تبلیغات
">
رمان نویســــان - رمان عشق بی پایان 1


رمان نویســــان



سلام خیلی خیلی خوش اومدید

برای خوندن رمان برید ادامه مطلب


این داستان از زبان آرلا ست که داره داستان زندگی اش رو توضیح و تعریف می کنه 

داستان1:
با دوستام برای درس خوندن رفته بودیم کتاب خونه 
16 سالم بود 
ونوس گفت:برو کتاب بایولوژیک مون رو بیار
من:کجاست؟
ونوس:نمی دونم شاید ردیف 3 باشه..
من:باشه 

داشتم با خودم فکر می کردم
که کتاب رو پیدا کردم بالا ترین ردیف گذاشته بودنش
روی نک انگشتای پام ایستاده بودم تا شاید دستم بهش بخوره
نک انگشت کوچیکم کتاب رو لمس کرد 
ولی پام لیز خورد و روی میز پشت سرم افتادم
وقتی پشت سرم رو نگاه کردم دیدم میز نبود!!
ی پسر بود!!
با موهای بلوند و چشمای سبز 
گفت:بهتره پشت سرت هم ی نگا بندازی هاااا
و دستش رو به سمتم دراز کزد
من:شرمنده پام لیز خورد
-اشکالی نداره من هیرادم و شما؟
+راستی من آرلا ام...
-حالا چه کتابی رو می خواستی؟
+همون جلد سبزه که ردیف بالایی ع
-بایولوژیک می خونی؟
+آره... تو خوندیش؟
-آره پارسال تمومش کردم بیا کتاب رو بگیر
+آهان ممنونم راستی...
-من باید برم موفق باشی
+به سلامت...

داشتم بال در می آوردم 
وقتی پیش بچه ها برگشتم هیچی تو مغزم نمی رفت 
همش قیافه پسره تو فکرم بود

امتحان فرداش رو گند زدم و از 50 شدم 26!!!
الان سه هفته از اون روز میگذره 
با خودم می گم ممکنه دباره ببینمش؟
یعنی دوباره ممکنه؟
...


ادامه دارد 


خوب بود چطور بود؟
تو کامت ها بهم بگید 

برچسب‌ها:
|سه شنبه 28 شهریور 1396| 02:08 ب.ظ|♡Miss Margot♡ نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives