وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل پنجم ~ تفریح شبانه
جمعه 31 شهریور 1396 | 10:13 ق.ظ

وقتی ان مادر و پسربچه رفتند من سعی کردم که خیلی به این ماجرا فکر نکنم اما یک سوال همچنان باقی مانده بود. شو و سوبارو هر دو بدن سردی داشتند و برادر یکدیگر بودند پس در نتیجه بقیه هم همینطور بودند. خیلی دلم میخواست بدانم دلیل این سرمای عجیب چیست. این سال دومی بود که من در این مدرسه تحصیل میکردم و امسال اولین باری بود که من قاطعانه جواب میخواستم. ساکاماکی ها و موکامی ها برایم مثل یک علامت سوال بزرگ شده بودند. علامت سوالی که دلم نمیخواست علامت سوال باقی بماند. خب چه باید میکردم؟ انها را تعقیب میکردم؟ خب که چه بشود؟ صد درصد انها خواهند فهمید و اگر واقعا این دلیل خاصی داشته باشد برایم توضیح نمی دهند. شاید یک بیماری خاص است. اگر یک بیماری باشد میتوانم دلیلش را بپرسم اما ناراحت نمی شوند؟ اگر سرمای بدن را هم به کلی کنار میگذاشتیم دلیل ویژگی های مشترک دیگر مثل بد رفتاری و دوری از اجتماع چه بود؟

کپه ای از سوالات داشت مغزم را منفجر میکرد. در حالی که روی تختم ولو شده بودم داشتم موارد را یاداشت میکردم. ورقه یادداشتم وحشتناک شده بود. درست مثل یک فاجعه در هم و بر هم بود. صفحه پر بود از علامت سوال. حتی گوشه های صفحه. عصبانی شدم و ان را به گوشه ای در سطل اشغالم پرتاب کردم. صدایی مثل جیرینگ به گوشم خورد. برای گوشی ام بود. کائوری دوباره هوس تکست بازی کرده بود.

نوشته بود: سلام؟ چه خبرا؟

در جواب تایپ کردم: سلام. ذهنم خیلی درگیره! مغزم داره منفجر میشه!

او که انگار هیجان زده شده بود جواب داد: واقعا؟ درگیر چی؟

-        - توهمات بچه گانه.

-        - چی؟... مهم نیست... پس نیاز داری هوا بخوری نه؟

-        - اره...چی میخوای بگی؟

-        - میای با من سینما؟

لبخند زدم. او همیشه استعداد خاصی در شاد کردن من داشت. کائوری ماهرانه با کلمات بازی میکرد و خواسته هایش را بیان میکرد. تایپ کردم: باشه ولی به شرطی که تو پولشو حساب کنی!

او بلافاصله جواب داد: باشه! امشب ساعت 10

-        - دیر نیست؟

-        - به ساعت نگاه کن! الان ساعت 9 و نیمه. به سانس ساعت 9 نمیرسیم. الانم بهتره پاشی لباس بپوشی تا صف کیلومتری نشده!

حق با او بود. من یک ساعت  بود که داشتم به اتفاقات مدرسه فکر میکردم و حتی وقت نکرده بودم یونیفرم مدرسه ام را در بیاورم. حتی به شیر و بیسکوییتی که مادرم برایم اورده بود لب نزده بودم. چون درست و حسابی شام نخورده بودم مادرم برایم بیسکوییت های دستپخت خودش را اورده بود. بیسکوییتی را برداشتم. به تکه شکلات های بین ان نگاهی انداختم. این نوع بیسکوییت مورد علاقه ی من بود. گازی به ان زدم و طعم شکلات را مزه مزه کردم. دوباره به ساعت نگاه کردم 3 دقیقه جا به جا شده بود. بیسکوییت را توی سوراخ سمبه های لپم چپاندم و به طبقه پایین پیش پدر و مادرم رفتم که در حال تماشای تلویزیون بودند. وقتی پایین پله ها رسیدم بیسکوییت را قورت دادم و گفتم: مامان، بابا کائوری از من خواسته با هم بریم سینما.

مادرم لبخند زد: چه عالی چه ساعتی؟

-        - 10

پدرم با چشمان سیاهی که پر از توجه بود پرسید: دیر نیست؟ فیلم دو ساعت طول میکشه... با این حساب تو 12 از سینما میای بیرون و 12 و نیم میرسی خونه.

این دقیقا همان حساب کتابی بود که خودم انجام داده بودم. گفتم: نه کمتر از نیم ساعت میشه خونه ی ما با مرکز شهر 20 دقیقه فاصله داره. تازه فکر کنم با ماشین برگردیم واسه همین با ماشین نمیرم.

