تبلیغات
رمان نویســــان - در قفس فصل ششم ~ تعقیب کننده ناشناس

در قفس فصل ششم ~ تعقیب کننده ناشناس

جمعه 31 شهریور 1396 11:15 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Hasti

 ما وارد شدیم. سطل اشغال های ان کوچه تا خِرخِره پر شده بود و بوی تعفن همه جا را پر کرده بود دماغ من و کائوری از روی انزجار چین خورده بود وقتی چشمانمان به تاریکی عادت کرد به وضوح میشد جعبه ها و کارتن های کوچک و بزرگ را دید که گاهی خالی و گاهی پر بودند. کارتن ها با ارتفاع زیادی بالا رفته بودند اکثر برج های کارتُنی یک تا دو متر بود و تقریبا تا اواسط کوچه به چشم می امدند. تاریکی مانع این میشد که بفهمم کوچه به کجا خطم میشود. من و کائوری مدتی پیش رفتیم و تنها موردی که باعث ازارم میشد بوی زباله ها بود تا اینکه صدایی مثل خزیدن چیزی روی زمین مرا وادار به نگاه کردن به پشت سرم کرد. تنها چیزی که میدیدم قوطی کنسروی خالی بود که کنار سطل اشغال قرار گرفته بود و طوری که انگار ضربه خفیفی به ان برخورد کرده است کمی تکان تکان می خورد و بعد به حالت اولش بازگشت. اب دهانم را به سختی قورت دادم و سرعتم را برای رسیدن به کائوری بیشتر کردم. کائوری نگاهی به من انداخت و وقتی از حظورم مطمئن شد به راه رفتن ادامه داد. دوباره ان صدا مثل سوهان روح به گوشم رسید اما این بار مثل خزیدن یک ضرب نبود و صدا به دو بخش تقسیم شده بود که با تفاوت چند ثانیه از یکدیگر شروع و تمام میشد. نگاهی به پشت سرم انداختم. همه جا ساکت بود و هیچ تفاوتی در محیط به چشم نمی امد. کائوری که دوباره از من جلو افتاده بود برگشت و به من نگاه کرد. با دلسوزی پرسید: مشگلی پیش اومده؟

سعی کردم صدایم نلرزد: شنیدی؟

با تعجب پرسید: چی رو؟

صدایم کمی هنگام پاسخ دادن لرزید: ا...اون صدایی که تقریبا مثل خزیدن میمونه...

کائوری خنده ی عصبی ای کرد و گفت: زیادی کتاب خوندی نه؟

با حالتی جدی گفتم: کائوری شوخی نمیکنم!

او دستم را گرفت و گفت: فقط بیا باشه؟ زود تموم میشه.

او طوری حرف میزد که انگار به یک بچه 5 ساله میگوید که از تاریکی نترسد. زیر لب غرولند کردم و سعی کردم از او عقب نمانم. کم کم متوجه یک پنجره باز روی دیوار کوچه شدم. پرسیدم: کائوری این پنجره واسه چیه؟

پنجره کوچک بود و شیشه ی ماتی داشت. پرده ای به رنگ بنفش تیره که خاک گرفته و کثیف شده بود روی نیمی از شیشه را پوشانده بود. کائوری گفت: حتما پنجره ی انباری این خونس.

سر تکان دادم و به راه رفتن ادامه دادم. وقتی حدود 2 متر از پنجره دور شدیم صدای جدیدی به گوشم رسید چیزی مثل حرکت موجودی بی وزن چیزی مثل جا به جایی سریع هوا. طاقتم طاق شده بود. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که پرده جا به جا شده بود و نوک ان بعد از چند تکان جزعی به حالت اولیه اش برگشت. این بار صدا واضح تر و به همان ترسناکی قبل از کنارم پشت سه ردیف کارتن به گوش رسید و کارتن ها تکان خوردند. صدایم تنین انداز شد: کائوری!

کائوری به لرزش کارتن ها نگاه کرد و انگار بدنش در جا خشک شد و چشمانش هر یک به اندازه یک بشقاب شده بود. صدایش به سختی در امد: ا...اون...چیز...

