رمان نویســــان - ...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 10...
نظر سنجی
داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






ابر برچسب ها

توضیحات نویسنده:
بچه ها ببخشید اگر بد شد
انگیزم یهویی شوت شد یه گوشه
الان بیشتر حس یه وطن فروش بی خاصیت رو دارم
 که داره گند میزنه به تاریخچه رمان فارسی :|
با ارامش و خیلی آروم دستام رو توی جیبم کرده بودم و دنبالشون میرفتم قدم هام رو مطمئن و استوار برمیداشتم و به صورت وسواس گونه ای سعی میکردم تا کفشم در هنگام برخورد با زمین صدا نده. حتی صدای باد هم دیگه واسم آزار دهنده شده بود...در جا گوشیم رو باز کردم و سرچ کردم: گرمای بدن.
نتایج : ویروس...بیماری...تب...انگل...
مطمئنم هیچ انگلی باعث نمیشه بدن اینقدر داغ بشه! متن جست و جوم رو عوض کردم: گرمای حاد بدن
نتایج:هیپرترمیا...تنطیم حرارت... لوپو...
هیپرترمیا یه نوع بیماری که بدن حرارت شدید میگیریه اینو میشناسم... هیپرترمیا شامل تب...و حتی تب هاش کشنده میشه خب پس نیکولاس هیپرترمیا داره؟ این بیماری میتونه کشنده باشه...نه اون نمیمیره!شاید فقط تب داره...
دست از پا دراز تر تصمیم گرفتم برگردم خونه. میدونستم که اگر بیشتر ادامه بدم  به نتایج وحشتناکی میرسم...من نمیتونستم نیک رو هم از دست بدم... مثل مگنولیا...نمیدونم چرا دلم اینقدر واسش تنگ میشه در حالی که اون حتی به دیدن من هم  نمیاد
به اطرافم نگاه کردم زندگی شلوغ  مرکز شهر...تاکسی های پر از مسافر،مغازه های رنگ و وارنگ... صدای موسیقی و مردمی که با هیجان و لبخند این طرف و اون طرف میرن...نور های جذاب افتابی و مهتابی چشمام رو نوازش میکرد و باعث میشد به خودم بگم...چرا همه ی اینا برات یه رازن... شاید اینا اینقدر ها هم وحشی،رام نشده و معما آمیز نیست... شاید فقط باید زندگی کنم...مرگ خواهرم همه چیزو واسم عوض کرده بود. دیگه به همه کس و همه چیز مشکوک بودم. حتی درخت ها هم انگار رازی داشتن...قدم هام رو زیر بارون تند تر کردم و دیدم بارون داره شدیدتر میشه بارونی ام رو نیاورده بودم...ژاکتم رو دور خودم پیچیدم و حس میکردم که بارون موهامو خیس میکنه...وقتی رسیدم خونه رفتم توی اتاق مگنولیا... پیانو ی خاک گرفته اش هنو گوشه دیوار بود. دستمالی برداشتم و خاک هاش رو پاک کردم و پشت پیانو نشستم...شروع کردم به نواختن اهنگ مورد علاقه ی مگنولیا... والس رویا... در حال نواختن اشک از چشمام جاری میشد و انگشتام رو روی کلاویه ها فشار میدادم... چند دقیقه بعد روی تختش ولو شدم. هنوز بوی عطرش رو کماکان میداد...دیگه تقریبا 2 سال شده که اینجا نخوابیده پس منطقی نیست...شاید هم من عطرش رو از روی توهم حس میکنم... یادم نمیاد چی شد اما اونجا خوابم برد و اون شب اولیب شبی بود که خواب نیکولاس جرمن رو دیدم...
خواب دیدم یه اتاق تاریک هست که من و اون اونجاییم. اون روی زمین افتاده و از من کمک میخواد اما هر چی سعی میکنم بهش نمیرسم... و صدا هایی که به بچه ها تعلق داشتن توی گوشم زمزمه میکردن: نرو... بمون... ریچارد کنار اون اومد و ناگهان رشته ای از تاریکی هر دو ی اونها رو بلعید...
اواسط شب در حالی که سخت عرق کرده بودم از جام بلند شدم و یه راست رفتم سر گوشیم. به نتایجی که سرچ کرده بودم نگاهی دوباره انداختم
هیپرترمیا...تنطیم حرارت... لوپو...
وایسا ببینم...لوپو چیه؟... رفتم توی ویکیپدیا دنبال کلمه لوپو که فهمیدم در زبان ایتالیایی لوپو معنی گرگ میده بیماری ای رایج بین بعضی قبایل چنوب شرقی سرخپوستی بوده  است که بیماری صاف روی اعصاب مغز تاثیر گذاشته و باعث میشده مغز فرد باور کند که یه گرگ است و فرد دست به کار های وحشتناکی از جمله خوردن گوشت انسان بزند. از عوامل این بیماری گرمای بدن میباشد این بیماری در بین سال های 1680شناسایی و طی چند سال بعد از شناسایی به کلی ناپدید شد.

تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 03:52 ب.ظ | نویسنده : Hasti | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | طراحی امیر
  • هیت شا | فروش Reports