پدرم شانه هایش را بالا انداخت: باشه...به هر حال تو 17 سالته. خودت میتونی واسه خودت تصمیم بگیری.

لبخندی به نشانه تشکر زدم. از وقتی من 14 ساله شده بودم اجازه ی رفت و امد با دوستانم با خودم بود و از پدر و مادرم بابت درک کردنم خیلی متشکر بودم. به مادرم نگاه کردم. چشمان ابی اش را به پدرم دوخته بود سپس رو به من کرد و گفت: فقط مراقب خودت باش...باشه؟

قول دادم: مراقبم.

وقتی به سمت اتاقم میرفتم تا لباسم را عوض کنم داد زدم: ممنون!

مطمئن بودم اگر شلوار جین بپوشم کائوری با جارو دنبالم راه می افتاد و با کمال میل مرا تا سر حد مرگ میزند. او همیشه شاکی بود که چرا به خودم نمیرسم. در واقع او اشتباه میکرد من به خودم میرسیدم اما تیپم ساده بود. از نظر او ساده بودن یعنی به خود نرسیدن. به کمدم نگاه کردم یک دامن ابی روشن کوتاه که تا بالای زانو هایم می امد را انتخاب کردم و زیرش یک شلوار چسبان مشکی به تن کردم. برای بالا تنه ام هم یک لباس استین حلقه ای به رنگ فیروزه ای سیر و یک جلیقه استین دار چرمی به رنگ مشکی به تن کردم. استین های جلیقه تا کف دستم میرسید و برایم کمی بزرگ بود اما من عاشقانه ارزو میکردم فرصتی برای پوشیدنش پیدا کنم که چه بهانه ای از یک شب دخترانه در سینما بهتر بود ؟ موهایم را بالای سرم دم اسبی بستم. از انجایی که موهایم در حالت عادی تا زیر کمرم میرسید اینگونه خوشگل به نظر میرسید. شانه ای به موهای مواجم زدم و به سمت طبقه پایین شیرجه زدم باید تمام مسیر را میدویدم. همین الان هم دیرم شده بود. خداحافظی کردم و خانه را به قصد سینما ترک کردم. خدا را شکر میکردم که با این برنامه میتوانستم از شرکت در خرید گروهی کائوری که احتمالا ماه بعد برنامه ریزی کرده بود سر باز بزنم. اخر من خیلی اهل خرید و این جور کار های دخترانه نیستم.

خیابان ها را یکی بعد از دیگری پشت سر میگذاشتم تا اینکه بالاخره به مرکز شلوغ شهر رسیدم. نور های مختلف که از ساختمان ها مغازه ها و ماشین های در حال رفت و امد ساطع میشد خیره کننده بود. با بی حواسی از خیابان رد شدم  و جلوی در هوشمند سینما ایستادم تا باز شود. بعد از ورود حجم عظیمی از نور های مهتابی چشمانم را خیره کرد. سالن وسطی سینما گرد بود و سر تا سر سفید. کاشی ها و دیوار ها همه به سفیدی مروارید بودند و چند صندلی دور ستون هایی که وسط سالن قرار داشتند چیده شده بود. صفی نه چندان طولانی جلوی باجه ی خرید بلیط تشکیل شده بود که من کائوری را دیدم که از صف بیرون می امد و درحالی که بلیطم را به من میداد گفت: سلام! خوشگل شدی... چرا همیشه از اینا نمیپوشی؟

خندیدم: حقیقتا با جین راحت ترم

با قیافه ای که کائوری به خود گرفت نا خود اگاه قهقهه زدم و ادامه دادم:  ولی میدونستم اگر جین بپوشم تو منو زنده زنده دفن میکنی!

او لبخند زد و با لحنی فاتحانه گفت: افرین به هوشت!

