی ای حقیقی پرسیدم: کودوم دوستا؟

یوما با ارنج به بازوی کو زد و به او چشم غره عمیق و معنا داری رفت. بالاخره وقتی کو در مسابقه ی چشم غره رفتن در مقابل حریف قدرتمندش شکست خورد رو به کائوری کرد و در مورد شرکت نکردنش در برنامه ی او دلیل اورد و سوالم را بی جواب رها کرد. من در حالی با انگشت شست و اشاره چانه ام را گرفته بودم به ارامی با خود گفتم: دوست؟

برای به اتمام رساندن این مکالمه احمقانه که داشت کم کم تبدیل به معما میشد، با لبخند به کو گفتم: از اشناییت خوشبخت شدم...از اشنایی برادرت هم همینطور. رو به کائوری با لحنی بی حوصله ادامه دادم: اجازه هست رفع زحمت کنم؟

کائوری اخم کرد: ادب حکم میکنه حتی اگر اینقدر مشتاقی بری به زبون نیاری.

عذر خواهی کردم: من واقعا از حظور اقایون معذرت میخوام اما فکر کنم وسط مکالمه کو و یوما پریدی.

یوما غر غر کرد: بالاخره ما رو هم ادم حساب کردن!

کائوری خود را از اغوش کو بیرون کشید و با لحنی خجالت زده و پشیمان گفت: اوه واقعا؟...متاسفم.

کو خندید: خواهش میکنم.

 یوما دوباره به او چشم غره رفت که یاد اور معمایی بود که کو برایم طرح کرده بود.

لبخند زدم و گفتم: من دارم میرم داخل... میای؟

کائوری گفت: اوه اره حتما!

هر دو به سمت داخل مدرسه حرکت کردیم و شینامی سکندری خوران ما را دنبال کرد. وقتی دور شدیم و به داخل رفتیم صدای خنده ی یوما را میشنیدم. صدایش ارام و نا مفهوم بود اما به سختی شنیدم که میگفت: دقت کردی هیچ چیزی برای تکذیب اشتیاقش برای رفتن نگفت؟

جواب کو را نشنیدم. یوما راست میگفت. به من چه ربطی داشت که سطح تنفرم مانع خوب بازی کردنم شده بود و مهارت های بازیگزی ام را زیر سوال برده بود؟ این چیزی جز حقیقت محض نبود. کو فقط دوست داشت دوستانه شر کائوری را از سرش کم کند. یوما هم که بویی از ادب نبرده بود ولی حد اقل رفتارش دلیلی شده بود تا مانع این شوم که کائوری تمام روز به کو بچسبد و در مورد او وراجی کند. سعی کردم ان معمای مسخره را امشب رها کنم. شاد و سرخوش از اینکه موکامی ها از انچه که در ذهنم میگذشت با خبر شده بودند دنبال کائوری و شینامی راه افتادم.


برچسب‌ها:
|شنبه 8 مهر 1396| 07:39 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives