وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




One Direction LOVE/11
دوشنبه 26 تیر 1396 | 02:54 ب.ظ
دیمین من رو از کمرم گرفت و درد به نزدیک ترین پشت بوم 
خون از ذهنم راه افتاده بود و لباس سفید رنگ من رو هنر کرده بود 
دیمین با نگرانی نگاهم می کرد درسته که ماسک چشم هاش رو پوشانده بود ولی من کاملا حسش می کردم 
لحظه ای بعد بی هوش شدم 
انگار که یه ماده ی بی هوش کننده به من زده بودن 
دیمین به آتنا و کریستال زنگ زد و اونا هم اومدن 
فورد کنم دو روز بی هوش بودم 
وقتی به هوش اومدم روی یه تخت سفید توی یه اتاق سفید بودم 
لباسام ، لباسهای معمولی بودن 
دیمین هم کنارم دراز کشیده بود 
یهویی سرش رو بالا آورد و رفت که به دکتر خبر بده 
دکتر که اومد گفت : بیماریت خیلی وخیم شده 
دارو ها هم دیگه بهت کمک نمی کنه باید عمل بشی و پیوند بخوری 
وات این داشت چی می گفت 
ادامه داد : اگه زود تر جلوی بیماریت رو نگیریم ممکنه بمیری البته الانم 
احتمال مرگت کم نیست 
لبم رو گاز گرفتم 
از شانس قشنگ من 
مرخصم کردو منم بردن بچه ها خونه 
دیمین : شنیدی که دکتر چی گفت 
اصلا نباید به خودت فشار بیاری 
پس تا عملت و پیوند خوردن 
نه عصبانی می شی ونه به خودت فشار میاری 
پشت چشم نازک کردم 
مثل یه دستور بود برام 
فردا که می خواستیم بریم؟ مدرسه دیمین گفت : منم باهاتون تا یه جایی میام بعد بر می گردم 
رفتیم و رسیدیم به مدرسه 
هوا سرد بود خیلی سرد 
برف تا بالای مچ پای من می رسید 
وقتی رسیدم 
درجا رفتم سر کلاس و سر جام نشستم 
کم کم بچه هوافضا های خالی کلاس رو پر کردن و معلم اومد 
هری ردیف وسط می نشست 
از من میزش جلو تر بود 
مو های فر فریش خیلی بهش می اومد 
داشتم به هری نگاه می کردم که یهویی یه چیزی نعره زد 
.............
همه به بیرون خیره شدیم 
مدیر تو بلندگو اعلام کرد همه از کلاس ها بیاین بیرون 
به محض اینکه همه از کلاس خارج شدن یه موج محکم از آتش به داخل اتاق حموم آورد 
من هنوز خیلی از در دور نشده بودم که موج من رو با خودش جلو برده 
روی صورتم لکه های سیاه بودن 
سریع آتنا و کریستال بهم کمک کردن 
بلند شدم و با بقیه به سمت بیرون رفتیم 
..................





نظر بده 

   
♡Angel♡ | کـامـنـت()