وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 24...
شنبه 17 تیر 1396 | 02:56 ب.ظ


صبح روز بعد که چشمامو باز کردم کمی احساس سر گیجه داشتم احساس سوزشی که از ساعدم به نزدیک شونه هام رسیده بود دیگه حس نمیشد...و البته گرمای بغل دستی گرمم هم دیگه حس نمیشد. فرضیه اول: نیک که تمام شب از من که توی خواب کونگ-فو کار میکردم کتک خورده سریعا خودشو ازم دور کرده. فرضیه دوم: از گرم کردنم خسته شده و بالاخره تصمیم گرفته برای کسی این کارو بکنه که نیاز های احساسی اونو بر طرف کنه. فرضیه سوم: ریچارد یه کرمی ریخته بود. با همه ی وجودم امیدوار بودم فرضیه 1 و 3 نباشه... به خصوص 1 ! اما همچین علاقه ای هم به فرضیه 2 نداشتم... هنوز توی چادر بودم. بلند شدم و خدمو از حالت خوابیده به حالت نشسته تغییر دادم. هنوز جنگل از در باز چادر قابل رویت بود جیک جیک گنجشک ها و قار قار کلاغ ها مانع سکوت شده بودند و بوی سرخس های خیس توی دماغم پیچیده بود. درخت هایی که برگ های سبز یشمی داشتن با پوشش خودشون مانع تابیدن افتاب به سطح زمین میشدن و رگه هایی از نور که از دستشون در رفته بود به جنگل زیبایی باشکوهی بخشیده بود. این جنگل با جنگل شب گذشته کلا فرق داشت...الان خیلی غیر ترسناک و امن تر به نظر میرسه. بلند شدم و اینه دستی کوچکی پیدا کردم. خودمو توش نگاه کردم موهام هنوز هم بافته بود و به طرز وحشتناکی به هم ریخته بود موهام رو باز کردم و تکانی دادم و نسیم بین اونا حرکت کرد...با نگاه کردن به آینه متوجه رنگ عجیب پوستم شدم...کمی روشن تر به نظر میرسید...البته صد در صد فقط من متوجه تغییر رنگ عجیبش میشدم چون پوست من همیشه سفید بوده و دیگران اینجوری دیده بودنش اما تغییر به هر حال نظر منو جلب کرده بود. بلند شدم و شلوار زرشکی رنگم رو صاف کردم و استین های تیشرت استین کوتاه زردم رو مرتب کردم. بی بیرون چادر جستی زدم و از هوا لذت بردم...نه از ریچارد خبری بود و نه نیک...تنهای تنها بودم...زمزمه کردم: جای بقیه خالی...
صدایی از پشت سرم و از توی چادر گفت: اره واقعا!
سریعا برگشتم میتونستم امواجی از احساسات که توی چهره ام موج میزد رو حس کنم اولین موج موج اضطراب بود...طی 24 ساعت گذشته من تهت حملات مختلف قرار گرفته بودم و تقریبا داشتم میمردم پس حق داشتم که مضطرب باشم.
موج دوم موج ترس بود. من دقیقا چند ثانیه پیش چادر رو ترک کرده بودم و هیچکس اونجا حظور نداشت پس بی شک یا خوناشام بود یا ساحره و حس ترسم باز هم ناشی از خاطراتی بود که اخیرا از وقت گذرونی با یه سری خوناشامای سیاه پوش دستگیرم شده بود. با فکر کردن به صدای گرفته و خشمگین خوناشام دیشبی که بهم حمله کرده بود به خودم لرزیدم
و موج سوم در نهایت موج شناخت بود که باعث شد با صدایی امیخته با تعجب و شوق فریاد بزنم: مگنولیا!
لبخندی زد و دندون های سفیدش رو به نمایش گذاشت و صورت رنگ پریده اش چشمای طلایی اش رو به خوبی جلوه میداد. موهای لخت و قهوه ای سوخته اش توی نسیم ملایم تکون میخورد و بازوهاش منو به بغل دعوت میکرد. درنگ نکردم و توی خواهر برای مدت ها مفقود شده ام  شیرجه رفتم. طولی نکشید که حس کردم نفس نفس زدنم به هق هق گریه گراییده. صدایش برام مثل لالایی بود. اون گفت: هنوز هم احساساتت مثل اتشفشان میمونه فقط یه ذره گرما میخواد و بعد بومممم!
- تو هم هنوز بی انصافی...هیچوقت بهم سر نمیزنی...
اشکام رو سریعا پاک کردم و کنارش نشستم. لبخندی زد و گفت: زی ( خواهرم منو اینجوری صدا میکرد ) چقدر بزرگ شدی...
به چهره اش دقت کردم و جواب دادم: اما تو هنوز تمام و کمال عین 2 سال پیشی... البته بجز چشمای طلاییت
خندید و چشماشو چرخوند و گفت: یکی از مزیت های معرکه ی خوناشام بودن...
تکمیل کردم: یه خوناشام چند بعدی...
دست نوازشی بر سرم کشید و گفت: اره...
- اتفاق خاصی افتاده که تو اینجایی؟
- نه...ولی اتفاق خاصی قراره بیوفته
حواسم جمع شد سریعا پرسیدم: چه اتفاقی؟
با حالت جدی ای گفت: قراره جنگ بشه...اونا میخوان گفتمان کنن اما جنگ رخ میده این از اول نقشه سونیا بوده
شک کردم: مگه تو اینده رو میبینی؟
- به صورت تصاویر ذهنی مبهم...
سر تکون دادم. گفتم: خب چرا اینو به بقیه نگیم؟ زود باش کار های زیادی داریم که باید بکنیم
سرش رو به نشانه نه تکون داد و بعد اضافه کرد: الان زمان مناسبش نیست...ریچارد به زودی تو رو پیش برایانت ها میبره و اونجا پر از خوناشامه...اونجا دوباره میبینمت...
با حالت ملتمسانه ای گفتم: مجبوری بری؟
بعد از اینکه حرفم رو زدم پشیمون شدم. اون یه دوستپسر گرگی داشت که حاظر بود برای دیدنش دست به قتل بزنه...صد درصد باید بهش سر میزد
قول داد: دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم... بعد با لحن جدی ای ادامه داد: من مثل یه صدا توی سرتم باشه؟
برای یه لحظه منطقی فکر کردم و جواب دادم:  باشه...پس مشگلی نیست...
در طول یک پلک زدن مگنولیا از اونجا رفته بود.
تو ذهنم صدا زدم: مگنولیا...
اما جوابی نشنیدم...حتما صدا توی مواقع اضطراری به صدا در میومد. صدای پاهایی رو اطرافم شنیدم سرم رو بیرون بردم و نگاهی انداختمو نیک با قدم های نرم به سمت من میومد کاملا مشخص بود که کمی قبل به گرگ تبدیل شده بوده... لبخند زدم...اون هنور نیکولاس جرمنی بود که باهاش شوخی میکردم گفتم: صبح بخیر اقا گرگه! دیشب گردنت خشک نشد؟
- نه خوشبختانه...میدونستی توی خواب غیر عمیق حرف میزنی؟
اهی کشیدم و گفتم: اره...
صدایی به شیرینی عسل گفت: بهت پیشنهاد میکنم به روش نیاری...
لبخند زدم و گفتم: ریچارد! شما دو تا کجا رفته بودین؟
نیک غر زد: من رفته بودم اطراف رو میپاییدم...اقا هم رفته بود وقت تلف کردن...
معده ام به خود پیچید...ریچارد گفت: گشنته؟
بعد یه ظرف بزرگ گیلاس جلوم گذاشت و عذر خواهی کرد: ببخشید...نمیدونم شما ادما واسه صبحانه چی میخورین. و با چرب زبونی ادامه داد: اوه راستی عطر زدی؟ بوی ملایم و شیرینت خیلی بیشتر به نظرم میاد...
دستامو دور گردنش قفل کردم و فقط نگاهش کردم و لبخند هم نزدم تا بفهمه از دستش ناراحتم...البته که بابت چرت و پرت های دیشبش از دستش ناراحت بودم
بوسه مختصری به لب هام زد. منم کمی به نیک تعارف کردم و اون رد کرد...هر چیزی که ریچارد باهاش تماس داشت نیک از 10 کیلومتری اون به ندرت رد میشد ولی به هر حال من ادب رو رعایت کرده بودم ریچارد گفت: مهمونامون از آریزونا هم رسیدن...فکر کنم وقت ملاقاته...
سری تکون دادم. ریچارد که سعی داشت از شر نیک خلاص بشه گفت:تو به شکل گرگ مفید تر واقع میشی...
- تیکه بود؟
- تقریبا...
چشمامو چرخوندم و با لحن مهربونی گفتم: نیک فکر کنم حق با اونه...
نیک اخمی کرد و بین درخت ها ناپدید شد. منم قیافه ی متکبری به خودم گرفتم و راه افتادم ریچارد پشت سرم مات و مبهوت مونده بود...در کسری از ثانیه دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و بدنش رو خم کرد تا سرش روی شونه ی من قرار بگیره...در مقایسه با قد 182 سانتی اون من فقط کوتوله ای بودم به طول 167 نیک هم حدودا دو سه سانت از ریچارد بلند تر بود ریچارد زمزمه کرد: اصبانی نباش...
غر زدم: نمیدونستم که تو فقط اجازه اصبانی شدن داری...
- دیشت بو بیدار بودی درسته؟ حرفام ناراحتت کرد؟....گفتم چرا ضربان قلبت کند نشده...
تازه قضیه رو گرفته بود اما من با بی توجهی خودم رو از قفس دستاش رهاییدم و به حرکتم به سمت جلو ادامه دادم. در حالی که دنبالم میومد پرسید: کجا داری میری؟
- میرم با یه گله خوناشام دیدار کنم.
- داری راهو اشتباه میری...
مسیرمو به برعکس چیزی که داشتم میرفتم تغییر دادم که اون جلومو گرفت و با جدیت گفت: ببین...من فقط نمیخوام اسیب ببینی...ببین چه گندی زده شده؟ اگر از اول من تو رو توی جاذبه ی اهنربایی حوادثم قرار نمیدادم الان تو مجبور نبودی توی یه خونه با به قول خودت یه گله خوناشام که هر کدوم ممکنه از وسط نصفت کنن رو در رو بشی...
چهره ام رو در هم کشیدم و گفتم: تو هنوزم منتظری من جیغ بکشم و ازت فرار کنم...واقعا که یه احمقی...
نیشخندی زد و گفت: دارم کم کم نا امید میشم...
صدایی اشنا با لحن دخترونه و مهربونش توی سرم گفت: بهش سخت نگیر.
تو ذهنم پرسیدم: چرا؟
جوابی نشنیدم...تصمیم گرفتم بهش گوش کنم. با لحن مهربونی به ریچارد گفتم: ببین من نمیخوام اینقدر بین من و تو تفاوت باشه...از این وضع حالم به هم میخوره...یه دلیل داره که سونیا و دار و دسته خوناشامای قانون گذار اینجان اونم اینه که من یه انسان عادی نیستم...پس اینقدر منو عادی خطاب نکن...
نیشخندی زد و پرسید: آشتی؟
- آره...آشتی...

   
Hasti Zand | کـامـنـت()