وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 12...
شنبه 27 خرداد 1396 | 07:02 ب.ظ

توضیحات نویسنده:
دوستان فعالیتتون کجا رفت؟ 0__0
من انگیزم رفته بود شما چرا ؟
+
انتقاد سازنده کنید چیزی نگید که من جوابش رو
با یه ممنون خشک و ساده بدم
صبح توی کلاس نشستیم. من و ریچارد عین همیشه کنار هم بودیم. دست خودم نبود. نگاهم داعما به سمت ته کلاس جایی که نیک نشسته بود کج میشد...همچنان اون تیشرت سیاه معمولی و یه شلوار جین ساده رو میپوشید خیلی حرف نمیزد و از دیگران فاصله میگرفت...صدای ریچارد رشته ی افکارم رو پاره کرد
- مکنزیا...چیزی شده؟
فقط به ریچارد چپ چپ نگاه کردم
اون خندید و گفت: معلومه که شده...ام...باهاش حرف بزن...بهش بگو همه چیزو میدونی...
میخواستم این کارو بکنم اما بحثو چجوری شروع کنم؟ داعما به خودم میگفتم شجاع باش قرار نیست گازت بگیره. بلند شدم و گوشه ی لباسم رو به سمت پایین کشیدم تا صاف به نظر بیاد. با قدم هایی شمرده به سمتش رفتم و اون همچنان به نیمکت زل زده بود حتی متوجه نشد من از جام بلند شدم. دستم رو روی نیمکت گذاشتم و اون صورتش رو به سمتم برگردوند، تکیه داد و گفت: چیه؟
در حالی که با انگشتام روی میز به صورت اهنگین اما اروم ضربه میزدم گفتم: دیروز جنگل چطور بود؟
جا خورد و گفت: تو از کجا میدونی که... چشماش رو تنگ کرد و پرسید: تعقیبم کردی؟
با اعتماد به نفس و خیلی مطمئن جواب دادم: نیاز به تعقیب نیست که بفهمم. هوا خوب بود نه؟ میدونی جنگل معمولا درختای خیلی بزرگ و پر برگی داره. بدن یه گرگ یک و نیم متری رو خیلی خوب پنهان میکنه...
از جاش بلند شد دستاش رو روی نیمکت کوبید و با خشم گفت: اون بهت گفته؟
نگاه همه ی کلاس به سمت ما برگشت. با اطمینانی که سعی کرده بودم حفظ کنم گفتم: هیچکس به من نگفته...خودت گفتی مثل دوستی با یه گرگ میمونه...
همه همچنان به ما زل زده بودن و اونم چشم غره ی عجیبی به همه ی کلاس رفت که دیگه به ما نگاه نکنن... سر جاش نشست دوباره تکیه داد و  با بیخیالی گفت: همه میدونن حرفت دور از ذهن و غیر ممکنه
با نا امیدی پرسیدم: تو واقعا فکر میکنی من میخواستم به کسی بگم؟
چشماش رو که بسته بود باز کرد و با شک پرسید: یعنی...نمیخوای؟
لبخند زدم و اضافه کردم: امیدوارم تکلیف علوم رو اوردی باشی
اونم خندید و با شوخی گفت: پس از نا امید شدنت لذت ببر
موقعی که داشتم میرفتم دستم رو گرفت سمت خودش کشید و شمرده شمرده گفت: پس...ازم متنفر نیستی؟
موهاش رو به هم ریختم و گفتم: هاپو کوچولوی احمق! معلومه که نه!
با لبخندی که از روی رضایت روی لبام نقش بسته بود به سمت نیمکتم رفتم و کنار ریچارد نشستم. اون شروع کرد به بازی کردن با مدادش و گفت: امیدوارم همه شجاعتت رو تلف نکرده باشی چون قراره امروز  ریسک زندگی هامون رو بکنیم و یه کار خطرناک بکنیم...
با حالت جدی ای پرسیدم: چی؟
- به الکسا بگیم که به مهمونی این بعد از ظهرش نمیای
لبخند زدم و برای چند ثانیه خندیدم بعد گفتم: ببخشید که نا امیدت میکنم اما من میام...
تحمیل کرد: نخیر نمیای! اخرین بار رو یادت نیست؟
سعی کردم راضیش کنم: قرارداد بستیم دیگه الان مشگلت چیه؟
بعد منم تحمیل کردم: من میام خوب هم میام غروب خوبه؟
سکوت کرد بعد نفسش رو با سر و صدا بیرون داد و گفت: لجباز!
لبخندم از روی رضایت دوباره ظاهر شد این کلمه یعنی راضی کردمش.
احساس کردم یه چیزی مثل مداد داره پشت کمرم رو سوراخ میکنه برگشتم و غر زدم: آخخخخخخ!
جنی بود. با حالت موزیانه ای گفت: نیک تکلیف علومشو اورده؟
- ام...نه چطور مگه...
- عالیه!
اون بلند شد و میخواست به سمت نیمکت نیک بره که آستین لباسش رو کشیدم و گفتم: وایسا ببینم کجا میری؟
- بهش لطف کنم...
عین مادری که میخواد نصیحت کنه گفتم: بذار بهت بگم چقدر بهش لطف کردی. شمارشو گیر اوردی لباس ورزشی اش رو کش رفتی تا اسم عطش رو گیر بیاری همه چیزو در مورد موضوع تحقیق زیست بهش لو دادی 24 ساعته باهاش در تماس بودی الان هم تکلیف علومشو اوردی... یه ذره ازش فاصله بگیر...
به دروغ گفتم: خودش کم کم میاد سمتت...
اون نشست سر جاش و با نا امیدی گفت: راست میگی...
در حالی که تکلیف هنوز توی دستش بود بلند شد و رفت سمت در. نیک رفت سمتش و با کنجکاوی پرسید: جنی...من لباس ورزشی ام رو گم کردم من و تو توی یه زنگ باشگاهیم...
جنی تکمیل کرد: باشه اگه پیدا کردم بهت میدم. اما من تو رو اونجا خیلی ندیدم...
- اما من دیدم...تو کاپیتان تیم بسکتبالی
جنی لبخند زد و گفت: تو هم کاپیتان بی انظباطی هستی
اینو گفت و تکلیفو به نیک داد و کلاس رو ترک کرد.
قیافه نیک:
لجباز! بهش گفتم اینقدر به نیک نچسبه.هر چند من که باورم نمیشه اون توی باشگاه به نیک زل نزنه و بدن برجسته اش رو تحسین نکنه...
زنگ ناهار رفتم دور میر برایانت ها نشستم. اونا هر روز زنگ ناهار اونجا میشینن هیچی نمیخورن و با هیچکس حرف نمیزنن. اوایل که بهشون نزدیک میشدم همه به من شک کرده بودن چون مطمئناً خیلی از دخترا و پسرا سعی کرده بودن به اونا نزدیک بشن. زومیکا به صندلی اش تکیه داده بود و اطراف رو میپایید خیلی بد به نیک که دو سه میز اونور تر نشسته بود چشم غره میرفت. انتونی،الکسا و ریچارد مشتاقانه توی بحث شرکت میکردن و جیسون توی خودش بود و به رو به رو زل زده بود...یه دفعه زومیکا وسط بحث پرید و گفت: به سگت بگو عین وزق به ما نگاه نکنه قرار نیست بکشیمت.
با تعجب گفتم: سگم؟...اهان نیک رو میگی؟...خب شما ها دشمنای ذاتی همین من چی بگم بهش؟
الکسا گفت: اوه خدا جون راستی امروز مهمون مایی دیگه؟
ریچارد به من زل زد و انگار میخوتست بهم تحمیل کنه که نه بگم...منم مو هامو از روی گردنم تکون دادم و به الکسا گفتم: معلومه که میام چیز دیگه ای فکر کردی؟
برایانت ها هر از چند گاهی برای رد گم کنی یه سینی غذا پر میکنن و سر میز میارن اخرش هم دست نزده توی سطل آشغال میریزن. زومیکا بلند شد و رفت تا غذا بریزه.  متوجه شدم نی هم همون دور و براست. طعنه زد: میبینم که از عذای مورد علاقت دل کندی
زوم هیچی نگفت و به کارش ادامه داد بعد از چند دقیقه گفت: سکوتم واسه این نیست که کم اوردم سکوتم واسه اینه که بوی گندت داره خفم میکنه!
نیک گفت: بوی خون و مرگ میدی...باید از خدات هم باشه یکی حاظر شده باهات حرف بزنه.
زوم راهش رو کشید و اومد نشست کنار ما و نیک در حالی که از گوشه ی چشماش به من نگاه میکرد اتاق غذا خوری رو ترک کرد. اون روز دوباره بارون میبارید. به پنجره های غذا خوردی خیره شدم و لبخند زدم. یه لحظه به خودم گفتم از کی تا حالا اینقدر مثبت شدم...

   
Hasti Zand | کـامـنـت()