بلیط ها را تحویل دادیم و جایی در ردیف چهارم نشستیم. کلی اب میوه و پاپ کورن بار زده بودیم. فیلم ژانر معمایی، درام داشت. معمایی برای سلیقه ی من و درام برای سلیقه ی کائوری. انتخاب خیلی خوبی بود و من موقع شروع فیلم این موضوع را به کائوری گفتم. اشک من چیز کمیابی بود. حتی نمایشنامه رومئو و ژولیت هم مرا به گریه نینداخته بود پس بقیه فیلم ها در مقابل ان هیچ بودند پس عملا درام ان برایم خنثی بود. کاراگاه اصلی ماجرا متوسل به کشتن همسر خودش در اخر فیلم شد و با تیر خوردن از معشوقه ی جدید همسرش که خود جنایتکار اصلی بود، در حالی که داشت جان میداد او را با تیر زد و هر سه دراز به دراز یکدیگر به خواب ابدی فرو رفتند. ساده تر بگویم به صورت مسخره ای مردند. ژانر معمایی همیشه مورد علاقه ی من بوده و هست اما اخر فیلم یک فاجعه به تمام معنا بود. یک اشتباه مسخره. داشتم به حال و هوای دختر شخصیت اصلی فیلم فکر میکردم. بیچاره چقدر افسرده میشد. احتمالا او نیز خودکشی میکرد اما اگر صحنه مرگ او را نیز نشان میدادند در جا سینما را ترک میکردم و کفشم را تا ته توی حلق کارگردان فرو میکردم! موقع خروج برخی گریه میکردند ( که به دلایلی از نظرم خیلی بانمک می امدند ) و برخی از انتهای فیلم شکایت و یا حتی تعریف میکردند. کائوری جز دسته اول بود گریه نمیکرد اما قیافه ی گرفته ای به خود گرفته بود. او شروع کرد به قضاوت کردن: میدونی به نظرم زنش بی گناه بود. اون فقط تحت تاثیر عشقش قرار گرفته بود. به نظر من که ادما یه بار بیشتر نمیتونن عاشق بشن!

پرسیدم: پس چجوری از اول با مایک ( کاراگاه نقش اول فیلم ) ازدواج کرده؟

کائوری جواب داد: عاشقش نبوده فکر میکرده عاشقشه.

-        - مگه ممکنه؟

-        - اره دیگه...مثلا تو یه پسر خوشگل رو توی خیابون میبینی که بهت ابراز علاقه میکنه تو عمیقا اونو نمیخوای اما ازش بدت نمیاد از طرفی هم میترسی اگر ردش کنی دیگه نخواد باهات حرف بزنه. تو میتونی ابراز علاقش رو رد کنی؟

قاطعانه گفتم: اره.

کائوری بازویم را به ارامی نیشگون گرفت و گفت: امان از دست تو!

تایید کردم: ولی زنش واقعا از ته قلب عاشق اون عوضی شده بوده که تونسته اون همه سال زندگی مشترک و کار ها و الگو های پلیسی رو ول کنه و بچسبه به یه قاتل. تازه قاتلی که فقط باهاش بازی میکرده. با اینکه میدونسته باهاش بازی شده اما بازم وقتی مایک داشت بهش شلیک میکرد خودشو جلوش قرار داد!

کائوری سوت کشید و گفت: وای! میگن عشق ادمو کور میکنه!

خندیدم و جواب دادم: در این مود فقط کور نکرده روانی هم کرده!

هر دو برای چند ثانیه خندیدیم و به اغوش خیابان شلوغ مرکز شهر برگشتیم. کائوری گوشی اش را چک کرد و گفت: ببخشید باید پیاده بریم ایچی رفته دنبال مامانم.

برای اسم ایچی در مغزم جست و جو کردم و بعد از دستیابی به نتایجی گُنگ پرسیدم: همون خدمتکارتون؟

او تایید کرد: اره. مامان و بابا امشب رفتن مهمونی منو هم با خودشون نبردن.

-        - از این موضوع ناراحتی؟

-        - فقط ناراحتم که باید پیاده بریم!

کائوری کمی فکر کرد و با هیجان فرصت حرف زدن را از من گرفت: من یه میانبر بلدم! ایچی قبلا در موردش بهم گفته ولی کوچه هاش تاریک و تنگه...تو که نمیترسی یه ذره خطر کنیم؟

با شجاعت گفتم: شوخی میکنی؟ معلومه که نمیترسم.

او دستم را گرفت و در طول مسیر ما به نقد و بررسی فیلم ادامه دادیم. به وضوح میدیدم که نور ها و شلوغی کم کم محو میشد و هرچه بیشتر پیش میرفتیم بیشتر به تاریکی نزدیک میشدیم. من و کائوری توی خیابان عریض و نسبتا تاریکی قدم نهاده بودیم تنها روشنایی هایی که به چشم می امد تیر های چراغ برقی بودند که نورشان فاصله نیم متری خود را به زور پوشش میداد. همه جا تاریک بود تا اینکه کائوری به کوچه ای سراسر تاریک اشاره کرد و گفت: از اینور.


   
Hasti Zand | کـامـنـت()