وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 21...
یکشنبه 11 تیر 1396 | 11:54 ق.ظ

توضیحات نویسنده:
اینم یه قسمت بیهوده دیگست جهت ریزه کاری
که اشاره مبهمی به بخش اصلی داستان داره
طبق درخواست انجل جون یه ذره به مکنزیا و ریچارد پرداخته شده
دیگه ببخشید دیگه... توی قسمت اینده به موضوع اصلی برمیگردیم...
این قسمتو یه ذره طولانی کردم تا سریعتر به اوج داستان برسیم
بازم از همه عذر میخوام
موقع ناهار کنار جنی نشستم و داشت در مورد جیکوب و چرت و پرت های رمانتیکش سخنرانی میکرد. جنی و جیک مثل همدیگه ان پر حرف و اهل کار های رایج و صد البته با اعتماد به نفس سر و کله ی ریچارد پیدا شد. برنامه ریخته بود یه ذره از وقت معمولی ناهار دیرتر بیاد تا بقیه فکر کنن غذا خورده. متوجه شدم جیسون ماشین رو ترک کرده و به احتمال بالا برگشته خونشون البته امیدوارم اینجوری نباشه. من شنونده خوبی هستم و باعث شده هدف خوبی واسه ی جنی باشم تا با حرفاش خفم کنه... البته اشتباه نکنید از نظر من جنی یه دختر وِروِرو بیخاصیت نیست که هیچی ازش بر نمیاد. اون یه رهبر به تمام معنا و به شدت مثبت اندیشه...کمی اون طرف تر نیک داشت کارلی رو سوال پیچ میکرد و هر از چند گاهی قیافه ی دختر کش پسرونه ای به خودش میگرفت که صادقانه جواب بده. کارلی با موهای نیمه بلند مشکی رنگش بازی میکرد و با خجالت جواب میداد. ادام و بریجیت خودشون رو با سی دی پلیر سرگرم کرده بودن. ریچارد بعد از کمی گفت و گو با زومیکا به سمت من اومد و کنارم نشست جنی چند سانتی متری خودشو از من دور کرد...هنوز به یاد داشت که با دوربین زدم توی سرش...کمی بعد مارو تنها گذاشت. ریچارد گفت: خب برنامت چیه؟
- نمیدونم... شاید دلم بخواد جنگل رو بگردم...من عاشق درختای سر به فلک کشیده و زیبام.
ریچارد گفت: چرا دست به کار نمیشی؟ نیک که حواسش پرته خداروشکر...جنی و کارلی هم که دور از تو...
گفتم: احتمالا آلورتینا بخواد باهام حرف بزنه...
ریچارد گوشزد کرد: تصمیم گرفتم دیگه هیچی رو ازت پنهان نکنم...الورتینا یه نوعی...ام ساحره است...
سریعا بلند شدم و بیخیال سالاد سبزیجاتم شدم. در حالی که به سمت جنگل قدم میزدیم گفتم: ساحره؟
الورتینا کلا با افکار من از ساحره ها فرق داشت...
- تا حالا فکر کردی واسه چی هیچوقت موهاش رو از روی چشم راستش کنار نمیده؟ چون یکی از چشماش سبز و دیگری ابیه...
در جا خشکم زد...تا اومدم چیزی به زبون بیارم تنه درختی به چه عظمت داشت راست روی سرم فرود میومد که ریچارد با یه شیرجه به طرفم منو کنار زد... قلبم گوپ گوپ شروع به زدن کرد... ریچارد منو بلند کرد و در حالی که پشتش قایم میکرد گفت: یکی اینجاست...
لحن تهدید امیز و مبهمش منو به وحشت انداخته بود...لحظه ای سکوت بینمون برقرار شد و فقط صدای کلاغ ها که هر از چند گاهی غار غار میکردن به گوش میرسید... ریچارد حالت تدافعی اش رو پایین اورد و گفت: دیگه حسش نمیکنم...
با لحن نگران و وحشت زده ای پرسیدم: چی رو حس نمیکنی؟
بهم نگاهی کرد و گفت: بوی اونو...
کنجکاوی ام مثل اتشفشان فوران کرد...اون کی بود و سعی داشت چیکار کنه؟ از ریچارد نپرسیدم چون صد درصد نمیدونست...به راهمن ادامه دادیم که بالاخره با ناباوری دیدم به تنها بخش بی درخت جنگل که شبیه یک دایره شده بود رسیدیم...اسمان از نقش و نگار های برگ های پهن درختا پاک و بود و خورشید به همه جا میتابید زمنش پر از سرخش و گل های زنبق بود. کنترلم رو از دست دادم و روی زمین دراز کشیدم...افتاب از منافض پوستم جذب میشد...این حسو دوست داشتم اونم کنارم دراز کشید و من کف دست سردش رو به ارومی لمس کردم. لبخندش ( با نادیده گرفتن دندونای نیش ) روی صورتش پهن شده بود و زیبا به نظر میرسید چشمامو بستم...عجب معرکه بود...حس میکردم که به سمتم میچرخه و با دستاش سعی در برگردوندن من داره خواسته اش رو فهمیدم و بهش عمل کردم به طرفش چرخیدم...گفت: نمیخوای بهم جایزه بدی؟
چشمامو باز کردم و گفتم: جایزه چی؟
- اینکه توی نجات دادنت به وظیفم خوب عمل کردم...
- چه جایزه ای میخوای؟
- تو که میدونی...
- اره...ولی میخوام خودت بگی...
روی عارنج خم شده دست راستش رفت و ارتفاعش رو افزایش داد تا تسلطش به وضعیت بیشتر بشه. سرشو نزدیک تر کرد در حالی که فقط چند سانت با صورتم فاصله داشت نگاهی بهم کرد و بعد از لحظه ای مکث لب هاش رو به ارومی روی لبام قرار داد و فشار داد. منم همین کارو تکرار کردم ...فهمیدم به شدت در این زمینه بی استعدادم پست دستام رو هم لای موهاش حرکت دادم که احمق جلوه نکنم... بعد به ارومی عقب رفت و لبخند زد... منم دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم...ارامش لذت بخشی داشتم....
*
*
*
وقتی چشمامو باز کردم همونجا بودم...و ریچارد کنارم بود هوا ابری تر و تاریک تر به نظر میرسید چیزی مثل حوالی غروب... زمان و مکان رو گم کرده بودم. پرسیدم: س...ساعت چنده؟
- 6....
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چند ساعت خوابیده بودم؟ تقریبا 3 ساعت و خورده ای... دوباره سوال کردم: چرا بیدارم نکردی؟
خندید و گفت: چون داشتی خواب میدی...و البته حرف میزدی...
سریعا گارد گرفتم: زود تند سریع بگو چی شنیدی؟
خندید و سعی کرد به یاد بیاره جواب داد: اسمم...
- همین؟
با اعتماد به نفس گفت: گفتی عاشقمی...
سعی کردم عادی جلوه کنه. جواب دادم: خب اینو که خودت میدونستی...
یه دفعه ریچارد از جاش بلند شد. پرسیدم: چیزی شده؟
- اره...مهمون داریم...یه مهمون نه چندان خوشبو...
زمزمه کردم: نیک...
نیک درحالی که به یه درخت در فاصله 5 متری ما تکیه میداد گفت: نزدیک غروبه...دختره مال منه...
خیلی بدم میاد روم احساس مالکیت بکنم جواب دادم: اولا دختره اسم داره...دوما من مال کسی نیستم...
نیک دستاش رو توی جیب هاش شلوار جینش کرده بود اومد طرفم و گفت: نمیخوای بیای؟
- چرا...
از ریچارد خداحافظی کردم...یه خداحافظی مفصل که بهش بر نخوره و با نیک از محوطه جنگلی خارج شدیم.
نیک منو به سمت ماشینش راهنمایی میکرد. گفت: به عنوان قبیله سرخپوستی خونمون همین دور و براست...میبرمت تا یه چیزایی بیاریم... سوار ماشین شدم و بعد از کمی رانندگی به یه خونه چوبی توی بافت نیمه جنگلی رسیدیم... یه مرد پیر و چهر شونه با قدی بلند به استقبالم اومد. نیک با بی میلی معرفی کرد: پدرم...
لبخند زدم و گفتم: سلام از دیدنتون خیلی خوشحالم...
- سلام دخترم...تو...همونجوری هستی که تعریفت رو میکرد
به نیک نگاه کردم: تعریف میکرد؟
نیک با کف دستش به پیشونی اش کوبید و گوشزد کرد: وقت گفتمان نداریم وسایلو برمیداریم و میریم...
پدرش منو به داخل دعوت کرده خونه دنج و راحت بود و شومینه روشنش خونه رو گرم کرده بود مبل های فیروزه ای رنگی اونجا قرار داشتن و در مقابلش تلویزیون. زمین چوبی رو هم فرش طلایی- قرمزی قرار داشت و پنجره های خوش منظره برای حفظ دما بسته بودن. نیک جعبه ای برداشت و سریع توی ماشینش گذاشت و من هنوز توی خونه سردرگم مونده بودم. پدر نیک بهش گفت: میشه عکسای قدیمی رو هم برام بیاری؟
نیک غر زد: حالا کجا هست؟
- توی اتاق مادرت...توی کمد...فکر کنم...
نیک به سمت اتاق مادرش رفت تعجب بر انگیز بود که چرا اینقدر دوست داشت سریعا خونه رو ترک کنه...پدرش بهم گفت: اون تو رو خیلی دوست داره...بین جوامع بشری تو اونو ترد نکردی و از این بابت خوشحاله...اون بچه از وقتی مادرش ما رو ترک کرد افسرده شد...
با اندوه حاکم بر صدام پرسیدم: چند سالش بود؟
- 12 سال... هنوز هم منو به خاطر رفتن مادرش مقصر میدونه
نیک اومد و غر غر کنان گفت: اینجا هیچی نیست!
پدرش با ارامش قابل تحسینش گفت: پس حتما جاش رو عوض کردم...ممنون نیکولاس...خودم پیداش میکنم
نیک چشماش رو چرخوند و گفت: عالیه...
توی ماشین نشستیم و به سمت کمپ بچه ها راه افتادیم. توی راه ازش پرسیدم: نیک اون پدرته...چرا اینقدر باهاش بد رفتار میکنی؟
- تقصیر اونه که مادرم رفته...الگر روی خشمش کنترل میداشت هیچوقت این اتفاق نمیفتاد....
با اعتراض گفتم: مگه چی شد؟
- اون اصبانی بود و مادرم کنارش...یه دفعه به گرگ تبدیل شد صورت مادرم رو زخم کرد...زخمی بزرگ و عمیق...مادرم هم کمی بعد مارو به بهونه رفتن یه هفته ای به تگزاس ترک کرد و دیگه بر نگشت...
- پس گرگا...
- اره... روی خشمشون کنترل ندارن...
با مهربونی گفتم: مطمئنم به خاطر این کار از خودش متنفره...به هر حال اون پدرته نیک...فقط تو رو داره...
- نه بابا! هر روز با دوستاش میره ماهیگیری...دیگه حالم داره از هرچی سالمونه به هم میخوره...
هر چی میگفتم یه چیزی میگفت. نیک یه مشگل بزرگ داره و اونم اینه که نمیشه باهاش مخالفت کرد...
برای عوض کردن بحث گفتم: میگه منو خیلی دوست داری ( چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که موضوع بحث بشه )
اون چشماش رو بست و در حالی که به هم فشار میداد به حرفم بی توجهی کرد و به جاده زل زد

   
Hasti Zand | کـامـنـت()