تبلیغات
رمان نویســــان - در قفس فصل دوم ~ صدر نشینان لیست سیاه

در قفس فصل دوم ~ صدر نشینان لیست سیاه

سه شنبه 28 شهریور 1396 11:53 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Hasti

قدم هایم را سریع تر کردم و کائوری را تا خانه شینامی همراهی کردم. شینامی یک شخصیت ارام و خجالتی بود که معمولا دوست داشتنی جلوه میکرد. من او را دوست داشتم. او به معنی واقعی کلمه یک فرشته بود. کائوری غر غر کنان به کتانی های مارک دار ایتالیایی اش اشاره کرد و گفت: این مدرسه واقعا بی مسئولیته. وقتی اتوبوسشون خراب میشه ما رو مجبور میکنن پیاده بیایم. اینجوری مجبور میشم کتونی هام رو کمتر از 6 ماه دیگه بندازم دور.

کائوری یک استایل دخترانه درست و حسابی داشت. چیزی که با شخصیت من جور در نمی امد اما قطب های غیر هم نام یکدیگر را جذب میکنند و همین اتفاق برای ما افتاده بود. من او را به عنوان یک دوست کاملا قبول داشتم. به عکس خودم در ویترین مغازه ها نگاه کردم دختری با قد 165 ، موهای مشکی بلند و پر پشت و چشمان ابی تیره که قیافه ی عجیبی به خود گرفته بود. انگار افکارش در مورد ساکاماکی ها و موکامی ها روزش را به کلی خراب کرده بود. دخترک نمیدانست دلیل این تنفر عمیق چیست.

نگاهم را از شیشه ی مغازه ی عتیقه فروشی پدر شینامی برداشتم. شینامی از خانه اش بیرون امد و با کم رویی دست تکان داد. لبخند زدم و برای دویدن به سمتش پاهایم را جا به جا کردم. جین به رنگ ابی روشن به همراه یک لباس ابی تیره طرح بافت که یقه ی بازش شانه هایم را ازاد گذاشته بود به همراه چکمه های قهوه ای روشن استایل مورد علاقه ام بود. شیک و ساده اما متاسفانه لباس فرم مدرسه متشکل از یک دامن و بالاتنه ی استین دار بود. حالم از ان به معنی واقعی کله به هم میخورد. به سمت شینامی رفتم و او را در اغوش گرفتم او معمولا بحث های بهتری برای گفت و گو داشت. تمام مسیر را پر حرفی کردم بلکه حواسم پرت شود چون دریافته بودم که احساس تنفر غریبی در حال حاکم شدن بر من بود. در راه شینامی پرسید: بچه ها من تصمیم گرفتم در مورد تیم ورزشی مدرسه مطلب بنویسم.

خندیدم: چرا؟ چون روکو ازت خواست؟

-        روکو؟ نه بابا! چرت نگو خیر سرمون باهاش 4 ساله دوستیم. بالاخره باید یاد گرفته باشیم در مقابل خواسته هاش دستپاچه نشیم.

کائوری گفت: لطفا جمع نبند. ما یاد گرفتیم اما تو نگرفتی. عین ادم بهش ابراز علاقه کن دیگه!

بازم بحث ابراز علاقه؟ بیخیال! سریعا گفتم: قبوله اما شاید بهتر باشه یه مطلب هم در مورد ناهنجاری دنیای نوجوونا بذاری. خیلیا درگیر این موضوعن.

شینامی خندید: باشه.

خوشحال بود که بحث را عوض کردیم و حقیقتا من هم خوشحال بودم. شینامی تکانی به مو های کم پشت و بلند بلوندش داد و با چشمان ابی قشنگش چند بار پلک زد. شینامی متن تصادفی ای که به ذهنش خطور کرده بود را برای ما گفت و من و کائوری هم نقد کردیم و اینقدری وقت را صرف بررسی نقد ها کردیم که به مدرسه برسیم. در حیاط مدرسه پر بود از همهمه ها و نارضایتی ها از خراب شدن اتوبوس مدرسه. به حیاط نگاه دوباره ای انداختم بخشی از ان را چمن پوشانده بود که بچه ها گروه گروه روی ان مینشستند و اینقدر نیمکت های کمی در حیاط بود که مجبور میشدند رطوبت چمن را به جان بخرند. چمن های زیبا و سبز یشمی رنگی که درخشش دانه های ریز شبنم را در خود به نمایش گذاشته بودند. بخشی سنگ فرش شده هم وجود داشت که راه مستقیمی به سمت ساختمان های مختلف دبیرستان بود. دو پسر که از دوستان سال دومی ام بودند را دیدم. روکو و میکو. دو قلو های افسانه ای. دو قلو هایی که ظاهری شبیه به هم داشتند اما باطنی کاملا مخالف یکدیگر بودند. درست مثل سیاه و سفید که هر دو لباس خاکستری پوشیده باشند. اکثر اوقات با یکدیگر کنار نمی امدند و بحث معمولا سر این بود که کدام از دیگری بزرگتر است. هر چند که همه میدانستند روکو با اختلاف 2 دقیقه از برادرش بزرگتر بود. روکو سر به زیر، خجالتی، غیر اجتماعی و درون گرا بود( درست مثل شینامی ) در حالی که میکو برعکس او عاشق مهمانی و سر و صدا و شیطنت بود با هر کس که میتوانست حرف میزد و اینقدر پر حرفی میکرد که شخص او را از وسط به دو تکه ی نا مساوی تقسیم کند. من هر دوی انها را دوست داشتم. اینکه چطور دو نفر شبیه به هم اما در عین حال کاملا متفاوت میتوانند وجود داشته باشند مرا شگفت زده میکرد ( حتی بعد از 4 سال دوستی ) کائوری معمولا استعداد خوبی در جمع و جور کردن دعوا های انها داشت. اوایل به گرفتن گوش هایشان و بالا بردن صدایش متوسل میشد اما حالا فقط با یک نگاه تند انها میفهمیدند که ماجرا از چه قرار است. هر دو مو های قهوه ای روشن و چشمان سیاه عمیق و درشتی داشتند و برای اینکه مردم انها را از یکدیگر تشخیص دهند لباس های متفاوت میپوشیدند. پوست های رنگ پریده اشان از شدت اصبانیت سرخ شده بود. باز هم دعوا کرده بودند؟ ایا بحث سر اتوبوس مدرسه بود؟ کنجکاوانه پیش انها رفتم تا متوجه شوم. میکو اول همه بازوانش را برای در اغوش کشیدنم باز کرد: سلام ایانو. چکمه بهت خیلی میاد میدونی برای کسی با اندام تو معمولا چکمه های بلند تری مناسبه مثلا مثل دیروزیا چون که...

حرفش را قطع کردم و در حالی که میخندیدم گفتم: باشه باشه. سلام میکو.

یاد گرفته بودم که هیچوقت نباید به میکو گفت: چه خبر؟ چون تا فردا صبح حرفش را ادامه میداد. من روحیه ی شوخ طبع و پر حرف او را دوست داشتم. ادم های کم حرف جذابیت خود را  داشتند اما پر حرف ها معمولا گزینه ی مناسب تری برای مکالمه با من بودند. دوست دارم انها سوال بپرسند و من جواب بدهم. رو به روکو کردم: چه خبرا؟

روکو شانه هایش را بالا انداخت: چیز دیگه ای جز خراب شدن اتوبوس مدرسه هم هست؟ فکر نکنم.

تن صدای مخملی روکو همیشه پایین بود. بیمیلی در صدایش موج میزد. شینامی لبخند زد: سلام بچه ها! کائوری عینک افتابی اش را توی کیفش گذاشت و با لبخند پسر ها را در اغوش کشید. خنده ام میگرفت که روکو هنوز هم خجالتی مردم را در اغوش میگرفت. از نظر شینامی او خیلی دوست داشتنی بود. ان دو درست مثل هم بودند. در حالی که همگی به سمت چمن ها میرفتیم تا جایی برای نشستن پیدا کنیم کائوری دوباره سناریو ی صبحش در مورد سلفی گرفتن با یک فرد جذاب و مشهور را وسط کشید و به شینامی نشان داد و شک نداشت که با عکس العمل شینامی ، روکو و بعد میکو هم به بحث علاقه مند میشوند. کائوری گفت: اوه شینامی بیا یه چیزی نشونت بدم.

چند ثانیه بعد شینامی با صدای ارام و مهربانش از هیجان جیغ کشید: تو باهاش عکس گرفتی!!! اوه خوش به حالت.

شقیقه هایم را مالیدم. دلیل علاقه ی احمقانه ی انها به او چه بود؟

روکو چشمانش را چرخاند و با لحنی حاکی از ناراحتی گفت: امان از این دخترا....

اه کشیدم و با لحنی شوخ گفتم: هــــی! قضاوت زودهنگام موقوف! دلت مبارزه میخواد؟

بعد در حالی که به شوخی با روکو گلاویز شده بودم خنده سر دادم و او نیز لبخند شیرینی زد که برای  یک بار هم که شده اثری از خویشتن داری در ان نبود.

میکو با کنجکاوی پرسید: کیه؟ اون کیه؟ هان؟ هان؟ هان؟

کائوری لبخد زد: کو موکامی!

میکو قیافه ی نا امیدی به خود گرفت و اه کشید سپس گفت: موکامی هان؟...

روکو گفت: نمیشناسمشون... موکامی ها 4 تا بودن درسته؟ یوما، روکی، کو و...اسمش چی بود؟...

میکو جواب داد: ازوسا. ساکاماکی ها هم 6 تا هستن شو، رجی، ایاتو، کاناتو، لایتو و سوبارو.

چهره های پسرانه اشان را کم و بیش به یاد می اوردم. کی حوصله داشت اسم 10 فرد صدر نشین لیست سیاه ذهنش را حفظ کند؟ من که نداشتم اما میکو به صورت عجیبی دوست داشت با همه اشنا شود. پرسیدم: چه نیازی به اشاره به ساکاماکی ها بود؟ میکو با ناراحتی غر غر و اه و ناله سر داد: خیلی سعی کردم بهشون نزدیک شم اما همه اشون یه جوری باهام رفتار میکردن انگار یه حیوونم که داره واق واق اضافی میکنه. هر دو خانواده عملا از هم متنفرن اما وانمود میکنن کاری به همدیگه ندارن. خیلی ... عجیبن.

کائوری زمزمه کرد: ولی خیلی جذابن.

تیکه پروندم: میکو احیاناً نور صورت های فرشته گونه اشون کورِت نکرد؟

روکو اخم کرد و با چشمانی که از روی سو ظن نازک شده بود لحظه ای به چمن زل زد و بعد شانه هایش را بالا انداخت و نگاهش دوباره بی حالت شده بود. او عملا اهمیت نمیداد ولی من چرا اهمیت میدادم؟

 روکو گفت: کو که با بقیه نسبتا خوش رفتاره...

میکو ذهنم را خواند و کلماتی که در ذهنم میگفتم را بیان کرد: نمیتونه با دخترایی که از ته قلبشون معتقدن اون حرف نداره بد رفتاری کنه. یکمی دو رو تشریف دارن...

به چهره ی خشمگین کائوری نگاه کرد و اصلاح کرد: فقط یکم...

به اعلام موافقت با میکو به او لبخند زدم و گفتم: خوشحالم که یه نفر همدرد من اینجا هست. راستش من از ساکاماکی ها بیشتر از همه بدم میاد...اینجوری بگم ازشون میترسم.

شینامی خندید: میدونی که 800 تا ادم مثل اون توی این مدرسه هست... البته همه محترم هستنا...

شینامی همیشه مراقب بود تا به کسی توهین نشود.

کائوری خنده کنان گفت: اونا خیلی دوست داشتنی هستن... فقط یه ذره روابط اجتماعیشون ظعیفه.

گفتم: متاسفانه قد بلند تر از اونی هستن که دستم بهشون برسه تا بکوبم توی دماغشون.

روکو با شوخ طبعی گفت: نمیدونستم کنگ-فو بلدی.

چشم غره رفتم: میدونی که من هیچ استعدادی توی ورزش ندارم.

میکو خنده کنان جواب داد: اوه اره یادته سال پیش توی والیبال اشتباهی توپ رو پرت کردی توی صورت کاپیتان تیم وقتی داشت پاس اصلی رو میداد؟

روکو خندید: همه باختن.

در حالی که از خجالت سرخ شده بودم گفتم: باشه حالا میتونید خفه شید.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -