وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




فرشته ی خوشبختی_1
شنبه 24 تیر 1396 | 05:17 ب.ظ

کنچیوا
قسمت یک فرشته ی خوشبختی اومدم
 بچه ها یه چیزو باید درباره ی این رمان بگم
این رمان برای افراد 10
+ ساله
ژانرش هم ترسناک/ هیجان/کمدی:|
خب دیگه حوصله ی  معرفیشو ندارم اگه بده بگید تا ادامشو نزارم
برید ادامه

توی ماشین نشسته بودم و داشت بارون تندی مبارید آنا خواهرم 25 سالشه و یک پلیسه و عاشق ارایش و

خیاطی:|

 هست و به این شهر متروکه کانگباشی منتقل شد تا درباره ی نبش قبره ها تحقیق کنه:| بنده هم آنیا

هستم یه دختر 12 ساله  شر و شیطونم

پدر و مادرم هم پلیسن گفته شده وقتی خواستن بیا اینجا پدر و مادرم توی یک تصادف کشته شدن

  یدفعه ماشین  ایستاد و سرم خواست بزنه به شیشه :|

_هوی آنا این چه وضع توقفه؟:|

آنا:زر زر نزن حوصلتون ندرام رسیدیم ادراه ی پلیس...... هوی هم عمته:||||||||

_:|

آنا از ماشین پیدا شد

آنا:ایش چه بارونیه لباسام ............اه.....

مث دیوونه ها میدوید:|

منم به درختها نگاه میکردم خیلی ترسناک بودن خوب شد که مشین ازمون محافظت میکرد:|

یدفعه در باز شد آنا اروم سوار ماشین شد

آنا: لعنت.......اداره تعطیله! باید بریم معبد:|

_حالا چرا معبد؟:|

آنا:په اینجا بمونیم  خوناشاما ببان سراغمون؟:|

بعدشم حرفی نزدم اها راستی معبد جایی که عمو و دخترش اونجا زندگی میکنن:| گفته شده که بخاطر

اینکه خوناشام جنها و........این شهر رو نگیرن و یه سری دعا مینویسن البته من و آنا به این چیزها اعتقادی

نداریم به خصوص خوناشام ها......


   
❤❥♛Princess Sugimoto♛♛❥❤ | کـامـنـت()