وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 8...
سه شنبه 23 خرداد 1396 | 09:07 ق.ظ

توضیحات نویسنده:
فقط یه نکته ذکر کنم. توی قسمت قبلی یه سری
واکنشات داشتیم نسبت به احساسات مکنزیا
که توی این قسمت واضح و روشن با دلیل و مدرک
ذکر کردم که مکنزیا عاشق نیکولاس نیست
وقتی از نیکولاس خداحافظی کردم. حس یه نابغه شیطانیی رو داشتم و خنده شیطانی سر میدادم. همش میگفتم مکنزیا تو یه نابغه ای! به ریچارد هم میخواستم بگم با ما بیاد. با چه ذوق و شوقی شماره میگرفتم و با خودم میگفتم:  اونوقت نیک و ریچی با هم کنار میان و این تنفرشون از همدیگه اینقدر روی مخ من لی لی نمیکنه D: من خیلی نابغه ام میدونم D:
- بله؟
- ریچارد منم مکنزیا...میشه یه دقیقه بیای پیش من؟
- چی شده پرنسس کوچولوی من تنها شده؟ D:
- پس منو بخشیدی...
- میام اونجا حرف میزنیم D:
چند ثانیه بعد ریچارد از پنجره اومد داخل یادم نمیاد حتی یه پلک هم زده باشم! گفتم: رکورد جدید زدی 0/33 ثانیه
بغلش کردم و دستاش رو محکم گرفتم. نمیدونم شاید داشتم سعی میکردم دستای سردش رو گرم کنم. روی تخت کنار من نشست و گفت: چی داشتیم میگفتیم؟ اهان گفتی بخشیدمت من چی رو باید میبخشیدم دقیقا؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم: خیلی بد باهات حرف زدم...منو ببخش...
- نیک راست میگفت که من یه قاتلم و تو هم حق داری از این موضوع ناراحت باشی...البته تا مرز اونجا که ولم نکنی
سرم رو روی شونه راستش گذاشتم و گفتم: نه مشگل تو نبودی...من بودم...حس کردم تو از همه نظر عالی تر از منی و من...فقط عادی ام...ای کاش منم مثل تو بودم...
مخالفت کرد: میدونی که هر چی بخوای برات انجام میدم اما این یکی نه... تو حق داری لذت پیر شدن رو تجربه کنی...
در حالی که دستش رو گرفته بودم و با دست دیگه ام با پایین آستین لباسش بازی میکردم گفتم: مطمئنم هیچی بیشتر از پیر نشدن نمیخوام ...
دسته از موهام رو از روی صورتم کنار زد و گفت: وقتی تبدیل بشی میخوای
با تعجب پرسیدم: چی؟
به چشمام زل زد و جواب داد: خون...بیشتر از هر چیزی که فکرش رو بکنی خون میخوای...
گفتم: چرت و پرت نگو دیگه در این حد نیست...یعنی ممکنه یه مایع قرمز رغیب عشقیت بشه؟
خندید و گفت: بعید نیست!
منم خندیدم و به بازی کردن با گوشه آستین لباسش ادامه دادم. و سعی کردم بحث رو عوض کنم و با مهربونی گفتم: ریچارد من و سه تا دیگه از دوستام داریم میریم سینما...تو هم میای؟
- اماکن عمومی؟ نه ممنون...
سرم رو از روی شونه اش برداشتم و به چشماش نگاه کردم و گفتم: بس نیست این همه دوری از مردم؟...ریچی...لطفا...
اولین باری بود که اینجوری صداش میکردم. فکر کنم خیلی روش تاثیر گذاشت.
- باشه...ام...چه ساعتی؟
- ساعت 8 D:
یهو صدای بابام اومد: مکنزیا اماده شو خاله لیلی داره میاد!
ریچارد با تعجب گفت: خاله لیلی؟
گفتم: خب این یعنی باید خودمو واسه یه عالمه بوس و صد البته یه عالمه تف اماده کنم :|
داد زدم: بابا! جاسپر هم میاد؟
- بله دخترم..
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! چرا؟ اخه چرا من اینقدر بد بختم!
ریچارد: بابا چیزی نشده که آروم باش ._. نفس عمیق بکش .__.
گفتم: نه تو نمیفهمی! جاسپر یه شیطان واقعیه!
- شیطان تر از من؟
- تو که در مقابل اون فرشته ای!
- چند سالشه؟
- 8...
خندید و گفت: درکت میکنم D: من دیگه میروم یه بار دیگه بغلش کردم و گفتم: سعی کن با دیدن مهمونامون تو سینما خیلی هیجان زده نشی...خدافظ
خداحافظی کرد و از پنجره رفت بیرون...
.....................24 ساعت بعد.....................

