تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل چهارم ~ دندان نیش


رمان نویســــان

(( شیفت شب ))

وقتی به مدرسه رسیدم با عجله راه رو ها و پلکان های کرمی رنگ را یکی بعد از دیگری طی میکردم. دستانم بر روی نرده های پله ها لیز میخورد و نوک انگشتانم انها را نوازش میکرد. سطح اهنی انها بوی خاصی میداد بوی اشنای اهن که من به هیچ وجه دوست نداشتم اما عادت عجیبی از بچگی داشتم و ان هم این بود که دوست داشتم سطوح اهنی را لمس کنم. مهم نبود دستم چه بویی میگرفت.

با خوشحالی به پلکانی که به راه رویی که به اتاق موسیقی منتهی میشد نگاه کردم و ان را به سمت بالا طی کردم. کلاس نجوم با فاصله ی زیادی از اتاق موسیقی در همان راه رو واقع بود من هر از چند گاهی به صدا های اتاق موسیقی گوش میدادم. گوشم را به در میچسباندم و به امید اینکه کسی هوس باز کردن در به سرش نزند تمام و کمال مغزم را برای به راه انداختن گوش هایم استفاده میکردم. من فقط دوست داشتم به صدای ویالن ها و پیانو گوش بدهم. ویز ویز ها و حرف های بیهوده ای که رد و بدل میشد برایم اهمیت نداشت. صدای دلنشین پیانو و قطعات معرکه ی موسیقی که صدای ان مثل طلای مذاب قطره قطره از ساز میچکید برایم روح نواز بود اما امروز دیرم میشد. وقتی برای تلف کردن نداشتم. محاسباتم در مورد زمان رسیدن به مدرسه اشتباه از اب در امده بود.

سرعتم را کاهش دادم و دلیلش هم ترس از زمین خوردن نبود. دلیلش فرد بلند قدی بود که روی زمین دراز کشیده بود و چون عرض پله ها کم بود زانو هایش را خم کرده بود تا پاهایش در عرض راه رو جا شود و باعث شده بود مسیر عبورم بسته شود. نگاهی به ساعتم انداختم و در حالی که نگرانی ام را پنهان میکردم با لحن دوستانه ای گفتم: هی...میشه لطفا بذاری رد بشم؟

صدایی نیامد. فرد درست مثل یک مرده روی زمین خوابیده بود و کم کم داشت نگرانی مرا چند برابر میکرد. وقتی نزدیک تر رفتم تا شانه اش را لمس کنم چهره اش را شناختم. او بزرگترین برادر ساکاماکی بود. به گمانم نامش شو بود. شانه اش را لمس کردم: هی...میشه...

حرفم ناتمام رها شد. سرمای عجیبی حتی از روی سوییشرت کلفتش قابل احساس بود. عصبی شدم. ایا او واقعا مرده بود؟ دوباره شانه اش را لمس کردم اما این بار فشار نیز همراه تماسم بود. او چشمان ابی تیره ی یاقوت مانندش را باز کرد. چشمان زیبایی بود. شاید رنگش کمی از چشمان من تیره تر بود. چرا چشمانش را هیچوقت باز نمیکرد؟ نگاه بی تفاوتی داشت که من دوست نداشتم. حقیقتا رفتار هایش گاهی مرا عصبانی میکرد. او چشمانش را باز کرد و من لبخند کوچکی از سر اسودگی زدم. با صدایی که از سر خواب الودگی گرفته بود گفت: تو کلا کَنه ای نه؟

با لحنی که سعی میکردم تا حد ممکن دوستانه باشد اما جدیتش احساس شود جواب دادم: فقط میخوام رد بشم. مگه چقدر منو میشناسی که میگی کلا؟

دوباره چشمانش را بست و گفت: تویی که هر روز گوشاتو میچسبونی به در اتاق موسیقی. تو واقعا فکر میکنی من نمیفهمم؟

با لحن جدی ای که حالا کمی تهاجمی شده بود گفتم: تنها دلیل کار من صدای پیانوئه. نه هیچ چیز دیگه ای.

