تبلیغات
">
رمان نویســــان - همه یکروز میرسیم:3


رمان نویســــان


پوزش بخاطر تاخیر دوستان:|

نظر بدهید نگویید چیست نظر :|

برو ادامه:|


خب حالا میریم سراغ شینوا خانوم:|

شینوا خیلی ناراحت بود و روی نیمکت تو حیاط نشسته

بود و فکر میکرد چیکار کنه....واقعا گیج شده بود ..نمی دونست

باید چیکار کنه و چشمهای زرد و درخشانش رو به یکی از گل

های کنار مدرسه متمرکز کرده بود که یکدفعه ای سر و کله ی

دوقلو های افسانه ای پیدا شد:| و جو دپ رو شکستن

می و رام تندتر از جت و روبروی هم

داشتن پیش به سوی شینوا میومدن:\ انگار داشتن مسابقه میدادن

و یکدفعه:|.....بووومممم

سر می و رام بهم خورد:\

می:آخخخخخ

رام:سرممممم


شینوا یکدفعه ای ترسید و از روی نیمکت بلند شد و با

حالت هیجانی گفت :چه خبره؟؟؟0-0

می با لحن تند و سریع گفت :شی نوا ما خیلی ناراحت شدیمم

که یکدفعه رام پرید تو حرف می و گفت :چی ناراحت شد یممم

شینوا با حالت بی حوصلگی گفت :-_- ای بابا یکی یکی حرف

بزنین ببینم چی میگین


می :خب راستشو بخوای...

رام :اممممم خب خب

شینوا:رام لطفا نپر تو حرف می ببینم چی میگه:|

می:خب ما فهمیدیم که تو ناراحتی 

شینوا با حالت بی حوصلگی :اوه عجب.....خبر تازه ای

اینو که همه میدونن 

می:نه عجله نکن ما ...خب راستشو بخوای یک کارایی از 

دستمون بر میاد 

شینوا:خب؟

رام:خب هر چی باشه من و رام دو قلو ایم و یکی از تواناییمون 

اینه که اکثر اشیا رو در....

یکدفعه برقی توی چشم های شینوا درخشید و با هیجان گفت :خب؟

می: همون طور که رام گفت ما می تونیم اشیا رو درست کنیم و این 

جزو تواناییمون هست و قدرتمون طوری بدست میاد که دست همدیگه

رو بگیریم 

شینوا:خب.....چه لزومی داره همین الان انجامش بدیم؟


می:خب.. لزومی نداره ولی اگه من و رام دست همو بگیریم 

قدرتمون پیش از حد عادی میشه و  هنوز به اون مرحله نرسیدیم

که بتونیم نیرومون رو کنترل کنیم

شینوا با ناراحتی سرشو به انداخت و گفت هعیی اینم از شانس ما

رام:ولی...  شینوا ناراحت نشو اگه بخوای همین الانم می تونیم 

انجامش بدیم

شینوا :نمی دونم....ولی فک کنم با یک نقشه ی عالی بشه

..........................................................................................
خو بریم سراغ مدرسه ی شیطانی:|

در طول ساعات جز یک سلام ساده جیزی بین توکا

و الکساندر رد و بدل نشد و آلیکسیا در طول کلاس

همش زیر چشمی الکساندر رو نگاه میکرد


الکساندر هم همه ی این چیزهارو حس میکرد ولی روی 

خودش نمیاورد 

زنگ خورد و آریتی به آلیکسیا گفت میگم نظرت راجع 

به این چیه که یکبار وارد اموزشگاه فرشته ها بشیم؟

گون:چی؟

آریتی گفت ما راحت اگه دلمون خواست میتونیم به 

اونجا بریم فقط باید بتونیم خون یکیشونو بدست بیاریم

اونوقت راحت میتونیم راحت وارد قلعه شون بشیم و همین طور

تسخیرشون کنیم نقطه ضعف پری ها همینه!

گون خیلی به آریتی اعتماد نداشت ولی بهرحال 

به خودش گفت امتحانش می ارزه و گون و آریتی

مشغول نقشه کشیدن شدن:\




تموم شدد :|







برچسب‌ها:
|پنجشنبه 30 شهریور 1396| 04:39 ب.ظ|Rεŋųℓŧ ą√ąŧąŗ نظرات()|

.
نمایش نظرات 1 تا 30
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives