وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل سوم ~ کارسوق
چهارشنبه 29 شهریور 1396 | 05:04 ب.ظ

به ساعتم نگاه کردم...  با چشمانی که از تعجب گشاد شده بود گفتم: بچه ها ساعت 9 و نیمه... شینامی مگه تو کلاس فیزیک نداری؟

شینامی مثل کسی که ناگهان لگد محکمی به او زده باشند از جا برخاست و با عجله کتاب هایش را جمع کرد و گفت: این بار دیگه دیر نمیکنم...نمیتونم دیر کنم...دیر نمیکنم... و بعد بلند تر در حالی که دست تکون میداد گفت: میبینمتون!

کائوری رو به من با نا امیدی ساختگی گفت: حیف...تنها هم زبونم رفت...تو که هیچی از پسرا حالیت نمیشه.

جواب دادم: شاید. اما یه چیز کاملا حالیمه و اونم اینه که تو تا یه پسر خوشگل میبینی دست و پاتو گم میکنی.

خندید و با نگاهی پر از شیطنت گفت : تو هم احتمالا اینقدر چپ چپ نگاهش میکنی تا اب بشه.

با خنده قول دادم: باشه دفعه بعدی تا قبل از اب شدن پاسِش میدم توی زمین تو.

روکو دوباره با حالت تمسخر امیزی چشمانش را چرخاند و زمزمه کرد: امان از این دخترا...

کمی بعد به سمتم امد و با عارنجش به بازویم کوبید. لبخندی بین ما رد و بدل شد و هر یک به سمت کلاس های خود به راه افتادیم.

من و میکو کلاس زیست داشتیم. کائوری باید در طول مسیر کلاس مثلثات به بهانه ی جدیدی برای انجام ندادن تکالیفش فکر میکرد و روکو هم کلاس ایتالیایی داشت و تنفر حاکی بر چهره ی چین خورده اش کاملا میزان علاقه اش به این کلاس را نمایان میکرد.

به سمت کمدم حجوم بردم و کتاب هایم را با حواس پرتی از ان خارج کردم. باز هم باید بغل دستی سمجم در کلاس زیست را تحمل میکردم. البته او انقدر کم طاقت بود که با خراب شدن اتبوس مدرسه صد درصد پایش را از رخت خواب گرم و نرمش بیرون نمیگذاشت.

حظور در کلاس خسته کننده بود. معلم تاس ما با عینک گرد و بزرگش هر موقع درسی برای توضیع نداشت، دست هایش را به هم میزد و میگفت: امروز درس دیروز رو دوره میکنیم و تمرین حل میکنیم.

سوالاتی که به من میرسید را جواب میدادم. معمولا واضح، کوتاه و صحیح بود که داد میزد: این درسو بلدم و حوصله ام هم سر رفته! البته گاهی اشتباه هم میکردم که معلم از این فرصت برای تشر رفتن به من که عملا داشتم او را مسخره میکردم  به خوبی استفاده میکرد.

کمی بعد صدای کفش های پاشنه بلندی که میدانستم به چه کسی تعلق داشت شنیده شد. ناظم عزیزمان یک فرد لاغر مردنی با موهای قرمز کوتاه و فرفری و چشمان سیاهی که توسط بچه ها مادر فولاد زره نامیده میشد. به خصوص وقتی اخم میکرد. معلم بالافاصله دهانش را بست و جمله اش را نا تمام گذاشت. مودبانه به سمت در رفت ان را باز کرد و گفت: بفرمایید خانوم محترم!

ناظم لاغر ما با دامن چسبانی که تا بالای زانو هایش میرسید از در وارد شد و سکوت کر کننده ای بین دانش اموزان وحشت زده ی سال دومی حکم فرما شد. ناظم لبخند کج و معوجی زد. لبخندی که بیشتر به دندان نمایی ماده شیر ها شباهت داشت. با صدای جدی و گرفته اش اعلام کرد: جمعه توی شیفت شب کارسوق نجوم داریم همه باید حظور داشته باشن حتی اونایی که جز برنامه اشون نیست. نیاز به یاد اوری نیست که فقط کافیه دست از پا خطا کنید تا مجبورتون کنم تا اخر سال روز های تعطیلتون رو صرف جارو کردن مدرسه کنید.

دو جمله ی اخر با تاکید بیان شده بود. همه معنی ان را میدانستند ان را جدی گرفته و امرانه به ان عمل میکردند حتی سرکش ترین افراد. محاسبه ی ساده ای را در ذهنم انجام دادم. تا دوشنبه 3 روز مانده بود. به هر حال فرقی نداشت من هر روز کلاس نجوم را در برنامه ام داشتم که متاسفانه نمیتوانست در شیفت صبح عملی گردد چون معلم ما به کار عَمَلی اعتقاد عجیبی داشت.

   
Hasti Zand | کـامـنـت()