وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 13...
دوشنبه 29 خرداد 1396 | 07:38 ق.ظ

توضیحات نویسنده:
تازه داستان داره وارد قسمت اصلی خودش میشه
و مکنزیا با دشمن اصلی فصل دو ملاقات میکنه
بفرمایید ادامه
بعد از ظهر تا خونه قدم زدم بازم همون جاده، همون درختا و همون خورشید. دوباره باعث میشد دلم بخواد مثل ریچارد باشم. 17 سنی نیست که توش نگران پیر شدن باشم اما بالاخره یه روز میاد؛ روزی که ریچارد همون شکلی باشه و من پیر و چروکیده...اینقدر به این موضوع فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدم. به ریچارد گفته بودم که خودم میخوام پیاده برم خونشون. خب چیه؟ بابام شک کرده بود! مامانم هم که ریچاردو دوست داشت از این گمانه زنی ها نمیکرد. البته اوتا قرار بود 3 هفته برن آریزونا...از شانس من رفتنشون افتاده هفته آینده...بین خوناشاما و گرگینه ها و جن و پری تنها برای سه هفته، اونم وقتی بفهمی هر چیز دور از ذهنی میتونه واقعیت داشته باشه خیلی ترسناکه...زامبی ها هم وجود دارن؟ یادم باشه از ریچارد بپرسم.
از خونه ی ما تا مال ریچارد اینا با ماشین 20 دقیقه راهه منم از اونجایی که خیلی طنبل تر از اونی هستم که مسیری که بیشتر از 5 دقیقه است رو پیاده روی کنم تصمیم گرفتم ماشین مامان بابا رو بگیرم و تا اونجا رانندگی کنم. توی ماشن نشستم و پیش به سوی اونجا راه افتادم. هوا به نظر ابری بود اما ابر ها داشتن کنار میرفتن و نور خورشید راست وسط چشمم بود جاده همیشه منو به فکر وامیداره...مشگل من چیه؟ حالا تا پیری من خیلی مونده چرا الان نگرانشم؟ تو فکر بودم که دیدم یه نفر وسط جاده ی بافت شهری به جنگلی وایساده با همه ی نیرویی که داشتم پام رو روی ترمز محکم فشار دادم و ماشین با صدای جیغ لاستیک ها و رد اونا توی جاده متوقف شد. مشتم رو بسته و اماده کرده بودم تا هر کی اونجا وایساده رو بزنم. وقتی پیاده شدم با یک نگاه فرد رو شناختم
- نیک؟
با اصبانیت داد زدم: خل شدی؟ ممکن بود بکشمت!
نیک لبخند کجی تحویلم داد و در حالی که با پر رویی توی ماشین مینشست گفت: گرگا ضد گلوله ان خوشگله...
گستاخ لجباز بی خاصیت! یادمه فقط دهنمو بسته بودم تا نذارم سیل کلماتی که میخواستم اونو توشون غرق کنم جاری بشه. پشت فرمون نشستم و هر دوتا دستام رو روشون قرار دادم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب بگو چته؟
اینو گفتم و ماشین رو روشن کردم. حالم از بوی لاستیک سوخته به هم میخوره. نیک روی صندلی جلو کنار من لَم داد و در حالی که توی صندلی فرو میرفت گفت: میدونم مقصدت کجاست پس قرار نیست باهات بیام...به دوست پسر عزیزت هم نمیتونم دست بزنم...
ای خدا دوباره شروع کرد! چشمامو چرخوندم و گفتم: چیه؟ اومدی منصرفم کنی؟
عین کسی که داره سر یه سگ رو نوازش میکنه موهامو به هم ریخت و گفت: چه دختر باهوشی!
دستشو پس زدم و در حالی که دوباره موهام رو مرتب میکردم گفتم: ببین نیک تو باید بهم اعتماد کنی خب؟
اون خیلی جدی جواب داد: به تو اعتماد دارم به اون یارو اعتماد ندارم
دوباره چشمامو چرخوندم. اون متهم کرد: میشه طوری رفتار نکنی که انگار داری با یه معلول ذهنی حرف میزنی؟
گفتم: ببخشید ولی حرفت احمقانه به نظر میاد اون به من صدمه نمیزنه... مطمئنم حتی اگر بزنه هم از خودش متنفر میشه...
اون صاف نشست توی چشمام زل زد و گفت: تنفر اون تویی که مردی رو برمیگردونه؟
سرمو برگردوندم و به حرفش فکر کردم. بهش نگاه کردم داشت لبخند میزد. گفتم: نیشت رو ببند...به چی داری میخندی؟
- این لبخند از روی رضایته... باعث شدم لحظه ای به این موضوع فکر کنی...
طعنه زدم: خب چیکار کنم بیام سراغ تو؟
اون گفت: همینجا پیاده میشم....البته خودم رو هم پیشنهاد نمیکنم...من عالی هستم اما معرکه نیستم...
در ماشین رو پشت سرش بست و رفت بعد از کمی دیگه رانندگی خونه ریچارد اینا 2 کیلو متر فاصله داشت منم ماشین رو همونجا پارک کردم تا به همه بگم پیاده اومدم. صدایی آشنا از پشت سرم صدام زد... برگشتم و جنی رو دیدم...وایسا ببینم جنی اینجا چیکار میکنه؟
- مکنزیا! چقدر خوشحالم میبینمت! وولوی قشنگیه مال خودته؟
با دستپاچگی گفتم: نه من ماشین ندارم...ام...تو اینجا چیکار میکنی؟
بعد از اینکه اینو گفتم تازه به ژاکت صورتی رنگ و رو رفته و دوربین عکاسی اش توجه کردم.
- خب معلومه عکس برداری از طبیعت.
موهای خرمایی کوتاهش رو مرتب شونه کرده بود و چشمای قهوه ای روشنش توی سایه درختای 7 متری تیره تر به نظر میومد...به ساعتم نگاه کردم. یا باید جنی رو دست به سر میکردم یا دیر به مهمونی میرسیدم
سوالات پی در پی جنی شروع شد: اینجا چیکار میکنی؟...چرا با ماشین اومدی؟چرا...
گفتم: ببین جنی تو باید بری...
«نه نمیره!»
کی اینو گفت؟ به صاحب صدا نگاه کردم. مردی نسبتا قد بلند که قدش به 186 میزد از بین درختا بیرون اومد. اون شنل سیاهی پوشیده بود که کلاهش صورتش رو هم نسبتا پوشونده بود و چشماش معلوم نبود زیر شنل یه پوست به شدت رنگ پریده وجود داشت... جنی چند قدم عقب رفت...من سر جام میخکوب شده بودم...
اون مرد اضافه کرد: اگر اون بره من عصرونه ام رو از کی بگیرم...نمیدونم شاید هم واسه شام نگهش دارم تو خونت خیلی خوش بو تره...جون یه چند بعدی...
خون یه چند چیچی؟
جنی در حالی که هنوز عقب میرفت پاش به تنه درختی گیر کرد و خورد زمین رفتم سمتش و خواستم بلندش کنم که فرار کنیم که مرد گفت: خود میدونی که نمیشه فرار کرد مکنزیا آلن...
بریده بریده گفتم: تو یه...یه...
اون لبخند زد و دندون های نیشش که بلند تر اندازه ی معمول بود به چشم اومد جنی بریده بریده گفت: د...د...دندون نیش؟...دوربین م...م...مخفیه دیگه...
دست جنی رو گرفتم و کشیدم و با سرعت شروع به دویدن کردم یه دفعه جلوم ظاهر شد و گفت: میدونی که فرار نداریم...
مسیرم رو عوض کردم و اون همچنان دنبالم میومد و من به امید اینکه بشه ازش فرار کرد بار ها مسیرم رو عوض کردم که یه دفعه وایسادم و دستم رو روی زانو هام گذاشتم تا نفس بگیرم جنی هم مثل من فقط سیخ شده بود. صدای اون مرد دم گوشم گفت: دو روش داره آسون و سخت...من خودم سخت رو ترجیح میدم...
پریدم بالا و در حال که عقب میرفتم به امید اینکه ریچارد بشنوه داد زدم : کمک! کسی میشنوه؟ کمک!
اون دوباره لبخند زد و جنی پاهاش شل شد و افتاد روی زمین...
- بیا اینجا ملوسک خوش بو...
دیدم که یه دفعه نیک از پشت سرش داد زد: نخیر تو بهش دست نمیزنی!
جنی خواست هشدار بده که نیک چند قدم عقب رفت، دوید، پرش بلندی کرد و در هوا به شکل یه گرگ بزرگ و شنی رنگی تبدیل شد و با یارو درگیر شد. کسی دستم رو گرفت و من اماده بودم که بهش مشت بزنم که دیدم کیه...
- ریچارد...خیلی خوشحالم اینجایی!

   
Hasti Zand | کـامـنـت()