تبلیغات
">
رمان نویســــان - همه یک روز میرسیم :۲


رمان نویســــان

دلام به گل و گلاب های وب:|

خب داستان همه یکروز میرسیم

قسمت ۲ رو نوشتم:\نه به تابستون

که داستان نمی نوشتم نه به الان

که شوق داستان نوشتنم زیاد شده:|
.....................................................

بپرین ادامه:|

تازه نظرم بشوتین:|





شینوا یک دفعه صدای شکستن چیزیرو شنید وایساد و 

روشو برگردوند و در کمال تعجب دید گوی 

جادوییش شکسته رنگش پرید و ترسید نمی دونست دیگه

باید چیکار کنه اضطراب و ترس تمام وجودشو فرا گرفته بود

دیگه نمی دونست باید چیکار کنه و گیج شده بود یکدفعه بغضش

ترکید 

و زد زیر گریه تا زنگ خانم آزاله تموم شد:|

ریون که یکی از دوست های صمیمی  شینوا بود و یک 

پاپری حساب میشد رفت کنار شینوا روی نیمکت نشست 

و یک گربه هم پشت سر ریون اومد و مثل اون رو نیمکت

نشست و ریون به گربه اش یک چشمک زد و گفت وایلد

لطفا مثل یک بچه ی خوب رو نیمکت نشست وایلدم گوش کرد.....

و ریون  دستشو روی شونه ی شینوا گذاشت و با لحن ارامی حرف 

زدن با شینوا رو شروع کرد:|

ریون -شینوا ....ناراحتی یا قضیه یک چیز دیگه ایه؟

شینوا+ با تاسف خیلی زیاد و با بغض:|:هر دو 

ریون-شینوا.......بخاطر ماجرای چند ساعت پیش متاسفم

شینوا+ممنون....


ریون-شینوا اگه دوست داری میتونی خودتو خالی کنی...

شینوا+نه مرسی

ریون-شینوا....درکت میکنم خیلی بده که آدم از کلاس 

بیرون بره اونم وقتی که خودش یکی از شاگرد اول ها

باشه...


شینوا+دقیقا.......و بعدش بلند شد و دستشو روی شونه ی

ریون گذاشت و گفت :بین همه ی بچه ها تو تنها کسی هستی

که منو درک میکنه.....ممنون از همدردیت:)

و رفت.......

-------------------------------------------------------------------------------


خب حالا بریم سر مدرسه ی شیطانی:

زنگ مدرسه خورده شده بود و نو جادوگرها توی کلاس 

حاظر شدن خانم کاترین با همون اخم همیشگیش قد زنان

وارد کلاس شد و بلافاصله گفت :بچه ها !هم اکنون ما 

یک دانش اموز جدید داریم به نام:الکساندر

در باز شد و الکساندر وارد شد همه ی چشم ها

به الکساندر خیره شد:\

آلکیسیا :بنظر جادوگر خوبی میاد:)

آیاتو:بنظر منکه بده-_-

یکدفعه آریتی اومد وسطشون و گفت 

من با آلیکسیا موافقم:)

آلیکسیا:هاها دیدی با من موافقه؟D:

آیاتو :خب که چی؟-_-

آریتی دوباره پرید و گفت: نخیرم من با آیاتو موافقم

آلیکسیا:چی؟؟0-0

آریتی با خنده گفت:ساده است گفتم باهات موافقم ولی نگفتم توی چه 

موضوعی باهات موافقم در ضمن من اون حرفو اون زمان زدم

ولی دلیل نمیشه الانم بهش پایبند باشم:)

آلیکسیا با بی حوصلگی گفت:باشه بابا ضدحال-_-

آریتی رفت پیش توکا و گفت 

توکا تو نظرت چیه؟:)

توکا با جدیت گفت:نظری ندارم 

خانم کاترین با دستش الکساندر رو به نیمکت توکا 

هدایت کرد و الکساندر پیش توکا نشست توکا 

سرش توی کتابش بود کتابشو یکم پایین آورد

نگاهی به الکساندر کرد و سرشو دآباره برد توی کتاب....:|



تموم شد:|

نظر بشوووتتت:|


برچسب‌ها:
|سه شنبه 28 شهریور 1396| 12:46 ب.ظ|Rεŋųℓŧ ą√ąŧąŗ نظرات()|

.
نمایش نظرات 1 تا 30
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives