وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 18...
چهارشنبه 7 تیر 1396 | 07:44 ب.ظ

توضیحات نویسنده:
توضیح خاصی نداره :)
از نیک خوشم میاد چون نیازی به خوش امد گویی نداره...رفتارش عین بدنش گرم و دلچسبه... گوشت رو با احتیاط توی پشقاب گذاشتم و با سبزیجات مختلف از جمله هویج بروکلی کاهو و گوجه تزئین کردم. بدک نشد ماست مالی خوبی از اب در اومده بود...میدونستم نیک براش مهم نیست چطور ازش پذیرایی میشه. غرق در افکارم شدم که صداش در حالی که پشت سرم وایساده بود منو به خودم اورد...با شیطنت گفت: شام چی داریم؟ و بعد لب هاش شروع کرد به شکل گرفتن لبخندی پهن که تقریبا کل صورتشو گرفته بود. ابروی راستم رو بالا دادم و بشقاب ها رو دستم گرفتم و با نگاهم ازش خواستم منو دنبال کنه. میز غذا خوری چوبیمون رو با رومیزی شیری رنگ و ضرفی که شامل 5 سیب بزرگ سبز بود تزئین کرده بودم اون طرفی نشست و منم توی نزدیک ترین صندلی کنارش خودم جا دادم. مطمئنم ریچارد صندلی رو برام عقب میکشید و بهم لبخند میزد و با صورت شگفت انگیز و موهای بلوند و چشمای سبزش منو به وجد میاورد. نیک در حالی که چنگالش رو توی گوشت فرو میکرد در حالی که مردد بود گفت: خب...چرا اینقدر مشتاق بودی کنارت بمونم؟
به جوابش فکر کردم...حقیقت این بود که وجودش یه عزیز کنارم باعث میشد احساس امنیت کنم. البته کدوم دختریه در حالی که یه پسر برنزه و چهار شونه جلوش نشسته احساس امنیت نکنه. به امید اینکه موزی بازی ای که داشتم در میاوردم توسط چشمای خائنم لو نره دروغ گفتم: میخوام بیشتر اشنا بشیم.
رفتارم براش عجیب بود و به وضوح حس میشد که ذهنش رو پر از سوال کردم. تکه ای گوشت توی دهانش گذاشت و یکی از اونا رو پرسید: دقیقا چی میخوای بدونی؟...خودت میدونی که رفتارت عجیبه...
با حرک سرم تایید کردم و با نا امیدی ای که ناشی از شکستم بود صادقانه گفتم: باشه بابا...بودن کنارت باعث میشه حس امنیت کنم... فکر کنم دیگه حال ریچارد رو به هم میزنم این اخیرا خیلی بهش چسبدم...به روم نمیاره و صمیمانه و صبورانه منو تحمل میکنه...حق داره بره شکار...اونم به هر حال نیاز داره چیزی بخوره...
نیک جرعه ای از ابی که براش توی لیوان ریخته بودم نوشید و دوباره تکه ای بزرگ از استیک برداشت و در دهانش گذاشت و پرسید: خب پس بذار من مکالمه رو شروع کنم. تو چمد سالته؟
سوالش جواب ساده ای داشت.
- 17 و تو؟
لقمه اش رو قورت داد و گفت: 16...
به اطمینان کسی که داره میگه اسمون ابیه گفتم: پس نیمه دومی هستی؟
طوری نگاهم کرد که امیدوار بود این سوال رو نپرسم جرعه ی عمیق تری از اب نوشید و با لحن گنگ و مبهمی گفت: من متولد بهارم... هیجدهم ماه اپریل...
یکه خوردم...پس چطور ممکن بود همکلاسی من باشه دقیقا؟ ابرو هام نا خود اگاه به بالا پرتاب شد نیک نگاهی بهم کرد که امیدوار بود نپرسم چرا اما اگر خیال میکرد به همین راحتی ها کنار میکشم کور خونده بود
- پس چطوری من و تو همکلاسی هستیم؟
لقمه ی دیگری رو قورت داد و هر دفعه که این کارو میرد به خودم یاد اوری میکردم که غذام رو دست نزده ول نکنم و منم لقمه ای بر میداشتم. نیک لحن صداش رو اروم کرد و گفت: این یه رازه خب؟ من جوون ترین عضو گله ام...
- گله؟...
- اره گرگا گروهی شکار میکنن شعار ما اینه گرگ تنها مرده اس.
به تلاش های نا موفقش برای عوض کردن بحث خاتمه دادم: موضوعو عوض نکن...
- همه ی دوستای من یا 18 ساله ان یا بزرگتر پس تقریبا از دبیرستانشون هیچی نمونده. گرگا بعد از اینکه کشف میکن گرگینه ان جلسات درس فشرذه ی کلاس های دهم تا دوازدهم رو دارن و اینقدر تو گوشت مثلثات ویز ویز میکنن که دیگه حالت از درس به هم بخوره...تو واقعا فکر میکنی من حاظر میشدم اینا رو سه سال دیگه تحمل کنم؟
نیشخند زدم و گفتم: مسلما نه...پس پایه دهم رو رد کردی...اما چرا این جلسات رو میذارن؟
طوری لبخند زد که انگار چیز واضح و مضحکی رو ازش پرسیدم و جواب داد: من عملا در روز 3 ساعت میخوابم... 3-4 صبح تا 6-7
خشکم زد... حرفش رو ادامه نداد چون قطعا میدونست خودم با یه تجزیه تحلیل جزعی میفهمم که یه همچین ذهنی توانایی یاد گرفتن هیچی رو نداره... به خصوص مثلثات و فرمول های اخمقانه شیمی و فیزیک... فهمیدم اونم مثل من تنفر عجیبی نسبت به فرمول ها داره...
حرفش رو ادامه داد: ما فعلا تمرین فنون گرگی میکنیم توی مدرسه سرخپوستی...
سرخپوستا همیشه منو به وجد میارن با اشتیاقی که در لحن صدام حاکم بود گفتم: بیشتر برام بگو...
وقتی که به چنگالی که باهاش بازی میکرد دقت کردم فهمیدم کل غذاش رو تموم کرده منم دست به کار شدم و تکه بزرگی از گوشت بریدم و توی دهانم مشغول جویدن شدم.
- خب...همه معمولا توی سن بلوغ یعنی 15 سالگی این توانایی های خاصشون رو کشف میکنن و از رهبر گروه اموزش میبینن ما به تازگی به اینجا اومدیم...همه ی قبیله... خونه ی قبلیمون میامِی بود و مردمش شک کرده بودن...پس اومدیم اینجا...توی قبیله همیشه افسانه هایی راجب موجودات سرد گفته میشه موجوداتی که همیشه دشمنای ما بوده و هستن و برای دفاع از مردم سرزمینمون حتی عادیا اونها رو مغلوب میکردیم و راز این کار در حمله گروهی بود...ما معتقدیم جنگل ها از گرگا زاده شدن و ما قلب و روح و یه جورایی سخنگوی طبیعتیم... یا یه همچین چیزی...
وقتی گفت موجودات سرد منظورش رو در جا گرفتم...خوناشاما!
داستانش منو به شور و هیجان میاورد. با طعنه گفت: البته اینا تقریبا واقعیه..تقریبا...
لبخند زدم و امیدوارانه شوقی رو که توی چشمام بود به نمایش گذاشتم. اون نیشش رو تا بناگوش باز کرد و گفت: توی فرهنگ ما به دخترای سفیدپوست چشم تیره احترام میذارن...
لبخند زدم و تازه کشف کردم سس قارچ هم سر سفره گذاشتم کمی چشیدم و در مارپیچ خجالتی که چرا اینو جلوی نیک گذاشتم سقوط کردم. نیک چنگالش رو که باهاش بازی میکرد کنار گذاشت و گفت: مدرسه یه برنامه طبیعت گردی دارن...
نگاهم رو مبهم کردم تا خودم رو شگفت زده جلوه بدم. اون ادامه داد: ما رو میبرن کوهستان و کمپ میزنیم...میشه ازت دعوت کنم دور اتیش من و دوستام بشینی؟
- خیلی دلم میخواد اما ریچارد...
حرفم رو ادامه ندادم...مطمئن بودم ریچارد به خاطر چسبیدن های اخیر من به هوا نیاز داره اما از طرفی حس میکردم فکر میکنه من نیک رو به اون ترجیح میدم. البته من نیک رو خیلی بیشتر از جنی و کارلی یا هر احمقی ترجیح میدم اما ریچارد بحثش از همه جداس...
نیک جرعه ی پایانی لیوان ابش رو نوشید و گفت: ریچارد چی؟ با هات بد رفتار میکنه؟
سریعا گارد گرفتم: نه اصلا! اون به خواسته هام احترام کامل میذاره اون...
این حرفم باعث شد قانع بشم... حرفم رو ادامه ندادم. از سر میز پا شدم که بشقابا رو جمع کنم و گفتم: باشه منتظرم باش...

   
Hasti Zand | کـامـنـت()