ساعت 7 و نیم بود و رویارویی بزرگی در پیش بود میدونستم اون شب قراره کوفتم بشه :| دلم واسه دوستای بدبخت نیک میسوخت :/ یه سلوار چشبون ابی نفتی و یه لباس آستین بلند راه راه ابی مشگی پوشیدم و مو هامو جمع کردم بالای سرم. بعد از دیروز که جاسپر قهوه ریخت روی شلوار جین مورد علاقم از ناچار به یه نوع شلوار دیگه رو آوردم...شیطان صفت -_____- خب بگذریم...تاکسی گرفتم و توی ماشین نشسته بودم و به قطرات بارونی که روی شیشه به نرمی حرکت میکردن زل زده بودم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت چون فکر میکردم بالاخره نیک با این کارم از من متنفر میشه. من نمیخواستم از من فاصله بگیره اما واقعا نمیخواستم به چرت و پرتاش در مورد ریچارد ادامه بده. راننده پرسید: خانوم با رادیو مشگلی ندارین؟
لبخند شیرینی تحویل دادم و گفتم: نه اصلا...
رادیو شروع کرد به حرف زدن: دیروز دختری که تا 3 هفته گذشته گم شده بود پیدا شده و ادعا میکند که گرگ های بسیار قد بلند را مشاهده کرده و افرادی که سرعت و قدرت ماورایی دارند. این دختر کارولینا گرین تحت درمان های روانی 24 ساعته قرار دارد اما هنوز به دیده ی خویش پافشاری میکند...
خب بد بخت راست میگه...هم گرگا...هم خوناشاما...همه رو واقعا دیده...دلم براش سوخت. حالم از این دنیایی که همه باید از هم دیگه فرار کنن به هم میخوره دیگه رسیده بودیم. پیاده شدم کرایه رو دادم و از راننده تشکر کردم ریچارد اونجا بود و گفت: سلام خوشگله.
سلام کردم و لبخند زدم. گفتم: دیگه الانه که مهمونا برسن...اوه اوناهاشن
ریچارد با نگرانی گفت: من دارم نیکولاسو میبینم 0___0
- خب...
- بگو که دارم اشتباه میبینم 9ــــــــــــــ9
نیکولاس: سلام...مکی...ام...این اینجا چیکار میکنه؟ -_______-
- دعوتش کردم D:
قیافه ی نیک و ریچارد اینجوری شد: --__________--
فیافه ی من:
نیک: ازت متنفرم -___-
- میدونم ممنون
نیک معرفی کرد: بچه ها این مکنزیاست...اینم اقای چلغوزه بهش سلام کنید
D: مکنزیا جلغوز اینا کامِرون و آدام هستن... آدام از اون گوشیت در بیا! به خدا میزنمتا -____-
قیافه ریچارد همچنان اینجوری
--__________--و ساکت بود. من دستم رو روی گوشی ادام گذاشتم و اروم اونو به سمت پایین هل دادم و وقتی سرش رو بالا اورد گفتم: من مکنزیا آلن هستم از دیدنت خیل خوشحالم. فقط سلام کرد و چیز خاصی نگفت چشماش مثل شب سیاه بود و موهاش قهوه ای تیره ، صورتش کک و مکی بود و قدش از نیک کوتاه تر بود. به قول معروف ریز نقش بود کامِرون با اشتیاق اومد سمت من و باهام دست داد و گفت:  سلام من کامرون گوترمن هستم از دیدنت خوشحالم...دوست پسرته اون یارو؟
- ام...بله...
- لعنت به این شانس اومده بودیم مخ بزنیم چی شذ :/ خب بگذریم خیلی با کمالات به نظر میای چرا باید با این...ام...این غیر عادی بپری؟
رو به نیک کردم و گفتم: نیکولاس جرمن تو نباید به کسی میگفتی!
کامرون پرسید: چی رو بگه؟
با دستپاچگی گفتم: هیچی چه اسم جذابی داری...
بهش نگاه کردم عین نیک درشت بود و روی دستش
سه تا جای زخم دراز داشت و موهای مواج نه چندان کوتاهش رو با حالت ژولیده ای روی صورتش ریخته بود.
گفتم: ریچارد...سلام نمیکنی؟
ریچارد شاید یه دنده باشه اما عوضی نیست. با همه دست داد و سلام علیک کرد اما قیافش همچنان همون شکلی بود...نیک هم همینطور...
وقتی وارد سالن انتظار شدیم رفتم واسه ریچارد بلیط بگیرم که گفت: تو بشین خودم میرم :)
آدام بالاخره با من حرف زد و گفت: تلفنای دوست وراجت خیلی روی نیک تاثیر گذاشت... تو با اینکه ازش متنفر بودی و اون بعدش باهات بد حرف زده بود این کارو واسش کردی...
کامرون: آره اونم حس یه احمق نمک نشناس رو داشت
آدام تصحیح کرد: عوضی نمک نشناس...دقیقا خودشو اینجوری توصیف کرد... به نیک نگاه کردم که با اون قیافه روی صندل انتظار فرو رفته بود. رفتم پیشش و گفتم: نیک...من...میخواستم بگم بخشیدمت...تو یه روحیه مهربون هم داری...میدونم ازم متنفری اما فقط میخواستم تو و ریچارد کنار بیاین...متنفرم که اینقدر از هم بدتون میاد
قیافه نیک کمی تغییر کرد و به من نگاه کرد با امیدواری گفت: حالا میش مکی صدات کنم؟
- نخیر -___-
هر دوتامون خندیدیم و ریچارد اومد. و رفتیم توی سالن نمایش توی 5 تا از صندلی های ردیف دوم