وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 19...
پنجشنبه 8 تیر 1396 | 03:37 ب.ظ

توضیحات نویسنده:
مکنزیا در شرف ترک خونه و رفتن
به اردوی کلاسیه
روزم رو با روزنه ای از نور افتاب که از پرده به داخل وارد شده بود شروع کردم...شب قبلش با نیک بهم خوش گذشته بود... امیدوار بودم ریچارد فکر نکنه نیک رو بهش ترجیح میدم...میدونه که عاشقشم...همین واسم یه قوت قلبه...دوباره به امید اینکه ببینمش از جام بلند شدم و یه تیشرت ابی روشن و یه شلوار جین مشکی پوشیدم وقتی از کنار اتاق خواب خالی مامان بابام رد میشدم احساس دلتنگی غریبی از ستون فقراتم سر خورد و راست توی دلم سقوط کرد... سریعا بهشون مسج دادم و عذر خواهی کردم و بهشون گفتم تا جایی که میتونن لبخند بزنن...ساعت 7 صبح بود پس به احتمال 120% خواب بودن پس فکر زنگ زدن رو با یه اردنگی از ذهنم بیرون کردم...وقتی بیرون از خونه رفتم و کلیدا رو توی دستم میچرخوندم دیدم که باید فکر با ماشین رفتن رو هم با اردنگی از سرم بیرون کنم...ای خدا پیاده روی؟...به ته گاراژ نگاه کردم...دوچرخه ی خاک گرفته ام که برای 15 سالگی ام هدیه گرفته بودم با اون بدنه ی ابی تیره اش کماکان با لباسم ست بود و باهام حرف میزد و ازم میخواست با اون برم...پس کفشام رو با کتونی مورد علاقم عوض کردم و راه افتادم دوچرخه سواری تنها ورزشیه که دوست دارم...البته اونم مثل بقیه ورزشا حتما باید با اسیب زدن به دیگران یا خودم همراه باشه...من اینجوریم از لحاظ ورزشی افتضاحم! توی همین فکرا بودم که صدای دخترونه و شفافی رشته افکارم رو برید
- مکنزیا!
اول چک کردم که چیزی با اغوش باز منتظر نباشه که با سر برم توش و بعد سرم رو برگردوندم...دختره آلوِرتینا فایر بود میدونم اسمش خیلی عجیبه... لبخند زدم و سلام کردم. لباسش تقریبا بلند بود و بنفش. استینای پف پفی و کوتاهش خیلی با نمک بود. موهای بلند و مشکی اش مثل همیشه چشم راستش رو پوشونده بود و چشمای سبزش درشت و مهربون به نظر میومد
- سلام تینا ( دوستاش اینجوری صداش میکردن )
- میبینم که دوچرخه سواری شدی...
- اره...استثناعاً...
لبخند دوستانه ای زدم...اون همکلاسی جغرافیای من بود و چند تا پروژه گروهی هم قبلا با هم داشتیم...
رشته افکارم دوباره با تصادف دو دوچرخه سوار پاره شد تینا ماهرانه تیکاف کشید و ایستاد منم محکم ترمز گرفتم و داشتم نقشه میکشیدم که اگر دوچرخه به موقع موتقف نشد رفتن توی درخت هم ایده بدی نیست... خلاصه بعد از اینکه دوچرخه ها دوباره حرکت کردن و عین دو تا ادم بزرگ منطقی با هم حرف زدن و من 5 تا فحش جدید یاد گرفتم به مدرسه رسیدیم :| توی راه با تینا در مورد همه چیز حرف زدیم و خیلی بد نبود از اون دختر خوشم میاد...توی حیاط مدرسه ریچارد رو دیدم که با جنی و کارلی حرف میزد... وارد بحثشون شدم و گفتم: سلام بچه ها!
ریچارد لبخند زد و اومد سمتم دستم رو گرفت و گفت: بچه ها دارن برنامه اردو ی فردا رو میریزن تو دوست داری توی ماشین اونا بری؟
- اره چرا که نه...
ریچارد ادامه داد: عالیه...از من و خانواده ام هم دعوت کردم اما میدونی که...
- اره اره رد کردین میدونم...
ریچارد دستش رو انداخت دور گردنم و منم سرم رو برای لحظه ای به شونه اش فشار دادم و اون پیشونی ام رو بوسید...رقتی تازه احساس امنیت کردم جنی و کارلی اومدن سمتم...
جنی با اشتیاق گفت: نیک با ماشین ما میاد! قبول کرده رانندگی کنه!
کارلی هم با هیجانی وصف ناپذیر گفت: فقط فرض کن چقدر هیجان انگیز میتونه باشه! بعد دست جنی رو گرفت و در حالی که دست هم رو گرفته بودن جیغ زدن و بالا پایین پریدن... لبخندی از روی شادی زدم و بهشون ملحق شدم... سر کلاس هنر کنار ریچارد نشسته بودم. لبخند قشنگش منو خیلی شاد میکرد دستش رو دور گردنم انداخته بود تا اینکه معلممون خانوم بارنی وارد شد اون خیلی پیره حدود 70 ساله اس یه راضیت نامه روی میز هامون گذاشت و با اون لبخند همیشگی اش گفت: هر کی 18 ساله نشده امضای پدر و مادرش رو بیاره...
ای خدا...حالا من چجوری امضا بیارم دقیقا؟ اخـــــــــــــــــه چــــــــــــــرا؟ دستم رو بالا بردم و اعتراض کردم: خانوم...من پدر و مادرم سفرن میشه من که 17 ساله ام برام استثنا قاعل بشین؟
- متاسفم مکنزیای عزیزم اما نمیشه...
اون تنها معلمیه که بچه ها رو به اسم صدا میکنه. گفتم: اما...اما سن فقط یه عدده!
- طرز فکرت رو  دوست دارم اما تو هنوز 17 ساله ای...
نشستم و با اخم توی صندلی ام فرو رفتم و زیر لب زمزمه کردم:پس شما هم هنوز 68 ساله ای...
خندید و لپم رو کشید و گفت: باشه قبوله...
مثل مامانبزرگم میمونه...روحش هنوز خیلی جوونه...عاشق خانوم بارنی ام! ریچارد میگه اونو یاد ماریان میندازه...مارین خیلی پیر به نظر نمیاد اما سنش از 700 بیشتره...هیچکس باورش نمیشه چطور هنوز اینقدر زیباست... ریچارد گفت: اعتراضت بی جا بود...
- چرا؟
خندید و گفت: من که نزدیک دو قرن از 18 سالگی ام میگذره باید اعتراض کنم خندیدم و سرم رو به شونه اش فشار دادم. جواب دادم: ای ناقلا!
*
*
*
صبح روز حرکت خیلی هیجان زده بودم. هوا افتابی بود و خورشید در بالای اسمون به شایستگی میدرخشید و ابر های سفید  گلکلمی خیلی کم توان تر از اون بودن که بارون به همراه بیارن...بلند شدم و گوشی ام یه راست شروع به زنگ زدن کرد..با صدایی که هنوز به خواب امیخته بود گوشی رو برداشتم
- الو...
- سلام مکی عزیزم شبت چطور بود؟
- سلام...بد نبود مامان...دلم براتون تنگ شده...مسجم رو گرفتین؟
- اوه اره عزیزم...گفتی که میخوای بری اردو خب بذار بهت یه چیزی بگم
این رو گفت و شروع کرد به نصیحت کردن: فلان کارو بکن فلان کارو نکن این کارو بکن اون کارو نکن
در حالی که گوشی همچنان در دستم بود و با سکوت به حرفای مامان گوش میدادم. بلند شدم و ابی به دست و صورتم زدم و بالاخره که قطع کرد یه دوش اب سرد گرفتم و به عنوان صبحانه پنکیک خوردم یه تیشرت زرد رنگ و یه شلوار زرشکی پوشیدم موها ی قهوه ای و بلندم رو بافتم و خودم رو توی اینه وارسی کردم چشمای قهوه ای سوخته ام رو باز و بسته کردم و متوجه چتری هام شدم...وقتی 14 ساله بودم موهام رو چتری کردم و حالا که اونا بلند شده بودن و تا زیر چونه ام بودن دیگه توی هیچ جور بافتی جا نمیشدن پس اونها رو مثل یه جفت پرانتز دور صورت بیضی شکل و نه چندان گردم ریختم. اماده بودم...صدای بوق ماشینی شنیدم...سرم رو از پنجره بیرون کردم و تا کمر به بیرون خم شدم و در حالی که دست تکون میدادم گفتم: سلام بچه ها! اومدم!
بدو بدو رفتم پایین. نیک گفت: سلام مکی...
طعنه زدم: بهت گفتم که اینجوری صدام نکن... کامرون و ادام رو اون پشت دیدم که با کارلی و یه دختر دیگه که حدس میزنم اسمش بریجیت بود نشستم جنی هم جلو بود گفتم: الان...کجا بشینم دقیقا؟
کامرون: سخت نگیر خوشگله...خودتو کنار جنی جا کن...
دلم یه جورایی برای شوخی های احمقانه اش تنگ شده بود. ادام که توی گوشیش بود و داشت چیزی به بریجیت نشون میداد کارلی و کامرون هم که کنار هم بودم بهم لبخند زدن...راستش حد اقل خوشحال بودم که جای کنار پنجره به من افتاده...پنجره رو باز کردم تا صدای دیوانه وار موزیک که ظاهرا پسرا و جنی خیلی باهاش حال میکردن توی فضای ازاد حد اقل یکم کم تر جلوه کنه...باد موهام رو نوازش میکرد و طولی نکشید که وانت ویلی جانسون و دوستاش که توش بودن رو شناختم که به ما ملحق شدن و کمی بعد آزِرای برایانت ها هم قابل دیدن شد. ریچارد که توی صندلی کمک راننده نشسته بود بهم لبخند زد. حرف و حدیثا بلند شد. کارلی شروع به حرف زدن کرد: جالبه که برایانت ها رو میبینم
بریجیت تایید کرد : اره...تنها موجود زنده ای که اونا باهاش کنار میان مکنزیاست...
اینو گفت و لبخند زد منم که فهمیدم شوخی کرده لبخند گنگ و نامفهومی زدم. پیچ و خم جاده های کوهستانی باعث میشد وراجی های جنی برای جلب توجه نیک روی مخم لی لی نکنه و جاده و درختای کاج سر به فلک کشیده بهم احساس سرزندگی میداد

   
Hasti Zand | کـامـنـت()