تبلیغات
">
رمان نویســــان - همه یک روز میرسیم:1


رمان نویســــان



 可愛いやつ のデコメ絵文字 ...برید ادامه .... 可愛いやつ のデコメ絵文字












برف می یومدو هوا ابری بود برف ها مثل نگین های نقره ای رو زمین میریختن

فرنسیس با امی داشتن روی برف ها راه میرفتن که یکدفعه امی گفت:

+راستی فرنسیس یک خبر توپ دارم

-چ خبری؟

+فهمیدی یک شاگرد جدید اومده؟؟میگن خیلی خرخونه

-واقعا !هه.....جالبه اینجوری رقابت بین دانش آموز ها بیشتر میشه

+دقیقا!و همچنین سخت گیری معلم ها بیشتر من بیکار نیستم چند تا ورد قر و پاتیو حفظ کنم

+و خلاصه بدبختی در راهه:|

- هعییی 

 و باهم رو به مدرسه رفتن........

مدرسه ی آنسل مدرسه ی بزرگی بود و از جهان ما جدا بود اونجا معلم ها به بچه ها یک ورد سری یاد داده بودند

که با خوندن ورد اون هارو از جهان عادی جدا میکرد و به شهر آنسل میبرد جادوگرها تا 30سالگی اجازه ی موندن

در شهر رو داشتن و بعدش به یک شهر دیگه وارد میشدن

و در اونجا برای همیشه زندگی میکردن
 
اموزشگاه دو در سنگی و بزرگ داشت که هر در به مدرسه 

ای بزرگتر باز میشد 

فرشته ها(اون هایی که که از جادو برای راه خوب استفاده میکردن)

دیو ها (اون هایی که از جادو در راه غلط و کارهای بد استفاده میکردن)

وقتی وارد در فرشته ها میشدی دو بخش جدا داشت 

که شامل:

پاپری ها(کسایی که انسان هارو به راه درست هدایت میکردن)

و الهام بخش ها(کسایی که سعی میکردن آرزوی افراد رو برآورده

کنن)

و بخش دیوها... 

این بخش شامل سه  در بود


بخش اول:جادوگرها

بخش دوم:گرگینه ها

بخش سوم :خون آشام ها


و توی مدرسه یک سالن بزرگ وجود داشت که درهای

یاقوتی رنگ سفید و سیاه روی در خودنمایی میکردن

این در تنها با جادوی بسیار قوی باز میشد که از قرار

معلوم مخصوص شاگردان ممتاز اموزشگاه بود

و فقط شاگردان بسیار ممتاز مدرسه می تونستن از

سالن محفل سیاه دیدن کنن و در اونجا با مدیر مدرسه

و افراد بلند پایه کنفرانس داشته باشن 

اسم این سالن بارها در آموزشگاه طنین انداز شده بود

و بارهای بارها از زبان دانش اموزان شنیده میشد هر دانش

اموزی آروزیش این بود که یکبار از سالن دیدن کنه...
--------------------------------------------------
امی و فرانسیس هر دو توی مدرسه ی فرشته ها بودند
و کم سن بودند و به عنوان پاپری شناخته میشدن 
زنگ اول خورد و خانم آزاله-معلم دوره ی پاپری ها
با وقار و متانت خاصی پا بر کلاس گذاشت
شینوا خانوم فضولیش گل کرد و داد زد خانوومم
و بعدش گوی خودشو از تو کیفش در آورد و جریان الکترسیته
رو به طرف خانوم هدایت کرد خانوم آزاله با جادوی سفید جلوشو
گرفت و داد زد بسته دیگ و خواست خودشو توی اینه ببینه..
ولی چون هنوز نیمه هوش بود سرش گیج رفت و وقتی خواست
خودشو توی آینه ببینه تلو تلو خورد و سرش به دیوار بالای آینه
خورد:\موهای خانوم آزاله پریشون و زشت شده بود و چشمهاش
مثل غورباقه درشت شده بود همه ی بچه ها زدن زیر خنده و خود
شینوا هم از خنده پوکید و امی زیر خنده گفت: ایول شینوا، خانم
آزاله از شدت عصبانیت صورتش عینهو لبو قرمز شده بود:\
و خانم آزاله عینک نعلبکیشو درست کرد و گفت: ساکتتتتتتت
همه ساکت شدن و خانوم آزاله خطاب به شینوا داد زد و گفت
ای دختربی نظاکت!تو توی اینجا جایی نداریییی و شنوا رو از کلاس
بیرون کرد.....شینوا با ناراحتی و عصبانیت کیفشو برداشت و رفت
به بیرون و همین طور اشک هاش مثل یاقوت میریختن و می دوید
و توی راه پاش به ریزه سنگی خورد و افتاد زمین و ناگهان گوی 
جادوییش شکست

-------------------------------------------

خب دگ بقیش واس قسمت بعدی......:|

ببخشید اگه یکم بد بود:(

والا بخاطر یک شرایط خاص نتونستم بیام 

هعییی زندگی که همیشه یکرنگ نیست..

واقعا خجالت میکشیدم بیام توی وب......بهرحال 

از همتون دسته جمعی معذرت میخوام:(

برچسب‌ها:
|دوشنبه 27 شهریور 1396| 09:49 ق.ظ|Rεŋųℓŧ ą√ąŧąŗ نظرات()|

.
نمایش نظرات 1 تا 30
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives