وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 25...
سه شنبه 20 تیر 1396 | 07:59 ب.ظ
موقعی که داشتیم میرفتیم سوزش توی رگ هام داشت کم کم باز میگذشت...مریض شده بودم؟ چه بلایی سرم اومده بود؟ سوزش دیگه از ساعد دستم به شونه هام رسیده بود و انگار عین اتشی که جنگل رو فرا گرفته در حال پخش شدن بود...دردش سوزان بود و باعث شده بود چهره ام توی هم بره اما نه اینقدر که جیغ و فریاد بزنم توی راه جنگل با ریچارد در مورد موضوعات مختلف حرف میزدیم. و صدای اون داعما رشته افکارم رو از وسط پاره میکرد. و این کار رو برای بار سوم توی روز انجام داد: هی مکنزیا... بیا یه کاری بکنیم...من یا تو؟
- هان؟ یعنی چی؟
- فقط بگو من یا تو...
نفسم رو با سر و صدا بیرون دادم و گفتم: تو
لبخندی زد. دستاش رو به هم مالید و گفت: باشه...رنگ مورد علاقت چیه؟
من که گیج شده بودم فقط جواب دادم: ابی و بنفش...و تو؟
اعتراض کرد: عه نوبت منه سوال کنم! خودت منو انتخاب کردی...
بهش چشم غره رفتم. راستش هیچکس نمیتونه به موهای بلوند و چشمای براق سبز ریچارد نگاه کنه و با شنیدن صدای فرشته مانندش اصبانی باشه پس چشم غره ام همچین معرکه نشد ریچارد ادامه داد: بزرگترین اشتباه زندگیت چی بوده؟
دوباره بهش چشم غره رفتم اما این بار جدی تر. با حالت عبوسی گفتم: میخوای بگم تو؟
- نه...صادق باش...
اهی کشیدم و گفتم: لذت نبردن از تک تک لحظات خانوادگی...
ریچارد با حسرت گفت: میدونم نوبت منه سوال بپرسم اما منم اصلا قدر انسانیتم رو ندونستم...بهت پیشنهاد میکنم تو اشتباه منو نکنی...
خودشو جمع و جور کرد و سریع ادامه داد: چرا بوت عوض شده؟...خیلی وسوسه انگیز تر به نظر میرسه...
چشمامو چرخوندم...
یه دفعه ریچارد اه کشید و غرولند کنان گفت: خسته شدم دیگه! ببخشید ولی واقعا کندی...
با تنفر گفتم: میدونم...حالم از اینقدر ناتوان بودن به هم میخوره...
یه دفعه منو روی پشتش سوار کرد و شروع به دویدن کرد. باد موهام رو به سختی به عقب هل میداد اینقدر که من داشتم نگران میشدم کنده نشه. یه دفعه جلوی خونه ی بزرگ و با شکوهشون باپنجره های شیشه ای که تمام دیوار شرقی رو پوشش داده بود رسیده بودیم.
سرم داشت گیج میرفت...هر دفعه اینجوری میشدم  فکر نمیکنم بتونم به این حرکتش عادت کنم. دستام شروع به لرزیدن کرد ریچارد پرسید: خوبی؟
بعد از لحظه ای مکث گفت: این چه سوال احمقانه ایه که دارم میپرسم...قراره بری توی یه اتاق پر از خوناشام...
نفس عمیق کشیدم و گفتم: بزن بریم!
وقتی وارد شدم گلدون های زیبا با گل های زیبا و درشت به استقبالم اومدن. هال پر به نظر میرشید اما متوجه شدم دیواری جدیدا توی خونه اشون کار گذاشتن که باعث میشه فرد به محش ورود به هال نرسه دختری که چهره ارامش واقعا دوست داشتنیه با حرکات نرم و زیبا به سمتم اومد و بغلم کرد. سریعا لبخند زدم و در حالی که فشارش میدادم گفتم: الکسا! بقیه کجان؟
لبخند زد و تا اومد جواب بده زوم وارد اتاق شد و در حالی که نفسش رو با سر و صدا بیرون میدا گفت: خوش اومدی...اما بهتر نبود استین بلند بپوشی؟
یه دفعه یه مرد کچل که رنگ پریدگی پوستش انعکاس جالبی از نور رو به نمایش گذاشته بود با چشم های قرمز مایل به سیاه که نشان از تشنگی زیاد میداد به سمتم اومد. لبخند پهنش دندون های ترسناکش رو به نمایش گذاشته بود. نزدیک تر اومد و نفس عمیقی کشید و گفت: این رایحه معرکه از چیه؟ اوه عزیزم تو واقعا خوش بویی...
قیافه اش به 40 ساله ها میخورد و با اون چشم ها خیلی ترسناک بود. سعی کردم اعتماد به نفس و اطمینان رو توی صدام حفظ کنم بعد جواب دادم: سلام...
تقریبا از دیدنتون خیلی خوشحالم...من مکنزیا آلن هستم
صدای مگنولیا توی سرم هشدار داد: ازش فاصله بگیر...
ریچارد خودشو بین من و اون مرد قرار داد و کفت: فردریک مگه دنیل نگفت قبل از اومدن برین شکار؟
لبخند پهن تری تحویل داد و گفت: من شکار رفتم اما این بو واقعا اشتها اوره...
