تبلیغات
وب رمان نویسان - تاریکی پارت 4

وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




تاریکی پارت 4
یکشنبه 28 خرداد 1396 | 11:25 ب.ظ



+قسم بخور همیشه باهام می مونی 
_...
+چی شد ؟ چرا ساکتی؟ 
_خو اخه ... ببین ... چیزه .... اخه دوسش دارم :)))))))
    



رفتم خونه ... رو تختم دراز کشیدم ... 
تشنم بود ...
یعنی ممکنه فردا کنترلمو از دست بدم ...
با این فکر از جام بلند شدم ... 
واقعا نمی تونستم تحمل کنم 
باید می رفتم شکار ....
.
.
.
.
.
به سختی از جام بلند شدم ... هنوز خسته بودم ... لباس پوشیدم و رفتم...
وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی های ته کلاس نشستم ...
(معلم ) من تایلر ویلسون هستم ... معلم درس تاریخ شما ... 
هه تاریخ ... یکی نیست بگه من الان با این سنم اینجا خودم آثار باستانی محصوب میشم ...
یک قرن 17 ساله بودن !...
چه چیزی ممکنه تو این یک قرن اتفاق افتاده باشه که من ندونم ...
(ویلسون ) مبحث امروز جنگ داخلی آمریکاست کسی می تونه توضیحی راجبش بده ...
پسر چاقی که عینک ته استکانی مزخرفی داشت دستش رو بلند کرد و با اشاره ویلسون شروع کرد به حرف زدن:
جنگ تو سال 1861 شروع شد و تو سال 1865 تموم شد تعداد کشته های بعد جنگ 282000 نفر بو...
حرفش رو قطع کردم : 365000
(ویلسون ) چیزی گفتید خانوم _به دفتر اسم ها نگاه کرد _ پاتر
(ویولت ) تعداد کشته ها 365000 نفر بوده فصل 4 صفحه 98 پاراگراف اول خطشم بگم؟
(ویلسون )نه ممنون به اندازه کافی گفتین . البته استعداد شما در حفظ کردن مطالب بل چه دردی می خوره وقتی اصل های کوچیکی مثل اجازه گرفتن رو بلد نیستید 
بهش اهمیت ندادم ... کل کلاس رو بدون کوچیک ترین حرفی نشستم. 
کلاس بعدیم هندسه بود ....
چه خوب خسته بودم و به خواب احتیاج داشتم ... امید وارم مثل. ویلسون سگ نباشه ...
زنگ تفریح که تموم شد رفتم تو کلاس و بازم یه صندلی ته کلاس ور داشتم 
معلم زن پیر و لاغری بود که به نظرم خل می زد ....
(معلم ) خب سال  جدید رو بهتون خوش آمد می گم ... و اما امروز می خوام یکم بیشتر با هم آشنا بشیم. چه کسی نفر اول میاد خودشو معرفی می کنه 
دختر بور با چشم های عسلی و قدی نسبتا بلند دستش رو بالا برد و رفت بالای سکو ...
(دختره ) من جسی مورگان هستم ... سال اولی ام و عاشق پیتزا و موسیقی ام ... بسکتبال هم دوست دارم  ...
یکم دیگه ور ور کرد و بعد نشست ...
این بار معلم از روی دفترش می خواست به ابله دیگه رو صدا کنه ...
(معلم ) خانم پاتر 
ها؟ چی؟ من؟
اصلا حوصله نداشتم 
(معلم ) خانم پاتر؟
بلند شدم و گفتم: ببخشید من نمی خوام خودمو معرفی کنم 
(معلم ) ببخشید ولی خواسته های شما در حال حاضر هیچ اثری رو کار من نداره لطفا بیاید روی سکو 
تو چشماش نگا کردم ( کنترل ذهنی خوناشام ها از طریق چشم تو چشم هست )
(ویولت  ) ببخشید ولی نمی خوام بیام 
(معلم ) باشه عیب نداره میتونید بنشینید ...
کلاس ها تموم شده بود و داشتم می رفتم که کسی صدام کرد برگشتم و دیدم یه پسره
_خانم پاتر ... سلام
(ویولت ) سلام 
_ من  دیویدم (David)
_ خوشبختم منم ویولتم 
_شما امشب به مهمونی میاین 
_مهمونی؟
_یه مهمونی تو کمپ. .. تو جنگل. .. هر سال هست ...
_ نمی دونم ... شاید ...
_ ممنون و خدافظ
_خدافظ 
هه چه جالب .... اصلا متوجه نمی شم چرا وقتی کنار اونم یه حس عجیب امنیت بهم دست مید

______________
پی نوشت: دوستان عزیزانت اشنایان این عشق در یک نگاه نیست یه چیز دیگست که تو پارت بعد می فهمید الان حوصله ندارم بگم 







   
Just Raven | کـامـنـت()