وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




تاریکی پارت 2
سه شنبه 23 خرداد 1396 | 04:16 ق.ظ



بهم التماس میكرد
بهش توجُه نكردمـ
بالشتو عاروم رو سَرش فشار دادمـ
و دیگِ نفس نكشید:)
احصاسمو میگم


 

آنچه در تاریکی گذشت :
بیش از یک قرن تو سکوت زندگی کردم ... من اینجا بدنیا اومدم اینجا خونه منه ...
_ بعد پنجاه سال هنوز خوب به نظر میاد ...
سکوت کردم
من یه هیولا نیستم نمی خواستم باشم 
سم خنجر رو بیرو کشید و جون دادن خواهرش رو تماشا کرد 
( توجه : آنچه گذشت فقط آنچه گذشته و هر پارت با توجه به پارت قبلش ادامه پیدا می کنه  )
سرم رو با دستام گرفتم ... نمی خوام اون خاطرات دوباره اذیتم کنه ... رفتم پایین 
جیکوب داشت تلویزیون نگاه می کرد و سم روی مبل خوابیده بود ... به میز جلوی مبل نگاه کردم ...
هه ... پس مستم کرده!
اومدم و کنار جیکوب نشستم 
شاید بی نهایت از دستشون عصبانی باشم ... ولی اونا ...
اونا برادرامن ... 
تنها کسایی که دارم ...
( جیکوب ) خوبی؟
( ویولت ) نه ...
ساکت شد ... ساکت شدم ...
( جیکوب ) ببین می دونم تر دست ما عصبانی هستی ، ولی من خواهر خودم رو میخوام ... همون خواهر خوش خندم ....
حرفش رو قطع کردم: همون که انسان بود ... همون که کشتینش ... اون مرده جیکوب ...
( جیکوب ) برای من نمرده :)
حرفش برام تازگی نداشت ... از جام بلند شدم و رفتم تو آشپز خونه ... بعد چند دقیقه اونم اومد 
( جیکوب ) از فردا باید بری مدرسه ... میدونی که دبیرستان ... طبق معمول ... تا کسی شک نکنه 
( ویولت ) کسل کنندس .... چندین بار این دوره رو گذروندم ... ولی اگه معنیش اینه که میتونم چند ساعت صداتو نشنوم حاظرم برم
قهوه امو برداشتم ... نوشیدنی ها تنها چیزایی بودن که می تونستم بدون نفرت از طمع مزخرفوش بخورم ... به حلقه توی دستم نگا کردم ... حلقه نقره ای رنگی که نگینی بنفش داشت و روی اون حکاکی های ظریفی شده بود ... حلقه ای که کمک می کرد زیر نور خورشید از بین نرم ... 
_________________________فلش بک ______________________________________
صدای گریه کودک فضا رو پر کرده بود و ضجه های مادرش برا نجات دادن بچش از دست هیولا های خون خوار ...
(مادر ) خواهش می کنم کاریش نداشته باشین ... شما رو به مسیح قسمتون میدم 
(جیکوب ) خفه شو فقط طلسم رو اجرا کن 
جادوگر حلقه رو مقابل خودش روی میز گزاشت چشماش را بست و ورد هایی را زیر لب زمزمه کرد ، باد شدیدی وزید و باعث شد پنجره ها به هم کوبیده شوند و آتش درون شومینه به طرز عجیبی شعله در تر شد و بعد از چند دقیقه همه چیز آرام شد ... سم حلقه را برداشت و به ویولت داد ، جیکوب نوزاد را روی زمین گزاشت ...


 و هیچ اثری از خوناشام ها نبود 
رفته بودند...
______________________فلش بک _______________________________________
 
(جیکوب ) هی ...
بهش نگاه کردم 
(جی ) چیزه ... میای بریم شکار...
لبخندی زدم و بهش نگاه کردم (که یعنی اره )
 
         *       *      *
من تنها کسی بودم که به شکار کردن نیاز داشتم ... یعنی منظورم شکار حیوون بود ... سم  و جی معمولا خون انسان می خوردن ...  توی جنگل دنبال یه طعمه بودم که ارتعاش حرکت موجودی مثل خرگوش رو حس کردم از سرعت فوق العادم برای رسیدم بهش استفاده کردم و قبل از اینکه خودش بفهمه  جسدش تو دست من بود 
جیکوب از پشت درختا بهم پیوست 
(جی ) wow چه سریع یکی پیدا کردی 
(ویولت ) من میام تو برو خونه 
بدون هیچ حرف اضافه ای رفت 
تلخندی زدم و به جسد حیوون بیچاره نگا کردم 
این چیزیه من هستم ... یه هیولا ...

         *        *       * 
خون اون حیوون تا حدی عطشم رو کم کرده بود ... عطش !
عطشی که باعث می شد همیشه از دست پلیسا و شکارچیا در فرار باشیم .... هیچ وقت آرامش نداشته باشیم ... عطشی که باعث میشد هرجا که بریم قتل های زنجیره ای  گزارش بشه ... مقتولایی که گم می شدن و هرگز پیدا نمی شدن ... یا بعد چند هفته پیدا می شدن هیچی جز دوتا سوراخ روی گردنشون نبود البته موارد استثنایی هم بود ... مثل اولین باری که مزه خون رو بعد مرگم چشیدم ... اینقدر برام شیرین بود که چندین بار چندین جای گردنشو گاز گرفتم ... و خب می پرسین بعدش چی شد ... خب سرش کنده شد ...
هه یه جوری میگم انگار چقدر عادیه ... 


   
Just Raven | کـامـنـت()