در قفس فصل هفتم ~ امادگی

شنبه 8 مهر 1396 07:19 ب.ظ

نویسنده این مطلب: Hasti

اتفاقی که ان شب افتاده بود تا چند روز موضوع بحث من و دوستانم یعنی کائوری، شینامی و دو قلو های افسانه ای ( روکو و میکو ) بود. هر یک فرضیه ای اراعه میدادند. میکو مثل یک ویکیپدیا ی زنده همه چیز را در مورد قاتلین سریالی و غیر سریالی و افراد جنایتکار برایمان گفت. برای اولین بار در زندگی اش کسی غیر از من و شینامی به وراجی هایش گوش میکرد. روکو از من در مورد مشخصات فرد سوال میکرد و من از اول روز تا اخر روز باید تکرار میکردم: بابا من ادمی ندیدم! نمیدانستم چه چیز باعث شده بود که فکر کنم ان چیز حیوان نبوده. خودم احتمال میدادم که به دلیل تفکرات احمقانه ام در مورد خوناشام بودن ساکاماکی ها بوده باشد اما این فکری بود که دوست نداشتم با انها در میان بگذارم. انها دوستانم بودند اما هر چه که باشد دلیلی نداشت به افکار احمقانه و تخیلاتم بخندند. خود نیز باورم شده بود که انها نمی توانند چیزی غیر از انسان باشند اما گیز گیز چیزی درونم همچنان ساکت نشده بود. صدایی که با حرص برای دانستن حقیقت تلاش میکرد. او قفسی از منطق را که دورش کشیده بودم کنار میزد و احتمالات بچه گانه ام را بار ها و بار ها به ذهنم باز گردانده بود. من دویست بار به این موضوع فکر کرده بودم اما بدون بررسی ان را کنار گذاشته بودم. بخش سرکش و کنجکاو مغزم پی در پی به دیواره های سرم چنگ میزد و مرا مجبور به دوباره فکر کردن به این ماجرا میکرد اما منطقی که معلمینم از 7 سالگی در ذهنم فرو کرده بودند مانع این میشد که ان را بررسی کنم و من فقط دوباره انها را به گوشه ای پرتاب میکردم تا دوباره به طرفم قِل بخورند. منطق مانند دمپایی ای روی حشرات وز وز کنی که میگفتند: انها خوناشامند! انها خوناشامند! کوبیده میشد و مدتی وز وز انها را خفه میکرد تا دوباره سر و صدا کنند. تلاش های بی وقفه منطقم به تلاش ها احمقانه برای کشتن سوسک های غول اسا شبیه شده بود. من از بچگی همیشه وقتی دمپایی روی انها میکوبیدم نمیمردند و باید حدود 8 بار ضربه میزدم تا کاملا بی حرکت و نیمه جان شوند ( حتی از کشته شدنشان مطمئن هم نبودم اما همین میزان وقت برای خارج کردن انها از خانه کافی بود ) من از بچگی از ان دختر های دلرحم که حشره ها را نمیکشند نبودم. حالم به معنی واقعی کلمه از حشره ها به هم میخورد اما همیشه چیز هایی که از انها دوری میکنید به شما میچسبند و این حکایت من و افکار وز وز کننده ام بود. به یاد می اورم که میکو چگونه اصرار داشت به پلیس زنگ بزنیم و من با یک دلیل او را ساکت کردم. ان هم این بود که تنها کاری که پلیس بجز سرزنش کردن ما میتوانست بکند اتراق کردن در ان خیابان برای شناسایی خلافکار است در حالی که خلافکار ابله نیست و بی شک پاتوق خود را ترک میکند. من مساله را خیلی جدی نمیگرفتم ( با اینکه فکر میکردم که ان تعقیب کننده ناشناس صد درصد انسان است ) من نگران قضیه نبودم چون انگیزه ی خاصی وجود نداشت که یک نفر بخواهد مرا به قتل برساند. برای سایر جنایات مثل دزدی هدف خاصی وجود ندارد و انها با توجه به شانس انتخاب میشوند. من همیشه به شانس اعتقاد داشته و دارم. شاید این دفعه یارم بوده و باعث شده است که از دست تعقیب کننده ناشناس فرار کرده بودم.

