وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 11...
جمعه 26 خرداد 1396 | 04:15 ب.ظ

توضیحات نویسنده:
توضیح خاصی نداره :)

اون شب اصلا نخوابیدم...ذهنم همش درگیر بود. به ساعت نگاه کردم 3 صبح. اگر نمیخوابیدم نمیتونستم فردا برم مدرسه! سرم رو زیر بالش کردم و پتو رو هم بهش اضافه کردم. صدای شر شر طوفانی که بیرون راه افتاده بود به وضوح قابل شنیدن بود. خیلی اروم طوری که بقیه رو بیدار نکنم رفتم پایین و به تماشای بیرون مشغول شدم چترم رو برداشتم و رفتم قدم بزنم همش توی این فکر بودم که بیماری ای که 4 قرن پیش وجود داشته چطور ممکنه نیک رو آلوده کرده باشه... منطقی ترین راه حل اینه که فکر کنم اون هیپرترمیا داره. یه دفعه صدای دویدن کسی رو در اطراف شنیدم. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و کسی رو ندیدم مسیرم رو تغییر ندادم که صدایی از پشت سرم گفت: مکنزیا...
مثل جت برگشتم و پشتم رو نگاه کردم و نیک رو زیر بارون دیدم که فقط با یه شلوار جین گشاد که تا زیر زانو هاش اومده بود جلوی من وایساده. با نگرانی گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟ به تیشرت اعتقادی نداری؟ سرما میخوری!
اینو گفتم و دست راستش رو گرفتم همچنان داغ بود. در حالی که دست راستش رو فشار میدادم گفتم: هنوز گرمی...
توی چشمام زل زد ، دستش رو با خشونت از دستم بیرون کشید و با حالت تهاجمی ای گفت: برو گم شو!
یه قدم عقب رفتم تا از زیر چترم خارج بشه و پرسیذم: چیه؟ حالا دوباره ازم دوری میکنی؟
- نه من...تو نمیفهمی...
- چیرو نمیفهمم؟
سرش رو انداخت پایین و جواب داد: این ساده ترین سوال دنیا نیست که من آزاد باشم به راحتی جوابت رو بدم...
با خشم گفتم: پس میشه لطف کنی بگی چه مرگته؟ هیچ میفهمی این رفتارات نابودم میکنه؟
اشکام زیر بارون خیلی به چشم نمیومد با بغض ادامه دادم: میدونی چقدر برام دردناکه که بهت اعتماد کنم و تو همچنان منو یه وراج دهن لق تصور کنی؟
تازه گاردش رو اورد پایین و با حالت ملتمسانه ای گفت: نه...اینطوری نیست...باور کن میخوام بهت بگم اما...اما...نمیتونم! خیلی وقتا دلم میخواد گم و گور شم طوری که دیگه هیچکس اسمم رو به یاد نیاره اما من نمیتونم از چیزی که هستم فرار کنم...اما مطمئنم اگر میتونستم با تو فرار میکردم
گفتم: اگر اینقدر زجرت میده قبوله من باهات میام
چیزی نگفت و چند ثانیه ای سکوت برقرار بود یه دفعه منو محکم بغل کرد و چترم از دستم افتاد...بدن گرمش باعث میشد کلا یادم بره زیر بارون ایستادم... توی گوشم زمزمه کرد:
عین دوستی با گرگ میمونه...اولین باره یه نفر اینقدر احساس ترحم نسبت بهم داره... نمیخوام با گفتن حقیقت این احساست رو خراب کنم...متاسفم
اینو گفت و چترم رو بهم پس داد و فقط در میان مِه غلیظ ناپدید شد...
دوستی با گرگ؟...
حالا همه چیزو فهمیدم...
نیکولاس جرمنی که تمام عمرم میشناختم اینه...
رفتم خونه و لباسای خشک پوشیدم و دفرچه خاطراتم رو باز کردم:
دفترچه خاطرات عزیزم، مشگل نیک نه هیپرترمیاست نه تب نه بیماری و نه هیچ چیزی دیگه ای. نیکولاس تمام این مدت یه گرگینه بود. اونم مثل ریچارد از جامعه فراریه چون همیشه تَرد شده. دلم میخواد بهش کمک کنم...دلم نمیخواد منم تردش کنم...اما انگار بین دو راهی گیر کردم. گرگینه ها و خوناشاما دو تا دشمن ذاتی هستن که هرگز به صلح نمیرسن...من نمیخوام بین ریچارد و نیک انتخاب کنم که مطمئنم اگر مجبور به انتخاب میشدم همیشه انتخابم ریچارده اما این دفعه قراره توی این دو راهی خودم یه راه سوم درست کنم چون انتخاب چیزیه که تصمیم گرفتم ازش فرار کنم...
______روز بعد______
شب قبل عملا فقط 3 ساعت خوابیده بودم ساعت 4 تا 7 زیر چشمام گود افتاده بودن وقتی رسیدم مدرسه اولین کسی که به این موضوع اشاره کرد ریچارد بود. بالافاصله که منو دید این جمله رو گفت: سر چشمات چه بلایی اومده؟
- دیسب فقط 3 ساعت خوابیدم...خوبم...
- نخیر نیستی!...میشه بپرسم این بوی گند سگ خیس از چیه؟
- بوی خودمه....ام...شاید هم نیکه...
- دیشب بو نمیدادی چون اون خشک بود...بازم دیدیش؟
سوالش رو با سوال جواب دادم: پس میدونستی اون یه گرگینه است؟
خودشو زد به کوچه علی چپ: اخه من...ام...
با اصبانیت پرسیدم: واسه چی بهم نگفتی؟ تو دروغ گفتی!
- نخیر فقط حقیقتو نگفتم...
- گاهی سکوت باز هم دروغ به حساب میاد
- متاسفم...اخه نمیخوام پات بیشتر از این توی گِل و لای دنیای من فرو بره
به چشماش زل زدم و گفتم: پس حتما بازم هست...دیگه چه چیزی هست که من نمیدونم؟
ریچارد غر زد: ببین من متاسفم مجبور بودم...
صدام رو پایین اوردم و گفتم: یه قولی بهم میدی؟ من میخوام دوستش باشم برام مهم نیست اون چیه...میدونم شما دو تا دشمنای طبیعی هستین اما هیچوقت جلوم رو نگیر...
ریچارد گفت: تو ازادی هر کاری که دلت میخواد هر موقع که دلت میخواد بکنی. اون میتونه جوابگوی روحیه بلند پرواز و ماجراجوی تو باشه پس کاری بهت ندارم...حالا مهم نیست هر چقدر بو بده
گونه اش رو بوسیدم و گفتم: خیلی ممنون که اینقدر فهمیده ای...