او تکان نخورد و دوباره سکوت کرد. با ناراحتی گفتم: میذاری رد بشم یا نه؟

پاهایش را کنار کشید و من از بین پا های طویلش راهی برای قرار دادن پا هایم و رد شدن پیدا کردم. وقتی عبور کردم برگشتم و با لحنی که سعی میکردم دلسوزی در ان احساس نشود گفتم : اینقدر از  دوستی مردم نترس... قرار نیست بخورنت.

چشمانش را از هم گشود سرش را به طرفم برگرداند و با چشمانی که حالا هوشیار تر به نظر میرسید به من نگاه کرد. دلیل کارش را نفهمیدم. فقط با سرعت هر چه تمام تر به سمت کلاس نجوم حمله ور شدم. احتمالا مطمئن بود من حتی او را نمیشناسم و فقط چرت و پرتی گفته بودم تا او را به مکالمه ترغیب کنم. همه ی انها اعتماد به نفس بالایی داشتند و این یکی دیگر از موارد ازار دهنده در مورد ساکاماکی ها و موکامی ها بود. شو به طور عجیبی همیشه خواب بود. اگر تصمیم میگرفت حرف بزند خواسته هایش را بی برو برگرد میگفت و افکارش را به زبان می اورد بی انکه عکس العمل دیگری برایش مهم باشد. صورتش معمولا بی حالت بود انگار از اغاز افرینش نه در او خشمی وجود داشت و نه شادی ای. نه لبخندی نه اخمی. درست مثل سنگی چندین هزار ساله. تنها تغییری که در حالت صورتش حاصل میشد باز و بسته شدن چشمانش بود یا گاهی حرکات نا محسوس لبانش در هنگام حرف زدن. هر چند که با ان حرکات میکرومتری میتوانست دردناک ترین کلمات را بگوید. او دیوار دفاعی یا خط قرمزی در ذهنش نداشت. نه رازی و نه دروغی. به راستی که فرد عجیبی بود. من کاملا در درک او ناتوان بودم.

نگاهی به پشت سرم نینداختم دوست نداشتم با نگاه سوزاننده او رو به رو شوم و با دیدن صورتش باز هم سوالاتم در مورد او و برادرانش را در ذهنم تکرار کنم.

سراسیمه به سمت در کلاس رفتم و در زدم. معلم که مشخص بود از قطع شدن حرفش خیلی خوشش نیامده. گفت: بفرمایید.

من در کلاس را با خجالت باز کردم و لبخند کم رویی زدم. سپس با لحنی ملتمسانه گفتم: معذرت میخوام که دیر کردم...میتونم بیام داخل؟

معلم دستی به موهای بور کم پشتش کشید و با لبخندی گفت: البته خانوم ساموری.

لبخندی زدم تا تشکرم را اعلام سازم و پیش به سوی نیمکتم شیرجه زدم. خود را کنار بغل دستی پر حرفم میتزویو جا کردم. با لبخند پرسیدم: چیزی رو از دست دادم؟

میتزویو مو های قهوه ای کوتاهش را که مدل پسرانه زده بود کنار زد. دستی به گوشواره های زیبایش که تکه ی درخشانی بود از زمرد دریایی را لمس کرد. بی درنگ گفتم: گوشواره هات حرف نداره. زمرد دریایی جواهر خیلی قشنگیه.

تکه جواهر مثل یاقوت براق و درخشان بود و رنگش به رنگ ابی اسمانی بود. عشعه های نور موقع عبور از ان به رنگ های سفید و ابی روی پوست گردن او به خودنمایی مشغول میشدند. پرسیدم: چیز مهمی گفت؟

با لحنی که تنفر او را از این درس بیان میکرد گفت: نه فقط داشت توضیح میداد که امروز تئوری داریم و کدوم سیاره رو مورد بررسی قرار میدیم.

پرسیدم: کدوم سیاره؟

-        - وگا.

-        - وگا سیاره نیست. ستاره است!

-       - اره...همون.

معلم درسش را با میدان مغناطیسی این ستاره درخشان شروع کرد. درسی که من با بی حواسی فقط یادداشت برمیداشتم و توجه نمیکردم. با نوشتن یک جمله ی معلم جمله ی قبلی را به کلی فراموش میکردم. گذاشته بودم تا با ورود به خانه بعدا ان را مطالعه و به درس رسیدگی کنم. امروز علاقه ای به گوش دادن نداشتم. یک جمله مثل نوار کاست در مغزم تکرار میشد. دلیل سرمای بدن شو چه بود؟ چرا او مثل سنگی چند هزار ساله و یخ زده بود؟ ماجرا خیلی عجیب تر و جدی تر از انی بود که فکرش را میکردم. ایا شو فقط بدن سردی داشت یا بقیه هم مثل او بودند؟ میلیون ها سوال به میلیارد ها سوالم در مورد ان خانواده افزوده شد. میل شدیدی را به کشف حقیقت در خود احساس کردم. خیلی دلم میخواست بدانم چه خبر است. این سرما از هر نوع سرمای دیگری بیشتر قابل احساس شدن بودن بود. وقتی زنگ کلاس خورد. میتوزویو با من همراه شد تا از کلاس بیرون برویم یادداشت های خرچنگ غورباقه ام را در جیبم چپاندم. فکر نمی کردم بتوانم توی خانه چیزی از انها بفهمم اما این دغدغه ذهنی نبود. به ارامی از روی نیمکت بلند شدم و از کلاس بیرون زدم. میتزویو دست مرا گرفته بود او به شدت اهل ارتباطات فیزیکی مثل بغل های گرم و دست دادن بود و از ابراز علاقه به عزیزانش لذت میبرد. میتزویو عاشق کتاب خواندن بود و بیشتر هم ژانر ترسناک و فانتزی را دوست داشت. من هم رمان خواندن را دوست داشتم اما ژانر های ارام تری مثل فانتزی عاشقانه و یا معمایی. اکثر مواقع بحث ما همین بود. وقتی به راه پله رسیدیم شو همچنان انجا خوابیده بود. میتزویو نیشخند بزرگی زد که کل صورتش را میپوشاند به احتمال بالا میخواست با شو شوخی کند وقتی به بطری ابش که در دست داشت نگاهی شرورانه انداخت ماجرا را درک کردم. او همچنان داشت خنده شیطانی میزد که من نقشه هایش را نقش بر اب کردم و گفتم: اذیتش نکن...من یه دور قبل از کلاس بیدارش کردم.  

میتزویو غرولند کرد: بیخیال! یه ذره اب که کسیو نکشته!

دست او را به سمت راه رو های مخالف کشیدم و گفتم: بیا دیگه!

میتزویو در حالی که کشان کشان به دنبال من می امد به غر غر ادامه داد: اون که جادوگر شهر اُز نیست که با اب پودر بشه. اینقدری هم لایق هست که به خاطر بستن یه مسیر عمومی تنبیه بشه.

او را دست انداختم: تو فقط کرم داری!

او در حالی که میخندید گفت: باشه دیگه دستمو نکش دارم میام!

با دستش به شانه ام مشت ارامی زد و من هم همین کار را تکرار کردم. او دستش را دور گردنم انداخت و من در حالی که دست او را پس میزدم، دستش انداختم: برو اونور الان کرمات به منم سرایت میکنه!

هر دو قهقهه زنان از مسیر نا معمول سالن غذا خوری پیش رفتیم. انجا خالی بود و فقط چند نفر دور میز ها دیده میشدند. شاید فقط 4 نفر در کل مساحت بزرگ کافه تریای مدرسه.

میتزویو سوتی کشدار کشید و گفت: وای! تا حالا اینجا رو اینقدر خالی ندیده بودم!

تایید کردم: اره اینجا معمولا ازدحامه.

در حالی که مسیرمان را از بین میز های سالن باز میکردیم به سمت راه روی کم ترددی به راه افتادیم که پشت غذا خوری بود و نهایتا به سالن اصلی خطم میشد. بچه ها مسیر کلاس هایشان را از انجا پیدا میکردد. هر چند که اگر شو انجا نبود ما خیلی راحت تر به سالن اصلی میرسیدیم. میتزویو زیر لب غر غر کرد. او به صورت عجیبی عاشق شوخی های خرکی بود پس در نتیجه من به هیچ وجه دوست نداشتم توی روز دروغ اوریل دور و بر او باشم. عملا هیچکس نمی خواست. راه رو تنگ بود و دیوار ها خاکستری و رنگ و رو رفته. که دقیقا برعکس بقیه ی راه رو های سفید و براق مدرسه بود و برعکس بقیه ی راه رو ها با سنگ مرمر سرامیک شده بود. مرمری که رگه های خاکستری و زرد به رنگ شیری اش لطفه زده بود. بقیه راه رو ها معمولا سرامیک هایی سفید و درخشان داشتند. جلوی پنجره هایی که با فواصل دو متری توی راه رو قرار داده شده بودند، روی دیوار فضا هایی خالی وجود داشت چون قطر دیوار زیاد بود و انها بعد از سوراخ کردنش برای قرار دادن پنجره، پنجره را در عقب ترین حالت ممکن قرار داده بودند. انقدری پهنا دشتند که بشود روی انها نشست. من فردی را میدیدم که روی یکی از این فضا های خالی نشسته بود. او متمایل به پنجره بود و یکی ازپاهایش را خم کرده بود و جلوی خودش قرار داده بود و پای دیگرش اویزان بود. چکمه های خردلی روشنش که کمی به رنگ نرگس های زرد شباهت داشت طرح جالبی داشت. بعد از چند قدم فهمیدم میتزویو کنار من نیست. برگشتم و گفتم: هی...چرا نمیای؟

میتزویو هیس کرد و سپس گفت: اون سوباروعه!

-        کوچکترین برادر ساکاماکی؟

چرا امروز داعما با ساکاماکی ها رو به رو میشدم؟

میتزویو سر تکان داد و زمزمه کرد: اون خیلی اخلاق خوبی نداره. سعی کن درست رفتار کنی.

پرسیدم: منظورت چیه؟

میتزویو دوباره گفت: هیسسسسسسس!

سپس ادامه داد: اون به کلاسای مدیریت خشم نیاز داره. بدجور هم نیاز داره!

با صدایی که به دلیل هیس هیس های میتزویو پایین اومده بود گفتم: اون که بی دلیل نمیاد بهت حمله کنه! میتزویو اینجا مدرسه است نه فقس خرس هایی که تا 3 هفته بهشون غذا ندادن!

او شانه هایش را بالا انداخت و با حالتی محتاط گفت: فقط گفتم هشدار داده باشم.

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: تو واقعا خلی! فکر کنم کتابایی که در مورد اون 8 تا دیوانه خوندی روت خیلی تاثیر گذاشته!

میتزویو شروع کرد: ولی خداییش کتاب معرکه ای بود! فرض کن من و تو توی یه عمارت بین 8 تا روانی که یکیشون گرگنماست گیر کنیم.

-        -کدوم گرگنما؟

-        - توی جلد 7 مشخص شد انتونی یه گرگینه است دیگه!

-        - من 6 جلد بیشتر نخوندم.

-        - خواستی بهت غرض میدم. جلد 7 فقط دو هفته است اومده!

