وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 26...
چهارشنبه 21 تیر 1396 | 01:50 ب.ظ


دوستان یه ذره طولانی شد به بزرگی خودتون ببخشید



سوزش رگ هام برگشته بود. اتیش توی رگ هام جریان داشت...داشتم میسوختم! درد در این حد بود که به زبون بیارمش سوزش انگار از ساعد دستم پیشرفت کرده بود و به ریه هام رسیده بود. نفس کشیدن باعث سوزش گلوم میشد اما همچنان حرف نمیزدم. ساعت نزدیک 2 صبح بود و من هنوز کاملا بیدار. توی حیاط برایانت ها اموزشاتی در مورد چگونگی حمله به خوناشاما ی سلطنتی برای تمام گله گرگینه ها توضیح داده میشد و من شاهد جنگ های تمرینی بودم. همه ی دوستای نیک به شکل گرگ اونجا حظور داشتن و حقیقتا خیلی هاشون توانایی اینو نداشتن که از قدرت نمایی جلوی خوناشاما خود داری کنن. مطمئنم دلشون میخواست خرخره اونا رو بجون.. 7 تا گرگ در مقابل 8 تا خوناشام( بجز برایانت ها چون با اونا قرار داد داشتن )...منصفانه به نظر نمیرسید چون یه گرگ به تنهایی 3 خوناشام رو حریفه...اونا طراحی شدن که خوناشام بکشن انتظار دیگه ای نمیشه داشت حدود 3 ساعت به طلوع افتاب مونده بود...به لحظه رویارویی خوناشانای سلطنتی و مدافع... سوزش رگ هام هر لحظه بد تر و بد تر میشد و من عین افسرده ها به یه تنه درخت تکیه داده بودم و درد مانع ایستادنم روی پاهام شده بود. ریچارد بعد از درگیری با انتونی و شکست دادنش اومد سمتم و گفت: ضربان قلبت بالا رفته...نگرانی؟
یه وقتایی حالم از اینکه صدای قلبمو موقع تپیدن میشنوه به هم میخوره... با صدایی که بلند تر از زمزمه نبود گفتم: بقیه مجروح میشن...
نفسش رو با صر و صدا بیرون داد و گفت: ببین این واسه ازادی ما هم هست خب؟ یه سری از انسان ها برای زنده موندن هم که شده باید از خطر اگاه باشن...ما نمیتونم از ترس مرگ توسط اون دختره همیشه قایم بشیم. دورگه هایی هستن که اجازه زندگی دارن...اونا هیچوقت دی ان اِی خودشون رو انتخاب نکردن...ما فقط به نمایندگی از یه گروه میجنگیم... صدای مگنولیا توی مغزم گفت: بهش بگو...
توی ذهنم پرسیدم: چی رو بگم؟
- سوزش رگ هاتو...بهش بگو!
- چرا؟
دوباره جوابی نشنیدم...مشگل مگی چی بود؟ این دفعه سرپیچی کردم و فقط سرم رو به نشانه تایید حرف ریچارد تکون دادم. صدا زمزمه کرد: بگو!
نمیگم! نمیخوام! حوصله نگران کردن اونو ندارم! یه دفعه پرتاپ یه تیکه چون درست سمت راستم رشته افکارم رو پاره کرد. جیسون رو به من گفت: ببخشید...قرار بود به سر جولین بخوره اما اون جا خالی داد. جولین که به شکل یه گرگ طوسی در اومده پوزه اش رو چین داد تا دندوناش نمایان بشه و دوباره درگیر مبارزه تمرینی شد. نگاهم رو چرخوندم دنیل و جکسون با هم مبارزه میکردن دوقلو ها با هم نیک هم روی الکسا افتاده بود و اونو محکم روی زمین زده بود. نفس عمیقی کشیدم که ناخوداگاه به خاطر درد با لرزش همراه شد. دنیل با صدای بلند اعلام کرد: کافیه! تمرین واسه امروز بسه! گله برای استراحت برن و خوناشاما...ما میریم شکار! ازمی دستاش رو به هم مالید و گفت: عالیه!
یه دفعه همه ی مهمونای برایانت ها رفتن. توی جنگل ناپدید شدن و من هنوز محو این سرعت بودم...هنور هم اینا برام غیر معمول بود و عادی نشده بود. ماریان به سمتم اومد و دستم رو گرفت با لحن مادرانه ای گفت: فقط کمی استراحت کن باشه؟
سر تکون دادم. ریچارد منو به سمت خونه اشون هدایت کرد. وقتی به اونجا رسیدیم گفت: منم باید باهاشون برم...فقط...کار احمقانه ای نکن باشه؟
نزدیکم اومد و پیشونی ام رو بوسید و به بقیه ملحق شد...حالا من بودم و خودم...حدود سه ساعت وقت داشتم تا از درد به خودم بپیچم. خیلی خسته بودم. روی کاناپه ولو شدم. چشمام به ارومی بسته شدن و به خواب فرو رفتم. خواب دیدم توی جنگل تنها هستم و صدا هایی داعما اسمم رو زمزمه میکنن...جنگل سیاه و ترسناک بود درخت ها دور و برم رو کاملا گرفته بودن و نرمی چمن زیر پاهام حس میشد و تنها صدا ها فقط صداهایی گرفته بودند که زمزمه میکردن: مکنزیا...
سعی داشتم حرف بزنم اما گلوم از تشنگی خشک شده بود و چیزی ازش در نمیومد صدا ها یک به یک گفتن: داری نفرین میشی... داری نفرین میشی! به ایینه نگاه کن...آینه! با صدای بلند تری تکرار کردن: آینه!
دور و برم رو نگاه کردم. دختری رو دیدم سفید و رنگ پریده با چشم های قرمز رنگ حاکی از تشنگی جنون امیز خوناشامی به من نگاه میکرد نگاهش سرد و بی احساس درست مثل یه مرده بود. دختر خیلی جذاب بود و موهای قهوه ای سوخته ی بلندش به مال من شباهت داشت. یه دفعه دیدم دور و برم با اجساد که روی همدیگه چیده شده بودن پر شده...چهره ی جنی کارلی و حتی پدر و مادرم بینشون بود. وحشت کردم! دستم رو به سمت دختر دراز کردم و اون همین کارو تکرار کرد و در نقطه تماس دست هامون چیزی جز آینه ای از شیشه حس نمیشد... دختری در کار نبود! اون خودم بودم! من همه رو کشته بودم!  با جیغ در حالی که عرق کرده بودم از جام بلند شدم. ساعت نزدیکای پنج بود. ریچارد کنارم بود. گفت: کابوس میدیدی؟
در حالی که نفس نفس زدنم هنوز ادامه داشت گفتم: خودمو دیدم! من...من یکی از شما ها شده بودم! خانواده ام...همه رو کشته بودم!!!
ریچارد گفت: چی؟ این دیگه چه جور کابوسیه؟
البته برای من هم کابوس بود و هم نبود. 70% وحشتناک ترین کابوس تمام عمرم بود اما من همیشه میخواستم بین من و ریچارد تفاوت نباشه اما نه به قیمت جون بقیه... نفسم سر جاش برگشته بود. ریچارد بغلم کرد و گفت: اروم باش...این فقط یه خواب بود...فقط یه خواب...
متوجه شدم بقیه هم توی خونه بودن. یه دفعه ریچارد به فضای نیمه تاریک بیرون زل زد و گفت: وقتشه بریم!
لرزیدم. سوزش رگ هام ادامه شد و حالا حس میکردم معده ام داره از استرس سوراخ سوراخ میشه. همه به سمت جنگل رفتن توی مسیر از ریچارد پرسیدم: کجا داریم میریم؟
-چمنزار نزدیک خونه...خلوت و بی درخت...برای نبرد عالیه
-گرگا کجان؟
- به شکل گرگ محوطه رو تحت نظر دارن اگر جنگ شد توی چمنزار به ما 15 تا ملحق میشن. سرمو تکون دادم...اما لحظه ای بعد گفتم: وایسا ببینم 15؟ الین فردریک مارکوس و دبوس گیلدا و ازمی و 7 نفر هم اعضای خانواده تو...پس من چی؟
با جدیت گفت: تو نمیجنگی!