تازه داشتم به حقیقت هشدار صدای توی سرم پی میبردم که دنیل با حالتی دستور مانند گفت: فرد بذار مهمونمون داخل بشه!  اون بدنش رو کج کرد که من عبور کنم و من با رعایت حد اکثر فاصله ازش رد شدم اما صدای نفس عمیقی رو که موقع عبورم کشید شنیدم
ریچارد به فرد چشم غره رفت و من وقتی وارد شدم تازه فهمیدم با 14 تا ( به اضافه ی فرد 15 تا ) خوناشام محاصره شدم تنها قضیه ارامش بخش این بود که 7 نفرشون رو برایانت ها تشکیل میدادن انتونی به سمتم اومد و در حالی که بغلم میکرد گفت: چطوری خوشگله؟
جوابی ندادم. به جیسون سلام کردم و اون برای ثانیه ای لبخند تحویلم داد...به راستی که لبخندش واقعا زیبا بود. ماریان دست راستم رو کمی فشار داد. لبخندی صورت قلبی شکلش رو روشن کرد و بهم خوش امد گفت. بعد متوجه دو پسر زال شدم که قد یکی بلند تر از اون یکی بود و چشمای نارنجیشون به صورت بی رنگشون کمی احساس میبخشید. دو دختر دوقلو با چشم های زرد و براقشون به من زل زده بودن و به اضافه ی یه چهره اشنا... کالوین( پسر خاله ریچارد که توی فصل یک ما مکنزیا ملاقات کرد ) و مادرش...کالوین چشماش تغییر رنگ نداده بود پس یعنی خیلی وسوسه نمیشد. با بی میلی گفت: سلام زی... تذکر دادم: از اسم کوتاه شده بدم میاد.
- میدونم واسه همین اینجوری صدات کردم
مادرش منو بغل کرد ( امروز کلا بغل کنون داشتیم ) لبخندی زد و گفت: من صد درصد شهادت میدم که تو انسانی... ازش تشکر کردم. خانوم چاقی با موهای خیلی کوتاه و سیاه نزدیکم اومد. با هام دست داد و گفت: من الین هستم. به اقایون زال اشاره کرد و گفت: اینا هم خانواده منن دبوس و مارکوس. سلام کردم و لبخند زدم. مارکوس(اونی که بلند تر بود) گفت: خدایا! چجوری هر روز کنار این وایمیسید...تا حالا یه همچین بویی بین سرد و گرم حس نکرده بودم... ریچارد زمزمه کرد: مجبور بودی امروز تغییر بود بدی؟ خجالت کشیدم. یکی از دو قلو ها خودشو معرفی کرد: من گیلدا هستم...اینم خواهر دو قلوی من ازمیه... تو خیلی برای خوناشامایی مثل ما جذابی...
دبوس تایید کرد: صد درصد...
الین به هر دوتاشون چشم غره رفت و من تازه متوجه شدم فرد تمام این مدت بهم زل زده بود. در خونه باز شد چهره ی خرمایی رنگ اشنایی وارد شد. چهره به نیک تعلق داشت و دو نفر کناریش هم جولین و ادام بودن. نیک برام دست تکون داد و منم بدنم رو کج کردم و این کارو برای هر سه اونا انجام دادن. ازمی غر زد: ایییییی! اینا هم دعوتن؟دنیل در حالی که نگاهش رو تقصیم میکرد با صدای بلند گفت: حالا که دوستان گرگنما مون هم اومدن باید موضوعی رو بگم. دبوس زمزمع کرد: دوست؟! دنیل ادامه داد: همه ی شما از خطرات همکاری اگاهید...سونیا و دار و دسته اش این دختر رو میخوان و براش بهانه زیاد دارن. بدونید که کار شما به شهادت دادن محدود نیست و ممکنه جنگ بشه...
دبوس طعنه زد: جنگ با سونیا به خاطر این دختره؟ من نیستم!
ازمی گفت: این دختره فقط یه بهانه اس...از قانون های مسخره سونیا و داعما بازخواست شدن خسته شدم!
نیک به دوستاش نگاهی کرد و انگار یه رضایت جمعی گرفت و اعلام کرد: گرگا هستن!
گیلدا گفت: هوی داداش تند نرو! شما ها سگ هستین اما سگ جون نیستین...حیفه لذت کشتن گرگینه ها نصیب کسی بجز من بشه...
جولین بهش چشم غره عمیقی رفت و گفت: از کسی اجازه نخواستیم...
دنیل پرسید: مطمئنی جکسون با این موضوع مشگلی نداره؟
نیک سرش رو به نشانه بله تکون داد. گفتم: نه نیک ببین...اگر...اگر اسیب ببینی من خودم رو نمیبخشم...
نیک خیلی جدی تکرار کرد: گفتم که از کسی اجازه نخواستیم
دبوس طعنه زد: نمیبینین خانوم نگران عروسک خرسیشون هستن؟ خب پس بفرمایید بیرون خفه شدیم.
ریچارد داد زد: ده بس کنید دیگه! خسته ام کردین! با هم کنار میاید تا با صدای قوی تری به یه دشمن بزرگ تر و مشترک بگیم : بتمرگ! حله؟
الین گفت: من، شوهرم فرد و بچه ها هم هستیم.
دو قلو ها یک صدا گفتن: ما هم هستیم
ریچارد با جدیت گفت: لشکر تشکیل شد...فردا لشکر کشی میکنیم

   
Hasti Zand | کـامـنـت()