وقتی به فاصله ی 5 متری سوبارو رسیدیم من به وضوح میدیدم که دندان هایش را به هم فشار میداد و زیر لب چیزی میگفت. درخشش چیز کوچکی پشت رادیاتوری که در نیم متری سوبارو بود توجهم را جلب کرد. با خود گفتم: اون چیه؟ و برای برداشتن ان شیرجه زدم. یک گردنبند کوچک بود که اویز ان یک کلید طلایی بود. طلایی متالیک تیره بود. شاید ته رنگی از قرمز هم داشت. قبلا توی طلا فروشی اصطلاحی به نام طلایی رز را شنیده بودم. پس منظور او طلایی و قرمز بود. با غالب بودن طلایی عجب رنگ جذابی شده بود. فکر کردم شاید مال سوبارو باشد. شانه اش را لمس کردم او طوری به طرفم برگشت که انگار به دستم اتش افروخته باشند. یکی از ابروانش را بالا داد و با بی حاصلگی گفت: چیه؟

لبخند کوچکی زدم و پرسیدم: این مال توعه؟

ابرویش به سمت پایین لیز خورد. در یک حرکت سریع ان را از دستم قاپید و گفت: اره...از کجا اوردیش؟

لبخند کوچکم کمی پهن تر شد و گفتم: روی زمین بود.

او اخم کرد: خودم میدونم روی زمین بود. میگم دقیقا کجا بود؟

به رادیاتور نگاهی کردم و در حالی که با دست به جایی که شئ را یافته بودم اشاره میکردم گفتم: پشت رادیاتور. درست پشت اون لوله ی کوچیک مشکی.

او سر تکان داد و رویش را برگرداند. تقریبا ناراحت شدم اما به روی خود نیاوردم. به سمت میتزویو برگشتم. وقتی کمی دور شدیم گفتم: دیدی نمردم! تو فقط بیخودی شلوغش میکنی. او فقط یکم... اجتماهی نیست. همه ی ادما به نحوه خودشون مهربونن.

او چپ چپ نگاهم کرد. سوبارو یک سال از من کوچکتر بود و هم سن میتزویو. معلم نجوم ما عادت داشت همه دانش اموزانی که در برنامه اشان نجوم داشتند را در یک کلاس جمع کند. او به دلیل عادات عجیبش بزرگترین کلاس کل مدرسه را برای کلاس هایش گیر اورده بود. میتزویو گفت: تو که باهاش کلاس نداری! سر زنگ مثلثات کنارش نشستم و یه ذره حرف زدم. باورت نمیشه اگر بگم اون وسط حرفم به من غرش میکرد!

خندیدم و دستش انداختم: اخه یه ذره ی تو با یه ذره بقیه فرق داره.

میتزویو با چشمانی که از سر سو ظن نازک شده بود پرسید: چرا طرفداریشو میکنی؟ فکر میکردم ساکاماکی ها رو دوست نداری.

نفسم را با سر و صدا بیرون دادم و گفتم: اره اونا رو دوست ندارم اما عادلم! هیچکس نباید به خاطر علایقش سرزنش بشه. خب اون یکی سریع از کوره در میره و ادمایی که زیاد حرف میزنن هم طاقتشو طاق میکنن. مثلا تو خودت تا حالا شو رو به خاطر اینکه همش خوابه قضاوت کردی؟

او متفکرانه چانه اش را در دست گرفت و گفت: نه دقیقا...ولی راست میگیا. همش خوابه!

چشمک زدم: ده همینه دیگه! اینا علایق شخصیه.

چشمانم را چرخاندم و ادامه دادم: هر چند که سرد و بد رفتاری و خود بزرگ بینیشون رو درک نمیکنم.

میتزویو تایید کرد: اره. سپس پرسید: تو با ایاتو، کاناتو و لایتو کلاس نداری؟ اونا هم سن تو هستن... اوه ببخشید یادم رفته بود تو تویشیفت شب فقط نجوم داری.

پرسیدم: هر سه هم سن منن؟ مگه سه قلو هستن؟

خندید: اره دیگه.

لبخند زدم و گفتم: خوبه من قبلش همش با خودم میگفتم مادر و پدره چقدر فعال بودن.