حرفش بیشتر مثل یه دستور بود. ادامه داد: تو در طول مکالمه حظور داری اما بلافاصله بعد از جنگ شدن من تو رو مخفی میکنم
سرمو تکون دادم. بر خلاف حرف اون نمیشه حرف زد. البته منم از درد دیگه حوصله درگیری با ریچارد رو نداشتم. وقتی رسیدیم چمنزار کسی اونجا نبود افتاب به ارومی از پشت کوه ها سر بیرون اورد و نورش رو به نمایش گذاشت. کم کم افرادی از بین درختا بیرون امدن...حد اقل دو برابر ما ( البته بدون حساب گرگا ) دنیل از شناخت یک قدم به جلو برداشت و گفت: سونیا...
دختری که بلند قد و بسیار لاغر بود توی شنل قرمز بلندی قرار داشت که روی زمین کشیده میشد و باد لبه هایش رو به حرکت وا میداشت. اون بسیار جلو تر از لشکر خطی سیاه پوشش قرار داشت. لشکری متشکل از مردان بلند قد و توانا و البته یه سری زن. سونیا کلاه شنلش رو پایین برد و لشکرش این کار رو تکرار کردن. با لبخند موزیانه ای گفت: سلام دنیل و ماریان عزیز...از اخرین باری که همدیگه رو دیدیم قرنی میگذره... میبینم اعضای خانواده خودتون رو هم اوردید. به بقیه نگاه کردم. دستاشون رو مشت و قیافه هاشون کاملا جدی بود. ماریان قدمی به جلو برداشت و گفت: میبینی که دختره انسانه... تمام کسانی که پشتم ایستادند هم شاهد این موضوع هستن. سونیا خنده ای کرد و گفت: اره...هنوز انسانه...
روی کلمه هنوز تاکید کرد. دنیل پرسید: منظورت چیه؟
سونیا خنده ی دیگه ای سر داد چشمای نارنجی رنگش درخشید و گفت: زهر توی بدنشه احمقا...
ریچارد با خشم گفت: چی؟ هیچکس اونو گاز نگرفته...
اون لبخندش رو حفظ کرد و گفت: دندون های جان روی پوستش خراش سطحی ایجاد کرد و طولی نمیکشه که اونم مثل ما بشه...
ریچارد داد زد: پس اون مزدور عوضی تو اسمش جان بود اره؟
- اره خب اون توانایی های خیلی خوبی توی ردیابی داره... اون ماهیت مردم رو تشخیص میده و بعد فرد رو پیدا میکنه
ازمی پرسید: پس چطور دختره از درد به خودش نمیپیچه؟
زوم گفت: زخم سطحی بوده پس با درد کمتری پخش میشه.
سونیا اعتراض کرد: خفه شید! من فقط میگن تا قبل از کامل شدن تبدیل بدینش به من تا کلکش کنده بشه در غیر این صورت مجبور میشم به دوستای عزیزم بگم نابودتون کنن...
ریچارد: دستای کثیفتو بهش نمیزنی!
سونیا قیافه ی غمگینی به خودش گرفت و بعد خندید و جواب داد: واقعا که احمقی!
یه دفعه ریچارد روی زمین افتاد و عین یه کرم جمع شد. دنیل گفت: نکن...خواهش میکنم! جنگ باید عادلانه باشه هیچکس از قدرتای خاص اسفاده نمیکنه.
- اره...حق با توعه...لذت با زجر کشتنتون خیلی بیشتره! یه دفعه یه گرگ بزرگ و شنی رنگ که نیک بود با دار و دسته اش از بین درختا وارد شدو سونیا گفت: پس این بوی سگ خیس شما ها بودین...عالیه! باحال تر هم شد! بچه ها حمله کنید!
اون لحظه بود که دیدم طرف هی معامله این دو رنگ سیاه و سفید با هم ترکیب شدن و به سمت همدیگه یورش بردن و صدایی مهیب تولید شد عین برخورد دو سنگ محکم و سنگین به همدیگه. ریچارد منو از گوشه چمنزار دزدید و به وسز های جنگل برد جایی که دو شب پیش چادر زده بودن. ریچارد با استرس گفت: همینجا بمون...
کنترلم رو از دست دادم: نمیمونم! من میخوام اونجا باشم! ریچارد بهم گوش کن!
با صدای بلند تری دستور داد: همبنجا بمون! بزدلانه اس که من خانواده ام رو تنها بذارم...
