تبلیغات
رمان نویســــان - رمان فرشته ی خوشبختی_2

رمان فرشته ی خوشبختی_2

یکشنبه 25 تیر 1396 01:10 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♛I'm not a bad person♛


فکر میکنم این قسمتش خیلی مضخرف باشه-____-

خب برین ادامه

آنا ماشینو روشن کردو ماهم حرکت کردیم توی راه من همیشه نگام به درختا بود

آنا:چه بارونیه!

__ بارونش خیلی قشنگه

آنا:کجاش قشنگه؟!!!!!؟.......لباسامو خیس کرد........

منم دیگه ساکت شدم حرفی نزدم فقط یکمی ترسیده بودم چون خیلی ترسناک بود

بخصوص درختاش انگار انسان بودن

بلاخره رسیدم معبد:| 

منم هزارتا شکر فرستادم

بعدشم از ماشین پیاده شدیم

آنا:ویییی......... لباسام

من

این آنا فقط به فکر لباساشه  باید بهش عادت کنین

عمو و دخترش اومدم تا خوش اومدگویی کنن منم سلام و احوال پرسی کردم

عمو لیانگ:دخترم آلیس

یه دختر بانکمی بود موهاش قهوه ای بودن چشاش هم آبی کلن کاوایی بود*.*

__خوشبختم آلیس^.^

آلیس:منم همینطور^.^

عمو:بهتره برین داخل معبد .........

ماهم رفتیم داخل معبد بزرگ بود خیلی از راهبها رو دیدم که مشغول دعا بودن و توجهی به ما نداشتن

بعدشم عمو لیانگ شروع کرد به حرف زدن



لیانگ :چیزهای عجیب و غریبی که توی این شهر وجود دارن حرف میزد
 


 و ماهم سرمون رو به علامت اره تکون میدادیم

عمو لیانگ:خیلی ها باور ندارن اینجا موجودات دیگری زندگی میکنن

 وقتی اونارو ببینی از تعجب شاخ در میاری


 بنده هم حواسم اصن نبود:|

ادامه داد:گفت ما سالهاس اون فرشته رو میپرستیم و به اون مجسمه اشاره کرد

مجسمه فرشته بود انگار واقعی بود بنده هم خیلی تعجب کردم!:|

موهای سفیدی داشت و و بر روی چشمش افتاده بود اون قسمتی که روی

چشاش افتاده بودی یکمی بلند بود چشماشم بسته بود

 لباسش مث پرنسس ها بود

 دو تا بال مث کبوترها داشت ولی خیلی اندازشون بزرگ بود

 دکمه های پیرهنش هم تا تهم بازه بود

حالا معلوم نبود فرشتس یا شیطان

اولین باری میبینم فرشته ای مث اون مرموز باشه

 عمو ادامه دادو نگاهی بهمون کردو گف:

ما اونو نزدیکای قبرستون دیدیم که خشک شده

یه ذره تعجب کردم.......

_اممممممممم........میشه...... نزدیکش.. بشم

عمو لبخندی زدو

لیانگ:حتما عزیزم:)

_ممنون عمو جون

رفتم تا نزدیک بشم

یاخدا قدش نزدیک 182 متر بود :| بالهاش که چه عرض کنم خیلی بزرگ بودن چشاشم بسته 


نگاهی به آنا و عمو و آلیس(دختر عمو) انداختم دیدم مشغول صحبتن

دوباره نگاش کردم

یدفعه فرشته چشمک بهم زد

توی دلم گفتم چه بی ادب هیچکس بهش ادب یاد نداده-_-

صبر کن ببینم اون مرده بودچرا حواسم نیست!!!!

ترسیده  بودم داد زدم


__ا...اون ....زندس!!!!!!!!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 25 تیر 1396 01:29 ب.ظ