میتزویو خندید. او معمولا کلاس هایش را در شیفت شب داشت. دوست نداشت صبح ها بیدار شود. من با صبح بیدار شدن مشگلی نداشتم اما در عوض درس خواندن در شب برایم سخت بود. وقتی به سالن اصلی رسیدیم میتزویو گفت: خداحافظی؟

جواب دادم: اگه دوست داری وایمیسم تا انتراک تموم بشه.

او بغلم کرد و گفت: تو بهترینی!

در حالی که او را متقابلا بغل میکردم گفتم: میشه اروم باشی؟ اولین بارم نیست که وایمیسم!

وقتی او از من جدا شد تصمیم گرفت موضوع بحث را عوض کند. او در مورد رمانی با من حرف زد در مورد پسری که روحش را به یک خوناشام فروخته بود. چیز هایی در مورد خوناشام ها میگفت. او میگفت که انها رنگ پریده و به شدت زیبا هستند یا طوری که او میگفت: شیاطینی افسون کننده. به دلایلی من همیشه گرگنما ها را ترجیح میداده ام. شاید دلیلش علایق احمقانه ام به حیوانات بود. او در مورد شخصیت اصلی داستان میگفت. میگفت که چقدر شبیه من است. او میگفت: پسر شخصیت اصلی داستان مقاوم، قوی با اعتماد به نفس و اجتماعی بود. تو سرسختی اما بدون دوستان و محبت با زندگی کنار نمیای. سعی میکنی مردم رو دوست داشته باشی اما اونایی که به کلی جنبه مخالف تو هستن رو ول میکنی. ترسی از اینکه مخالف داشته باشی نداری چون تو معتقدی نمیتونی همه رو راضی کنی.

خندیدم و گفتم: میتزویو تو واقعا اون کتابا رو دوست داری نه؟

با صدایی که از روی هیجان جیغ شده بود گفت: عاشقشم!

-        اسمش چیه؟

-         غرق در خون!

با چشمان گشاد شده گفتم: وای...عجب اسمی داره!

ناگهان صدای زنگ به صدا در امد. میتزویو ناله کرد: خداحافظی؟

او را دست انداختم : بیخیال دیگه! مطمئنم تو دلت واسه من تنگ نمیشه دوست داری کلاس جغرافیات رو بپیچونی.

میتزویو نخدی خندید و گفت: هر دوگزینه صحیح میباشد.

در حالی که به سمت در خروجی میرفتم نیم تنه ام را به سمت او برگرداندم و برایش دست تکان دادم او نیز همین کار را تکرار کرد. تا قبل از اینکه برگردم به یک نفر برخورد کردم. انتظار نداشتم مثل فیلم هندی ها روی او سقوط کنم چون برخورد ارام بود اما چیز دیگری ذهن مرا از قضیه فیلم هندی بیرون کشید. جریان سرما مثل باد به من وزید. انگار نزدیک یک گلوله یخی که از خود سرما ساطع میکند ایستاده بودم. سوبارو غرش کنان غرولند کرد: حواستو جمع کن کجا میری!

چیز دیگری حواسم را برای جواب دادن پرت کرد. چیزی مغزم را چنان به هم ریخته کرد که نتوانستم حرف بزنم. زمزمه کردم: متاسفم... و فقط کنار رفتم تا چیزی که دیده بودم را تجزیه و تحلیل کنم. مغزم هنگ کرده بود. چیزی که دیدم حقیقت نداشت...داشت؟ چطور ممکن بود! چیزی که دیده بودم مثل زایده ای تیز و خنجر مانند در دهان او بود. خنجری دراز، وحشت اور و بران که به هیچ وجه دوست نداشتم احتمال دهم که دندان است! مثل یک زامبی سر جایم خشک شده بودم. با خود گفتم که احمقانه است. دندان نیش؟ مگر ممکن است؟ الان قرن بیست و یکم است نه عصر خرافه! تازه اگر قرار بود دندان نیش باشد من باید یک جفت میدیدم اما نمیتوانستم به خود اطمینان دهم چون با دیدن ان یک زایده تیز مغزم چنان در معرض انفجار قرار گرفته بود که چیز دیگری نمیتوانستم ببینم. انگار من بودم و خلع و شئ خنجر مانندی که هویتش برایم ناشناخته بود. سرمای بدن بین شو و سوبارو مشترک بود پس...