این بحث تعقیب و گریز شب قبل چیزی نبود که به راحتی فراموش یا به کلی رها شود اما هیجان دانش اموزان برای کارسوق باعث شده بود که به کلی دغدغه ها و افکار پوچشان را برای مدتی رها کنند. شب معرکه ای میشد. خیلی جالب است که از ساعت 5 بعد از ظهر تا حدود 11 با دوستانتان وقت بگذرانید و این چیزی است که خیلی ها در مورد ان خیال پردازی، برنامه ریزی و یا حتی غرغر میکنند که معمولا ذهنشان را درگیر نگه میدارد. روکو خوشحال بود. معمولا در این اردو ها او کار مورد علاقه اش را انجام میداد: مینشست و فقط بقیه را تماشا میکرد یا به حرف هایشان گوش میداد و هیچکس مجبورش نمیکرد که حرف بزند و یا به سوالی پاسخ دهد. شینامی هم همینطور. کائوری مشغول برنامه ریزی بود و در مورد بازی های گروهی خیلی مشتاق بود. هر چند که میدانستم خبری از جرعت و حقیقت نخواهد بود اما دوست نداشتم روی خوشحالی اش سرپوشی از شکاکی بگذارم همیشه ساعات اخر کارسوق ها طبق روال اموزشی پیش نمیرفت و دانش اموزان معمولا روی زمین حیاط پشتی مدرسه ( که زمین مسطح و مسخره ای بود که فقط اسفالت داشت) در گروه های 5 تا 10 نفری حلقه میزدند و کار های مورد علاقه خود را انجام میداد. البته نا گفته نماند که اگر ناظم عزیزمان متوجه چیزی میشد درنگ نمیکرد و ما باید به عنوان یادگاری زخم هایی که منشا انها ضربات کمربند بود را به خانه میبردیم. میکو معمولا با کائوری همراه میشد و راجب به همه چیز نظر میداد. او دوست داشت از جز به جز برنامه های کائوری با خبر باشد. من هم که معمولا بین کار های هر دو گروه سرک میکشیدم ( اما بیشتر کائوری و میکو چون شینامی و روکو کار سرگرم کننده ای نمیکردند ) بیشتر وقت من با تمرین های میتزویو برای گفتن داستان ترسناک تلف میشد. او داستان میگفت و من انتخاب میکردم کدام ترسناک تر است. کار خسته کننده ای بود اما بهتر از هیچی بود. وقت گذرانی با دوستانم مرا از کاری که خود میخواستم انجام دهم دور نمیکرد. کاری که دقیقا نمیدانستم چگونه باید انجامش دهم. کاری که عقلم میگفت احمقانه است اما قبلم ان را یک وظیفه ترقی میکرد. این بار مغزم هر چقدر روی این حشره میکوبید وزوزش ساکت نمیشد. من به راستی مایل به کشف حقیقت بودم. حقیقت ماهیت ساکاماکی ها! ( موکامی ها به دلایلی از اولویت هایم خارج شده بودند اما به همان دلایل ناشناس حس میکردم انها راز مشترکی دارند)

به علاوه خبر دیگری هم وجود داشت که پدر و مادرم دیشب به من داده بودند. انها تصمیم داشتند دو روز بعد از کارسوق من برای یاد اوری خاطرات ماه عسلشان و به علاوه به مناسبت سالگرد ازدواجشان برای یک ماه تمام به اسپانیا بروند. شک نداشتم که کلی در این باره بحث کرده اند چون مادر محافظ کارم مرا در خانه تنها رها نمیکرد. ما قبلا اسپانیا رفته بودیم ( هر سه نفر با هم ) چون پدر و مادرم از اول زندگیشان رغبت و علاقه ی خاصی به این کشور داشتند. از طرفی همه جای شهری که پدر و مادرم به ان سفر میکردند را دیده بودم و از طرفی دلم نمی خواست که بدون من بروند. این ذهنم را خیلی درگیر کرده بود اما از پدر و مادرم خواستم که بروند و خوش بگذرانند. اخر بیچاره ها پارسال و پیارسال برای سالگرد ازدواجشان هیچ کار خاصی نکرده بودند و ناگفته نماند که من از این بابت انها را سرزنش کرده بودم. من تنهایی را به اندازه ی وقت گذرانی با خانواده دوست داشتم پس در کل تصمیمی به ثبت رسید که برای هر دو طرف معامله سود اور بود.

بالاخره روز جمعه شد و همه هیجان زده بودند تمام شیفت صبح من در گوش دادن به ور ور های خانوم ناظم و برنامه های پیچ در پیچ و عجیب و غریب کائوری خلاصه شد. میتزویو از خانه اشان به من مسج میداد و دوباره داستانش را که برای بار هزارم میشنیدم یاد اوری میکرد. یکی از حرف های متفرقه اش نظر من برای انتخاب نوع لباسش بود که من گوشی را به کائوری پاس دادم چون میدانستم جواب بهتری نسبت به من میتواند اراعه کند. افکار من در هم و بر هم شده بود چون هنوز هم نمیدانستم خیر سرم چگونه باید از ماهیت ساکاماکی ها سر در بیاورم. کائوری شور و شوقش را در زمینه ملاقات کو موکامی هم خیلی نشان میداد که من عملا به ان بی توجه بودم. یک بار که بحث معرکه بودن کو مطرح شد از او پرسیدم: من نمیدونم یه آیدل دقیقا چیکار میکنه. چرا اینقدر معروفه؟

کائوری جواب دست و پا شکسته ای تحویلم داده بود: نمیدونم... یه جور نماد خدا روی زمنه...هر چی هست به خوانندگی ربط داره. تو واقعا اهنگاش رو گوش ندادی؟ نصف عمرت بر فناس دختر!

سپس او هندزفری ها را در اعماق گوشم فرو کرد و صدایش را تا حد ممکن بالا برد تا صدای ان تمام مغزم را دچار لرزش کند. کو با استعداد بود. صدای لطیفش ساده اما در عین حال جذاب بود و کلمات را به نرمی بیان میکرد. نمیدانم چرا اما بعد از گوش دادن اهنگ حس میکردم که کو باید رفتار شیطنت امیز و سرخوشی داشته باشد. درست مثل دیوانه هایی که با خنده های بلند و کر کننده این طرف و ان طرف میپرند و خوش میگذرانند. عجیب بود. کمی اشتیاق در خود حس کردم که با او حرف بزنم اما در هر صورت میدانستم که برایم جذاب نخواهد بود. من او و برادرانش را دوست نداشتم.

تا شب همه چیز عالی بود. من و دوستانم میگفتیم و میخندیدیم و ناظم احمقمان را مسخره میکردیم. تا شب تماس های من و میتزویو قطع نشد تا اینکه شب بالاخره در سالن اصلی مدرسه یکدیگر را ملاقات کردیم. در ان لحظه هیچ نمیدانستم که ان شب به گند ترین شب زندگی ام تبدیل خواهد شد. بعد ها ارزو میکردم که ای کاش همان شب مریض میشدم یا بلایی سرم می امد و به ان کارسوق مسخره نمیرفتم.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 8 مهر 1396 07:43 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic