وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 16...
دوشنبه 5 تیر 1396 | 09:55 ق.ظ

توضیحات نویسنده:
خب دوستان بنده شمال بودم تو راه رفت و امد
قشنگ وقت داشتم راجب داستان و اتفاقاتش فکر کنم
تصمیم گرفتم نیک زوج زومیکا نشه. حوصله زوج ندارم :|
 خواهر مکنزیا رو هم وارد کنیم از فصل اول
تا حالا نقش خیار بازی کرده :|
هیچی دیگه برید ادامه :)

بعد از اینکه انتونی داوطلب شد جنی رو برگردونه خونه نیک همچنان اونجا بود. به حالت انسانی اش برگشت و روی مبل ولو شد. رفتم سمت ریچارد و با احتیاط پرسیدم: ریچارد...منظورش از خون یه چند بُعدی چی بود؟
دیدم با دستپاچگی سعی کرد پشت گوش بندازه. جواب داد: هیچی...منظور خاصی نداشت...
اگر فکر میکرد به همین راحتی ها بیخیال میشم کور خونده بود. دوباره اصرار کردم: ریچارد من حق دارم بدونم!
نیک با اعتراض طعنه زد: پای زندگیش در میونه! اونوقت تو میگی هیچی...اگر هیچی تو اینه همه چیزت دیگه چیه...
زومیکا دستش رو روی شونه ریچارد گذاشت و با حالت آمیخته به غمی گفت: ریچارد ندونستن دیگه نمیتونه نجاتش بده جامعه چند بعدی ها همین الان هم میدونن
جامعه چی چی؟ داشتم توی ذهنم تجزیه تحلیل میکردم که این چه جور جامعه ای میتونه باشه که نیک رشته افکارم رو پاره کرد: جامعه؟ مگه جامعه هم دارن؟ یکی همین الان توضیح بده!
ریچارد همچنان بر حرفش اصرار داشت. حاظر نمیشد بهم بگه که ماریان گفت: ریچارد اون در امان خواهد بود...ما برای کسایی که دوست داشتیم نجنگیدیم و اونا رو از دست دادیم اما تو هیچوقت نمیدی...ما براش میجنگیم مهم نیست حریف کی باشه...
ریچارد نفس عمیقی کشید و گفت: پس خودت بهش بگو
نیک تک سرفه ای زد و ریچارد تصحیح کرد: بهشون بگو...
__________فلش بک_________
( از زبان سونیا کارپر )
همه ی عمرم به عنوان یه اشتباه شناخته میشدم...البته خب کماکان راست میگفتن چون من حاصل یه اشتباه بودم نه خود اشتباه... هر چند که مادرم همیشه میگفت به قلبش گوش داده و به نظرش هیچ اشتباهی نکرده...خب البته حق داره اینجوری فکر کنه...اون یه نوجوون خام،بی تجربه، مشتاق و تشنه عشق بوده...مادری که حاظر شد زندگی انسانی اش و هر چیزی که دوست داره رو برای همیشه ترک کنه و چرا دیگه کریسمس ها کنار ما نیستی چرا دیگه به ما سر نمیزنی و خیلی از این دست جملات رو تحمل کنه تا بتونه با پدرم باشه...پدری که حتی تپش قلب نداره... پدری که میشه به بدن سرد و بی روحش ساعت ها خیره شد چون زیبایی خاصی داره تا این سرما رو پوشش بده...تا این سرما اینقدر ها هم ترسناک به نظر نیاد...تنها اشتباهی که مادرم مرتکب شد به دنیا اوردن من قبل از ترک کامل دنیای انسانیش بود...از زبان خیلی ها چیزی بودم ناشناخته...به هیچ دنیایی تعلق نداشتم...نه کاملا انسان و نه کاملا خوناشام...تپش قلبم هم که معمولا هیچوقت شنیده نمیشد به جز معدود اوقاتی...عین یه مرده بودم...البته ارزو میکردم ای کاش واقعا مرده بودم... تنها قوت قلبم دمای بدنم بود که گرماش بازم اثری از زندگی بود...من توانیی های خاصی داشتم...توانایی هایی که یک خوناشام هم نداشت. توی 7 سالگی فهمیدم صدای افکار مردم رو توی مغزم میشنوم...اون درد ها...اون جیغ ها...اون بد بختی ها...صدا مردم همه دنیا طوری که هر وقت بیکار میشدم به یکی از اونا گوش میکردم و اگر خسته کننده بود میرفتم سراغ بعدی...توی 9 سالگی فهمیدم میتونم باعث بشم فردی که ازش متنفرم احساس درد کنه...چیزی مثل شبیه سازی حس درد...باعث میشد همه توی مدرسه بهم گوش بدن همچین هم بد نبود... توی 12 سالگی زندگی خفت بارم کلا عوض شد... همه منو به عنوان یه توهین به مقدسات میشناختن و جامعه ی خوناشاما به این نتیجه رسیدن که حتی نفس کشیدن من برای همه خطرناکه...خوشحال بودم...چون خیلی اوقات از این همه صدایی که توی سرم بود خسته میشدم. اصرار کردم منو بکشن اما منو به اسپانیا بردن... منو تعلیم دادن و بزرگ کردن...بهم یاد دادن چجوری دستور بدم و فرماندهی کنم...خیلی سخت نبود فهمیدم اگر ترس رو توی مشتت داشته باشی خیلی راحت میشه حکومت کرد...همه ی اون احمقا رو توی 18 سالگی ام کشتم و قوانین خودمو وضع کردم...تنفرم از این دنیا باعث میشد دلم بخواد همه توی دنیای خودشون باشن...انسان ها گرگینه ها و جادوگرا...همه توی دنیا خودشون و دو رگه ها از روی زمین محو بشن نه دو رگه ای نه چند بعدی ای
_______________________
با علاقه به داستان اون دختر دو رگه گوش دادم اما همچنان سردرگم بودم...پس چند بعدی یعنی دو رگه؟ با ناباوری از ماریان پرسیدم: پ...پ...پس یعنی من دو رگه ام؟
دنیل جواب داد: نه... چند بعدی ها خوناشام هایی هستن که تونایی های دیدن ماورای علت و معلول و زندگی عادی رو دارن... خوناشام هایی هستن که بین ابعاد مختلف گذشته حال و اینده داعما در حال سفر هستن...اونا تنها افرادی هستن که قدرتای سونیا روشون اثر نداره واسه همین برای حکومتش خطرناکن... در نتیجه مجبور میشن برای همیشه این بعد رو ترک کنن...
گفتم: اما میتونن به اون دختر غلبه کنن!
الکسا: نه چون خودشون تقریبا نصف توانایی هاشون رو هم نمیشناسن...
جیسون تکمیل کرد: یکی از همین چند بعدی ها سفیر صلحه... سفیر صلح کسیه که بین همه موجودات این کره خاکی یعنی گرگینه ها خوناشاما و انسان ها صلح برقرار میکنه... کسی که بالاخره باعث میشه ما این سایه ها و تاریکی ها رو ترک کنیم
نیک به زمین چشم دوخت و گفت: پس یعنی اگر مکنزیا یه خوناشام بشه یه چند بعدی میشه؟ البته خب با یه دو دو تا چهار تای ساده میشه فهمید همین الان هم نمیتونه ذهن مکنزیا رو بخونه...
ریچارد گفت: پس حتما یه دفعه شانسی ذهن یکی از ما ها رو خونده و فهمیده ما با همیم...و واسه حکومتش خطرناکیم...
در طول مکالمه کلا ساکت بودم...مزر های خطرناکی رو داشتم پشت سر میذاشتم...البته خب من واسه خطر زنده ام... دوباره سوال کردم: پس...مگنولیا هم یه چند بعدیه؟
دنیل سر تکون داد

   
Hasti Zand | کـامـنـت()