- ببین 7 تا گرگ با اونان. اگر بری همش نگران من خواهی بود و اشیب پذیر مشی! منم باهات میام...
کمی فکر کرد و گفت: نه...من پیش تو میمونم تا فرایند کامل بشه...
اینو گفت و منو سفت گرفت و توی چادر نشست. گفت: یکی از گرگا هوای اینجا رو داره. یه دفعه ریچارد به یه نقطه خیره شد. با وحشت پرسیدم: چی شده؟ جواب داد: خواهرت...صداشو توی سرم میشنوم...اون...اون توی میدون جنگه! اخبار لحظه به لحظه رو به ذهن من میرسونه. یه دفعه تصاویر همه اتفاقات جلوی چشمم بود. مگنولیا داشت به ذهن من میرسوند...تصویری که مگنولیا میدید منم میدیدم. ضربات محکم مشت ها و لگد های پی در پی مگی به هیچکدوم از اون احمقا رحم نمیکرد. کم کم صدای ضربات محکم و دردناک و کلی صدای شکستن هم شنیده میشد غرش گرگ ها رعد اسا بود و دندون هاشون خوناشام های سیاه پوش رو یکی بعد از دیگری از هم میگسست. زومیکا با حرکات نرم اونا رو گمراه میکرد و جیسون ضربه های اخر رو با تمام نیرویی که داشت میزد. دنیل و ماریان در طول نبرد از هم جدا نمیشدن و با حرکات دو نفره و خاص سر های خوناشاما رو از بدنشون جدا میکرد. صدای تولید شده درست مثل شکستن سفال بود اما بسیار مهیب تر. غرش گرگ ها همچنان باعث لرزش زمین میشد و پاهای بزرگشون افراد سونیا رو لِه میکردن. سونیا با 5 نفر از افراد باقی مانده اش که دور خودش جمع کرده بود گفت: تو دختره اشغال! ( به مگی اشاره کرد ) بعد فریاد زد: جدا میشیم!
اینو گفت و هر کدوم به یه سمت رفتن. الین و شوهرش دنبال یکی رفتن. پسر های زالش دنبال یکی دیگه و دو قلو ها سومین نفر رو تعقیب کردن گرگا نیک رو بینشون میدیدم با تقسیم شدن به دو تا گروه دو تایی به تعقیب دو تای دیگر پرداختند و برایانت ها یکی یکی به هر گروه ها ملحق شدن. سه گرگ باقی مونده و ماریان و دنیل سونیا رو که در بین درختای جنگل گم شده بود تعقیب میکرد. مگی دنبال اونا رفت و بین گرگا نیک رو میدیدم...اینکه هنوز سالمه منو خوشحال میکرد. یه دفعه ماریان پاهاشو روی زمین کوبید و گفت: فریبمون داد! نمیبینمش! بوش دیگه این اطراف نیست. نیک مسیرش رو ناگهان از بقیه جدا کرد. مگی گفت: جکسون به نیک نیاز پیدا کرده...اون 5 تا یه جایی به هم رسیدن برین کمک بقیه اعضای خانواده...من ارتعاش ذهنی سونیا رو حس میکنم! اما خیلی نا مفهومه! فکر کنم توی حلقه دفاعی اون 5 تاست. و کمی بعد مگی با صدایی که مطمئن بودم توی ذهن من شنیده میشه گفت: متاسفام...من واقعا به نیاز دارم برای شیدن ارتعاشات ذهنیشون تمرکز کنم... اینو گفت و من و ریچارد ناگهان توی فضای ساکت چادر بودیم و صدا های پر استرس دیگه شنیده نمیشدن... نه تصویری بود نه چیزی...همه چیز در سکوت بود...سکوتی که دیگه داشت ازار دهنده میشد که یه دفعه ریچارد گفت: یه چیزی اینجاست!
اون بلند شد و از من خواست همین کارو بکنم اما درد وحشتناکی مانع ایستادنم میشد...سوزش رگ هام هر لحظه بد تر میشد تا اینکه ناگهان سرم گیج رفت و کف چادر ولو شدم و صدای ناله هام به وضوح شنیده میشد... ریچارد با ناراحتی زمزمه کرد: تبدیل داره کامل میشه...

______________________________________
حالا همینجوری توی خماری بمونید تا قسمت بعد

   
Hasti Zand | کـامـنـت()