دستش را گرفتم و در حالی که دوان دوان او را پشت سرم میکشیدم گفتم: بدو! فقط بدو!

بعد از کمی کشیده شدن پاهایش از خشکی در امد و به سرعت شروع به دویدن کرد و دیگر عقب تر از من نبود. تاریکی مانع تشخیص این میشد که تا کجا باید پیش میرفتیم اما من و او وحشت زده پیش میرفتیم. کائوری پرسید: اون... نفس نفس زنان حرفش را قطع کردم: یه نفر داره ما رو تعقیب میکنه! او نفسش را حبس کرد و پاهایش دوباره خشک شد. دستور دادم: کائوری بدو!

تا اینکه نهایتا چیزی مثل تیر چراغ برق دیدم که نور مهتابی اش سو سو میکرد. در حالی که با انگشت به تیر چراغ برق اشاره میکردم گفتم: همونجاست! ته کوچه!

کائوری وحشتناک شروع به دویدن کرد و از من جلو زد. حالا او مرا پشت سر خود میکشید. وقتی از کوچه بیرون زدیم خیابان اشنا را شناختم. حدودا سه محله بالا تر از خانه ی ما بود عملا سه یا چهار کیلومتر دیگر پیاده روی در پیش داشتیم تا به خانه من برسیم. در این نزدیکی یک ایستگاه اتوبوس وجود داشت که توقف کرده بود و داشت مسافر های اندکش را سوار میکرد. گفتم: کائوری بریم سمت اتوبوس.

او سرتکان داد و هر دو سوار شدیم. من پول راننده اتوبوس را حساب کردم و هر دو نشستیم و نفس نفس زنان توی صندلی های خود فرو رفتیم. کائوری رو به من کرد: چرا یکی باید ما رو تعقیب کنه؟ شاید حیوونی چیزی بوده.

در حالی که هنوز نفس چاق میکردم گفتم: اگر حیوونی چیزی بوده... که خطرناک هم نبوده... واسه چی من اون صدا رو 3 بار شنیدم؟

بین حرف هایم صبر میردم تا تنفس کنم. کمی بعد به راحتی قبل نفسم را دم و باز دم میکردم. کائوری غرغر کرد: تو خیالاتی شدی!

گفتم: کائوری من واقعا اونو شنیدم! تو تکون خوردن قوطی کنسرو و پرده اون پنجره رو ندیدی؟

او کمی فکر کرد و بعد گفت: فکر کنم صدای تکون خوردن قوطی رو شنیده باشم.

سه کیلومتر با ماشین چیزی نبود. اتوبوس در حال عبور از رو به روی خونه ی ما بود. گفتم: کائوری من باید برم خونه. بعدا در موردش حرف میزنیم باشه؟

کائوری اخم کرد و با لحنی تهاجمی گفت: نمی خواد!

بعد اهی کشید و با غصه ادامه داد: ایانو این اشتباه من بود. این سوراخ سمبه ها اصلا واسه رفت و امد نیستن! ایچی هم اینو بهم گفته بود. متاسفام که توی دردسر انداختمت.

با لحنی تسکین دهنده جواب دادم: نیاز نیست عذر خواهی کنی عزیزم. حتما ماری چیزی بوده من بیخودی شلوغش میکنم. چیز مهمی نبوده...

به او چشمک زدم: پس نیاز نیست مامان بابا چیزی بدونن باشه؟

او سر تکان داد و با لبخندی شیرین گفت: ممنون ایانو.

لبخند زدم و از راننده خواستم مرا پیاده کند. او دکمه ای را فشار داد و در اتوبوس باز شد. یک نفر دیگر هم که خانمی لاغر اندام بود با من پیاده شد. زیر چشمان راننده اتوبوس گود افتاده بود شک نداشتم او به شدت به خواب نیاز دارد اما با این وجود از دوستانه بودن لبخندش کم نشده بود. پیاده شدم و نگاهی به ساعتم انداختم. 12 و 10 دقیقه. با اینکه ان مسیر خطرناک بود اما واقعا میانبر بود!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -