تبلیغات
رمان نویســــان - رمان فرشته ی خوشبختی_3/بعد از قرنها:/

رمان فرشته ی خوشبختی_3/بعد از قرنها:/

یکشنبه 1 مرداد 1396 09:40 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♛I'm not a bad person♛

بابت تاخیر ببخشید:|
اصن یادم نبود که رمان مینویسم خخخخخ
امیدوارم از این قسمتش خوشتون بیاد:))

همه بهم نگاه کردن:|
آنا زود به طرفم اومد و دستمو کشیدو گفت
آنا:ببخشید عمو جون........بچس دیگه هنوز کوچیکه
خواستم حرف بزنم
آنا بهم خیر شد و دیگه نتونستم حرفی بزنم و ادامه داد:
آنا:من با جازه برم......
عمو:باشه .....عزیزم.......
بعدشم دستمو محکم گرف و به سمت اتاقم حرکت کرد
آنا:معلوم هس داری چی میگی؟ ........دیوونه شدی؟!؟
_من مطمئنم.........اون زندس... اون بهم چشمک زد
آنا:مگه فرشته چشمک میزنه؟.. نه جون عمته؟:|...... تو گفتی منم باور کردم......
_باور کن آنا....
آنا:حالا مثلا دست تکون میداد بهتره بود......
_حالا اتفاقی که افتاده....... اینو میگفتم باور میکردی مثلا؟:|
آنا:گوش کن آنیا...... تمام دخترا که هم سن خودت هستن فکر میکنن شازده ی رویاهاشون میاد سراغشون........:|
 بعدش زد زیز خنده
تو هم قدرت تخیلیت گل کرد بخاطر همین......
حرفشو قطع کردم و گفتم:
_آنا باور کن.. اون زندس....... با همین چشام دیدم که بهم چشمک زد
آنا:آیبا!!!!! اون فرشته خشک شده طبق گفته ی عمو....... هر کسی حرفتو باور نمیکنه و شایدم بگه این دختردیوونس ؟!!!!..........
روش ازم سمت برگردوند و رف به سمت در و ادامه داد
خب بهتره از اتاقت بیرون نری چون شاید این قدرت تخلیت باعث شه فکر کنی همه چیز داری بهت چشمک بزنه.......
آنا اینو گف درو بست
منم خیلی ناراحت بودم  رفتم روی تختم نشستم
چه حرفایی میزنه آنا........شازده ی رویاها من 12 سالمه بزرگ شدم:| 4 ماه دیگه میشم 13 ساله....... دخترهای 5 و 6 ساله این فکرو میکنن..... واقعا که:|||||||.......
نزدیکهای غروب بود هوا مث گرگ میشی بود
ترسناک بود. پنجره ی اتاقو باز کردم داشتم بیرون رو نیگاه میکردم
بازهم درختا صورتهای ترسناکشون رو نشون میدادن......
خیلی سرم درد میکرد رفتم روی تخت دراز کشیدم تا خوابم ببره
یدفعه در اتاقم باز شد
آنا: بلند شو ....... خودتو لوس نکن.... بیا شام بخوریم
با ناراحتی جوابش دادم
_ههه... شاید وقتی برم شاممو بخورم فرض کنم غذا زندس؟اونجا ضایعت کنم...؟ بازهم ضایع بشی؟
آنا: دندونهاشو سایید خیلی عصبانی بود معلوم بود:|
آنا: هر کاری دلت میخواد بکن .........برو بمیر ........:|
و درو محکم بست:|
من:|
بعد از اینکه این حرفا فانوس های معبد  روشن شد پس معلوم شد همه خوابن
بنده هم خوابم نبرد=|
یدفعه فکری اومدم به سرم که برم اتاقی که داخلش فرشته رو گذاشتن و عبادتش میکنن
بهتره به آنا ثابت کنم که اون فرشته زندس
بعدش اروم از تختم اومدم  و تبلتم  رو باخودم بردم تا شاید یه عکسی بگیرم:|
چه فکرهایی میکردم=|
پایین درو اروم باز کردم
میترسیدم لو برم بلاخره هیچکسی نبود و اینم یکی از قانونهاشون بود که همه ساعت 9 بخوابن وقتی درو باز کردم چشامو بستم و گفتم:
_ هوی فرشته.........
جوابی نشنیدم:|
بازهم گفتم:
_هستی؟.........نیستی؟.......مردی؟:|
 بازهم هیچ صدایی نشنیدم چشامو با کردم یدفعه چشام بروی جای که فرشته ی  بود محو شد
___فرشته نیست؟!. یعنی چی؟؟؟؟؟؟
سقف نگاه کردم شاید از سقف خارج شده و سقف خراب نشده بود یدفعه چشمم به پرهای سفید افتاد گفتم:
_ وای؟!! چقدر پر ؟!
فهمیدم که مال بالهای فرشتس و  و فرشته موقع  رفتن پرهاش ریخته بودن زمین.
 میتونستم دنبالشون برم و فرشته رو پیدا کنم گفتم:
___ اره خودشه.......
پرها رو دنبال کردم
 فهمیدم که فرشته ی ناقلا از معبد خارج شده:|
رفتم بیرون صدای هو هوی بادو میشنیدم خیلی ترسناک بود خواستم برم که....... با خودم گفتم:
___صبر کن میخوای اینجوری بری ؟...... =|
چشمم خورد به ماشین پلیسی آنا:|

ادامه دارد



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1396 09:44 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30