وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




پارت دوم وجود خدایان در زمین قسمت آخر
سه شنبه 23 خرداد 1396 | 01:22 ب.ظ
این دفعه دیگه واقعا قسمت آخره 
با تمام سرعتم رفتم پیش دنیل 
واقعا یعنی .... یعنی دنیل مرده بود نمی تونستم باور کنم 
کاملا غیر منتفی بود 
همین طور اشک می ریختم 
پوستشو طوسی طوسی شده بود 
آروم سرم رو بردم پایین و 
لبم رو روی لبش گذاشتم 
خشک و سرد بود 
دیگه توانی هم در من نمونده بود 
صدای آژیر پلیس ها رو شنیدم 
لباسم به حالت عادی برگشته بود 
وقتی همه ی پلیس ها و مادرم اومدن 
من روی زانو هام نشسته بودم 
مادرم پشت سرم ایستاده بود 
بهم گفت دیگه وقت رفتنه 
به حرفش حتی گوش هم ندادم اومد دستم رو گرفت و تا خواست من رو با خودش 
ببره یکی اون یکی دستم رو گرفت 
به مادرم گفت : این بار نه 
این بار اشک شوق تو چشم هام جمع شده بود 
برگشتم و دیدم دنیل سالم و سلامت نشسته 
سریع دستم رو از دست مادرم بیرون کشیدم و 
به سمت دنیل رفتم 
و محکم بغلش کردم و گفتم : دیگه تنهایم نزار 
و اون 
بهم گفت : هیچ وقت 
و دوباره من رو بوسید 
وقتی کارش تموم شد به مادرم گفت : گوئن جاش پیش منه و من رو با خودش برد
وقتی رسیدیم خونه ی اون ها خانواده منتظر ما بودن 
دنیل بهم گفت : اینم از اون جایی که تو بهش تعلق داری 
پیش محافظ هات 
چند سال دیگه می تونی برای پیش خدایان 
و من و اون با هم رفتیم داخل خونه 












  1. پایان
نظر هم بدید


   
♡Angel♡ | کـامـنـت()