رمان نویســــان - ...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 9...
نظر سنجی
داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






ابر برچسب ها

توضیحات نویسنده:
مکنزیا متوجه تفاوت خاص نیک و دوستاش میشه
و برای فهمیدن حقیقت اونا رو تعقیب میکنه
رفتیم نشستیم داخل و فیلم شروع شد. فکر کنم من و ریچارد تنها کسایی بودیم که عین بچه آدم فیلم میدیدیم. آدام که سرش توی گوشیش بودو هر از چند گاهی چیزی زمزمه میکرد. کامرون و نیک داشتن میخندیدن :| وسط فیلم ترسناک داشتن میخندیدن :/ عین اینکه چمیدونم انگار دارن توی ذهنشون واسه همدیگه جک میگن :| ریچارد سخاوتمندانه پاپ کورن توضیع میکرد که حد اقل خوش رفتار باشه اما میدونستم که میخواست منو بکشه :| هر صحنه ای که حس میکردم ترسناکه دستش رو میگرفتم و با گوشه آستینش بازی میکردم...هر کس دیگه ای بجز ریچارد بود تا الان منو خاک شیر کرده بود اینقدر من با استین این بد بخت بازی میکنم...البته خب اون میدونه این کارو میکنم تا علاقه ام رو نشون بدم چون از این لحاظ خیلی بی استعدادم... هر از چند گاهی هم با موهام بازی میکرد و لبخند میزد...راستش اون تنها کسی بود که فازش برام مشخص بود. وستای فیلم بود که ادام پاپ کورن رو روی سر کامرون خالی کرد و گفت. اینقدر گیز گیز نکن دیگه! داری فیلم ترسناک میبینیا! کامرون هم اب میوه رو وسط کله اش خالی کرد. من داشتم میمردم از خنده...خودم رو توی بارونی ریچارد میچپوندم که صدام به گوش کسی نرسه. آدام یه ادامس باد کرد و توی صورت نیک ترکوند و گفت: من کثیف بشم و تو نشی؟...عمرا! نیک میخواست با پفک به من حمله که که با دستم پفک رو ترکوندم و اونا به صورتش چسبیدن خیلی خنده دار بود...
نیک: ریچارد نیشتو ببند-_- نکنه میخوای تو هم...
ریچارد عین کسی که خودشو از بین معلولین ذهنی جدا میکنه گفت: باشه ببخشید. منو درگیر خل بازیاتون نکنید.
و چیزی نگذشت که توپ پاپ کورنی عظیمی راست توی دماغم فرود اومد و منم با چیپس ها حمله کردم. ریچارد هم فقط به ما ته لبخندی میزد و بیشتر توی صندلی خودش فرو میرفت... من تقریبا روی هوا شناور بودم و داشتم با پای راستم میزدم توی صورت نیک و با دست چپم کلوله ادامسی به ادام میزدم که برقا روشن شد و من با قیافه ی کسی که موهاش پر از پفیلا و لباساش تنقلاتی شده توی چشم همه بودم. یه دفعه ریچارد منو گرفت و کشید سمت خودش و در حالی که داشت به قیافه ی من میخندید گفت: بیا بریم موهاتو درست کنم.
لبخند زدم و رفتیم توی راهرو دیوار های لیمویی و کاشی های سیاه و سفید رنگش چنگی به دل نمیزد ریچارد با دقت پفیلا ها رو از توی موهام در میاورد...دور و اطرافم رو نگاه کرد و دستش رو به سرعت تکون داد... قیافه ی من خیلی متعجب بود. رو به من کرد و گفت: سرعت فوق العاده رو که فقط موقع دویدن استفاده نمیکنن
چیزی نگذشت که سر و کله نیکولاس پیدا شد و درواقع داشت میزد توی سر کامرون ادام هم که همچنان گوشی...
کامرون با عارنج زد به ریچارد: دوست دخترت خیلی باحاله پسر! اگر من بودم میذاشتمش روی چشمم
گفتم: اگر بخوای با کمال میل روی صورتت وایمیستم.
ریچارد: اره خیلی خوش شانس بودم :)
نیک گفت: خوشحالم باهات کنار اومدم...نمیدونم شاید تو اولین دوست زندگی من از جنس مونث باشی من با دخترا کنار نمیام :/
برای اولین بار توی زندگیم احساس کامل بودن میکردم ریچارد باشخصیت هنری اروم و رمانتیکش و نیک با شخصیت بازیگوش و ماجرا جوش انگار هر دوتاشون با یه بخشی از وجود من جور در میومدن نیک رو بغل کردم وحشتناک داغ بود! با نگرانی پرسیدم: نیک تب داری؟ داری میسوزی!
طوری بهم نگاه کرد که انگار ارزو میکرد این سوال رو نپرسم.
- نه...نه...من خوبم...
یه تب سادس دیگه...
- باشه...پس خدافظ نیک...خدافظ بچه ها...
کامرون: هی ریچی...خدافظ
ریچارد: منو اینجوری صدا نکن -_- ولی در کل خدافظ :)
نیکولاس گفت: حقا که واسه هم ساخته شدین...مکنزیا دیروز داشت منو میگشت چون مکی صداش کرده بودم
اینو گفت و خندید و با دوستاش دور در حالی که داشت میرفت اروم به دوستاش گفت: نیازه تبدیل شیم؟
یهو برگشتم...به چی تبدیل بشن؟ رفتار اونا شرلوک هولمز وجود من قلقلک میدادو پس تصمیم گرفتم دنبالشون برم ساعت 11 بود به ریچارد گفتم: ممنون که به خاطر من تحمل کردی...
ریچارد گفت: حیف که نمیتونم برسونمت :( ماشین نیاوردم الکسا نیازش داشت
- الکسا واسه چی ماشین تو رو نیاز داشت..
- اون اندازه موهای سر من دوست و رفیق داره! امشب قرار بود باهاشون بره بیرون...تولد یکی از دوستاشه :/ فازش رو درک نمیکنم...
خندیدم و گفتم: خوناشام بودن جلوی ورودش به اجتماع رو نمیگیره...
- بهش حسودی میکنم...
- چرا؟
- من بعد از دو قرن زندگی یاد گرفتم عطشم رو کنترل کنم اما اون تا قبل از 120 سالگی تونست این کارو بکنه
قیافه ی من : o____O
پرسیدم: تو دقیقا چند سالته؟
- 213... زومیکا 328 جیسون 98 الکسا 167 انتونی هم 208
میخواستم قش کنم... گفتم اونوقت مامان بابات چی..
- مامانم 897 بابام 1045
چشمام اندازه یه جفت نعلبکی شد
زبونم دیگه کار نمیکرد...
- اروم باش واسه ما دیگه اینا عادیه میدونم عجیبه اما...این ماییم دیگه...خب دیگه باید ازت خداحافظی کنم.
- ام...بله...حتما
خندید و گفت: چرا با احترام حرف میزنی
- اخه گوسفند تو سنت از بابابزرگ منم بیشتره -___-
- خب خوبه با ادب نشدی:/ دوست دارم...
لبخند زدم و گفتم: منم دوست دارم
اون دست تکون داد و من قدم هاش رو دنبال کردم تا اینکه دیگه قابل دیدن نبود.. دیدم که  نیک و دوستاش تازه از در دیگه ی سینما خارج شدن...ما یه ربع پیش ازشون خدافظی کردیک که!!! ظاهرشون هم همونجوری بود نمیتونستم بگم که برای مرتب کردن خودشون صبر کرده بودن...منم تصمیم گرفتم اونا رو توی تاریکی شب تقیب کنم


تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 03:40 ب.ظ | نویسنده : Hasti | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | طراحی امیر
  • هیت شا | فروش Reports