تبلیغات
رمان نویســــان - ...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 22...

...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 22...

پنجشنبه 15 تیر 1396 11:28 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Hasti

توضیحات نویسنده:
همونطور که گفتم به موضوع اصلی برمیگردیم
البته ریزه کاری هم کردم :|
خب درک کنید دیگه نمیتونم از ریزه کاری دل بکنم!

توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم به سمت کمپ میرفتیم و منم مثل همیشه با ناخن انگشت کوچیکه ام بازی میکردم تا اینکه هوا تاریک شده بود و اتش های مختلف کمپ شعله بر افروخته بودن و واقعا جذاب بودن. نیک منو به سمت یکی از اتیشای شمالی برد. و دور یک اتیش متوقف شدیم. نیک معرفی کرد: بچه ها...مکنزیا آلن...
یه دختر که موهای مشکی بلند تا زیر باسنش داشت گفت: خب حالا...
دختری که موهای کوتاه قهوه ای داشت و چشمای تیره اش روی پوست سفیدش برق میزد به سمتم اومد و باهام دست داد و گونه ام رو بوسید و خودشو معرفی کرد: من هلنم... از دیدنت خیلی خوشحالم.تو همیشه باعث میشی کامرون شرطا رو ببازه...
نگاهی به شلوار جین کوتاهش که تا زیر زانو هاش هم نمیرسید انداختم و گفتم: شلوارتو دوست دارم!
بهم نگاه کرد و لبخند شیرینی زد. نوع رفتارش منو یاد الکساندرا یا همون الکسا ی خودمون مینداخت...اینقدر الکسا صداش کرده بودن دیگه کم کم داشتم اسم کاملش رو فراموش میکردم... اون یکی دختره که بعد ها فهمیدم اسمش ربکا است خیلی مهربون به نظر نمیرسید...البته خب بهتره اینجوری بگم علاقه و مهربونی ای به من نشون نمیداد... پسری که پوست سفید، موهای قرمز و صورت ککک مکی داشت به سمت من اومد. چشمای ابیش باعث شده بود قیافش کلا با قیافه ی سرخپوستا فرق کنه. با لبخند دست داد و گفت: اسم من جولینه...از دیدنت خوشحالم.
با با ادبی گفتم: همچین :)
لبخند زدم و کامرون رو دیدم که اومد و بغلم کردو در حالی که میچرخید گفت: دلم برات تنگ شده بود خوشگله
با طعنه گفتم: امروز صبح منو دیدی :|
ادام خندید و دستش رو گردن کامرون انداخت. بعد از کمی مکث دوستانه گفت: خوش اومدی مکنزیا...
هلن با اشتیاق گفت: بیا...بیا بشین... و به جایی بین خودش و نیک اشاره کرد. ربکا هم کنارش بود و با دسته عریضی از موهای پرپشت و بلندش بازی میکرد... کامرون به محض نشستن گفت: وقت مارش ملوعه!
هلن تکذیب کرد: نخیر...تا وقتی جکسون نیاد از مارش ملو خبری نیست...
نیک قبلا هم از جکسون حرف زده بود. مایل بودم بدونم کیه. پرسیدم: ایشون کی هست؟
ربکا با بی میلی جواب داد: رهبر گرگا...انتظار دیگه ای داشتی؟ رو به هلن کرد و ادامه داد: بهتر نیست بهش زنگ بزنی؟ حتما دوباره تو افکار خودش غرق شده...
متوجه شدم جولین خیلی میخواد با یکی حرف بزنه  اما بحثی که نظر دیگران رو جلب کنه پیدا نمیکنه. از فرصت استفاده کردم و گفتم: جولین...تو یه جورایی قیافت اصلا به سرخپوستا نمیخوره... تو هم بخشی از...گله ای؟
سعی کردم کلمه گله که نیک به کار میبرد رو به یاد بیارم. لبخند زد و گفت: من تبدیل شدم...
با تعجب حاکم بر لحن بهت زده ام گفتم: عه!!! مگه گرگا هم تبدیل میشن؟
ربکا اعتراض کرد: میشه خفه شی؟ اینا رازن! این دختره با خوناشاما میپره!
داشتم توی ذهنم فکر میکردم چطور ریچارد رو با لذت تا سر حد مرگ بزنم...چرا در مورد این بخش گرگ بودن چیزی بهم نگفت؟ برای دفاع از خودم تیکه پروندم: بُرد پرشی اونا خیلی بلنده من نمیتونم با اونا بپرم...
نیک خندید و زمزمه کرد: خوب بود...
ربکا من من کنان گفت: عه؟...ما از اونا بهتریم...
اینکه جمع بست برام جذاب بود.اونا همدیگه رو جز یه خانواده میدونستن. به بحثم با جولین برگشتم: خب...تو چجوری تبدیل شدی؟
جولین خندید و من من کنان جواب داد: خب گرگا هم خوب و بد دارن دیگه... یدونه از بداش گازم گرفت...
استین دستش رو بالا زد و زخم بزرگ حجیم و بسیار بد شکلی نمایان شد... چشمام دوباره اندازه یه جفت نعلبکی شد. خندید و گفت: چشمات مثل چشمای گربه شده...
منظورش رو نفهمیدم واسه همین عکس العملی به  حرفش نشون ندادم. صدای از میان درختای جنگل به گوش رسید سریعا گارد گرفتم و به سمت جنگل برگشتم که ربکا گفت: اروم باش خانوم شجاع...جکسونه...
دیدم یه پسر 18 یا شاید هم 19 ساله از بین درختا بیرون اومد نگاهش محکم بود...مثل یک دیوار مثل چیزی که بشه با امنیت بهش تکیه داد. بدن خوش فرم و طرز راه رفتن ریبا و ارامش باعث شده بود ارام به نظر برسه...وقتی نزدیک کمپ شد لبخندی زد و به همه سلام کرد...بلافاصله که نگاهش به من افتاد  لبخندش محو شد...ترسیدم...از جا بلند شدم و سلام کردم اما نگاهش روی من قفل شده بود... ییه دفعه پاهاش شل شد و روی زمین زانو زد... دلم میخواست جیغ بزنم. با نگرانی گفتم: مشگلی پیش اومده؟ من...من واقعا معذره میخوام! ببخشید...من...
زمزمه کرد: مگنولیا؟!
جا خوردم. خواهرم رو از کجا میشناخت...
- چی؟اونو... از کجا میشناسی؟ من خواهرشم...
با شنیدن جمله ای اخر از روی زمین بلند شد و دستم رو گرفت و وقتی فشار داد احساس ناراحتی کردم... خودشو جمع و جور کرد: تو اون نیستی...صدای جدی و جذابی داشت...خیلی بهتر از صدای گرفته ای که قبل از اون شنیده بودم
تایید کردم: نه نیستم...
دستم رو از دستش بیرون کشیدم. چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت: متاسفم...تو رو با مگی اشتباه گرفتم...
هلن با تعجب گفت: مگی خواهرته؟
- ام...اره... شما اونو از کجا میشناسین؟
جکسون وسط بحث پرید: بشین...در موردش حرف میزنیم سلام علیک نکرده این گفت و گو خیلی جالب نیست...
سر جام نشستم... زانو هام رو به هم فشار دادم و خودمو معرفی کردم: من مکنزیا آلنم... 17 ساله...
اون با لبخند گفت: من جکسون کارلایل هستم...19 ساله... دوستام رو هم که میشناسی.... من رهبر گله ام... با افتخار بهت میگم که تو دومین انسانی هستی که میدونی گرگینه ها وجود دارن...
بحث رو به سمت خواهرم کشوندم: پس مگی اولینش بوده؟
جکسون اه کشید و گفت: اره...
خوشخال از اینکه موضوع بحث سر جاش برگشته گفتم: کجا دیدینش؟
- اولین بار توی جنگل...وقتی داشت توی جنگل قدم میزد وقتی واسه ی اولین بار چشماش رو دیدم نقشش رو پذیرفتم...
مخم هنگ کرد. سعی داشتم تک تک کلماتش رو تجزیه تحلیل کنم اما نفهمیدم منظورش از نقش پذیرفتن چی بود...پرسیدم: اینی که میگین یعنی چی؟
جکسون رو به نیک کرد و گفت: بهش نگفتی؟
نیک غرولند کنان گفت: من که نباید تمام ویژگی های گرگی رو یادم بیاد!
به نیک چشم غره رفتم و سرم رو به سمت جکسون برگردوندم اون شروع کرد به توضیح دادن. گفت: نقش پذیری مثل اینه که... بهش نگاه کنی و ببینی تنها چیزی که از زندگیت میخوای اونه...هر کاری میکنی تا براش ارزش داشته باشی...براش هر چیزی که اون میخواد باشی...مثل اینه که هرموقع دستاس رو ول کنی دلتنگ بشی و هر موقع میبوسیش مطمئن باشی که اون تنها لب هاییه که تا اخر عمرت میخوای ببوسی...میفهمی؟
خلاصه کردم: پس حس عشق و مسئولیت به صورت خیلی خیلی عمیقه؟
اون سرش رو به نشانه تایید تکون داد و بعد ادامه داد: بعد از کمی رفت و امد اون...اینقدر اسون کشف کرد گرگنما ها وجود دارن که انگار تمام عمرش میدونسته...روحیه ی شجاع...مهربون...ماجراجو و کنجکاوش خیلی شبیه توعه...ظاهرا هم خیلی شبیه همین اما تو اون نیستی...هیچکس اون نیست...
دلیل عکس العمل عجیبش موقع دیدنم رو فهمیدم...اخی...دلم براش کمی سوخت...میدیدم که موقع حرف زدن اشک توی چشماش حلقه میزد گفتم: بهم در مورد دوستپسر گرگیش نگفته بود...
- اره...این راز کوچولوی بین ما بود...اینا هم نمیدونستن...

موقع تلفظ اینا سرش رو به سمت بچه ها برگردوند. از روی شناختی که از خواهرم داشتم در حالی که جکسون رو برانداز میکردم گفتم: تو دقیقا مرد رویا های اونی...چهارشونه و با اعتماد به نفس...کسی که میتونه بهش تکیه کنه...یه رهبر مسئولیت پذیر و محکم که یه جورایی مثل خودکاره...هیچوقت با تراشیده شدن کوچیک نمیشه اما هیچکس نمیدونه کی جوهرش تموم میشه...
ادام: پس بیاین فرض کنیم کلمه راز دیگه وجود نداره. من شروع میکنم. مکنزیا گرگا میتونن ذهن هم گله ای هاشون رو بخونن
ربکا در رابطه با حرفم تیکه پروند: اره...مرد رویا های تو هم اون یارو  خوناشامه است ...فازت رو نمیفهمم! دختر اونا حتی زنده نیستن!
مخالفتم رو با ادبانه مطرح کردم: مرده به کسی میگن که هیچ احساسی نداشته باشه اما اون عاشقمه... بارها اینو بهم ثابت کرده و میتونم بگم حد اقل قلبش مرده نیست...
از جام بلند شدم و به قصد ترک مجلس قدم برداشتم و گفتم: میرم هوایی بخورم... صدای نیک رو میشنیدم که زمزمه میکرد: مجبور بودی اینو بگی؟ و بعد در حالی که بلند تر میگفت: مکنزیا وایسا! به سمت من میومد. راهم رو کشیدم و رفتم...نمیدونم شاید رفتارم بچه گانه بود. اما بهم برخورده بود. راست رفتم توی جنگل و در حالی که اتیش های کمپ از جایی که من بودم دیگه دیده نمیشدن نیک دستم رو از پشت کشید و گفت: اینقدر ناراحتت کرد؟
دستم رو از دستش بیرون کشیدم...
- کجا داری میری؟
- وسط جنگل...
- داری اشتباهی میری...
محکم جواب دادم: ببین نمیتونم تحمل کنم که تو و دوستات و تمام عالم ادم بهم بگن کارت احمقانست کارت احمقانست! چه اجباریه به راه راست هدایت بشم؟ من میخوام راه چپ رو برم ! اگر ریچارد راه بهشت رو بلد نیست حاظرم تا جهنم باهاش قدم بزنم. بهشت من جاییه که اون باشه...
ظاهر نا امیدی به خود گرفت و با لحن جدی تر و خشن تری دستم رو محکم گرفت و دستور داد: وایسا!
تا حالا نیک رو اینقدر اصبانی ندیده بودم سریعا ایستادم و برگشتم. در حالی که هنوز دستم رو گرفته بود نزدیک تر اومد و گفت: پس فرقی نمیکنه اگر بهت بگم نقشت رو پذیرفتم...درسته؟
در جا خشکم زد...در حالی که نفس نفس میزدم بهش زل زده بودم. احساس کردم پاهام داره شل میشه... اون با همون صورت در هم رفته و لحن خشم الودش گفت: هیچکس به راه راست و چپ رفتنت کاری نداره... همه به این کار دارن که چیزی که داری انجام میدی خطرناکه! اونا مجهز ترین قاتلین روی زمینن هر چیز اونا که فکر کنی خطرناکه...اونا موجودات فریبنده ای هستن که شکارشون رو مجذوب خودشون میکنن... دندوناشون...قدرتشون... سرعتشون... و حتی سمی بودنشون (توانایی تبدیل کردن انسان ها به خوناشام)... شاید اون یارو واقعا عاشقت باشه...اما عاقلانه تر نیست که تو راه خودتو بری اونم راه خودشو که اگر بهت اسیب زد نخواد خودشو نابود کنه و تو صدمه نبینی؟
متاسفانه حرفش عاقلانه بود...لحن خشنش ناخوداگاه باعث شده بود اشک توی چشمام جمع بشه...داشتم تمام روزم رو میزدم که از حال نرم...هنوزم باور نمیکردم نیک نقش منو پذیرفته باشه...
اون که متوجه حالت روحی بد من شده بود اخماش رو از هم باز کرد و با لحن مهربون تری گفت: ببین...من عاشقتم...
وقتی اینو گفت چیزی توی دلم لرزید ادامه داد: من نمیخوام یه خاطر یه علاقه ی نا معقول...مثل یه پروانه توش شعله ی شمع بسوزی...خواهش میکنم بهم گوش بده...لطفا...
اشکام رو سریعا پاک کردم و فقط یه جمله از دهانم در اومد: الان فقط میخوام تنها باشم...
سریعا شروع به دویدن کردم...افکار رو هوای من واقعا نیاز به مرتب شدن داشت...رفتم توی جنگل و فقط گوشه ای نشستم و توی افکارم غرق شدم...نیک...ریچارد...جیمز که سال پیش کلا از این شهر رفته بود...خواهرم...
صدایی رشته افکارم رو پاره کرد صدایی که به یه پسر بچه تعلق داشت...
- مکنزیا...
به سمت صدا برگشتم و دوباره از طرف دیگه ای شنیده شد...
- مکنزیا....
با ترس گفتم: کی هستی؟
- خسته ای؟
- کی هستی؟ خودتو نشون بده!!!
- نمیخوای بخوابی؟
در جا خشکم زد. یه دفعه چیزی مثل یه تخت سنگ بزرگ و سنگین به سمتم حمله کرد چیزی سیله پوش و اشنا...ارواره هاش رو داعما جلوی صورتم به هم میزد دندونای ترسناکش مثل دندونای ببر بود و زیر نور ماه به صورت وحشیانه ای تیز به نظر میرسید. با دستام به سمت عقب هولش میدادم اما همچنان با اصرار به سمت صورتم یورش میبرد و ارواره اش رو به هم میزد...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 تیر 1396 11:30 ق.ظ