با دست به پیشانی ام کوبیدم و تصمیم گرفتم به این افکار احمقانه فکر نکنم. راهم را کشیدم و با سرعت هر چه تمام تر از مکانی که ان اتفاق افتاده بود فاصله گرفتم. وقتی از فضای مدرسه خارج شدم دستم را به سرم گرفته بودم. موهایم را با خشونت به عقب هل دادم و لای انها دست کشیدم. قلبم شروع کرد به تپیدن. چه بلایی داشت سرم می امد؟ من داشتم میترسیدم؟ اما چرا؟! قبلا هم گفته بودم که مغز من نسبت به ساکاماکی ها و موکامی ها زنگ خطری مخصوص دارد اما این زنگ خطر حالا از محدوده ی ذهنی ام خارج شده بود و داشت تمام بدنم را درگیر زلزله ای 8 ریشتری میکرد. خوشبختانه با دیدن چیزی در ان نزدیکی قلبم ارام گرفت. پسر بچه کوچکی با مادرش در حال عبور بود. در دستش بسته ای بود پر از پاستیل هایی به شکل دندان مصنوعی که دندان های نیش ان بلند و تیز جلوه میکرد. ژله الوئه ورا را دور ان کشیده بودند که ان را براق و تیز جلوه میداد. مادر پسرک رو به من کرد و گفت: خانوم میتونین یه دقیقه از هارو مراقبت کنید تا من تلفن اون اقا رو قرض بگیرم و یه تماس با همسرم بگیرم؟ سپس او به مردی بلند قد و چاق در ان طرف خیابان اشاره کرد. من نگاهم را از ان مرد گرفتم و به پسربچه ی سه ساله و تپل نگاه کردم. سپس گوشی ام را به مادرش دادم لبخند زدم و گفتم: میتونید از گوشی من استفاده کنید. زن موهای بلند قهوه ای اش را از روی صورتش کنار زد موهایش مثل یک خط صاف بودند. پسرک به من پاستیل تعارف کرد. لبخند زدم و با لحن دوستانه گفتم: متشکرم هارو ...اسمت این بود درسته؟ او با خجالت سر تکان داد. من یک پاستیل برداشتم و به ان گاز زدم. شیرین و خوشمزه بود. برای لثه ها از اسانس توت فرنگی استفاده کرده بودند. به مادرش در ان سر خیابان که داشت سر کسی داد میکشید نگاه کردم و بعد نگاهم دوباره به سمت پسر کوچولوی تپل و بور برگشت. با خود فکر کردم شاید چیزی که دیده بودم فقط یک تکه بوده از ان پاستیل هایی که به شکل دندان نیش هستند. نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم: اونوقت به میتزویو میگم کتابای ترسناک روش تاثیر میذاره! پسر بچه با خجالت پرسید: اسمت چیه؟

زانو زدم تا هم قد او شوم ( هر چند که باید باز هم خم میشدم تا کاملا هم قد او شوم ) سپس با مهربانی جواب دادم: ایانو. میای با هم دوست بشیم؟

او دوباره با خجالت سر تکان داد. بازم پاستیل به من تعارف کرد. لبخند زدم و گفتم: تو خیلی مهربونی ولی نه مرسی دیگه نمیخوام.

 به پاستیل ها نگاهی انداختم. سعی کردم فکر کنم باید چند بار به خود تلقین کنم که انچه دیده ام فقط پاستیل با شکلی عجیب بوده است تا قانع کننده به نظر برسد.


برچسب‌ها:
|چهارشنبه 29 شهریور 1396| 05:33 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives