وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




وجود خدایان در زمین/13( قسمت آخر )
دوشنبه 22 خرداد 1396 | 06:18 ب.ظ
خب قسمت آخره و تا فصل دومش 
من یه داستان دیگه رو شروع می کنم 
امید وا رم راضی بوده باشید 
جلوی یه خونه ی بزرگ بودیم 
عجیب بود 
ولی انگار اون خونه رو می شناختم 
رفتیم داخل 
ولی دنیل تا پاش رو توی چهار چوب در گذاشت دوباره سر درد گرفت 
سعی کردم برج پیشش اما .......
یه صدای وحشتناک ولی آشنا رو شنیدم 
اون ....،اون صدای مک بود 
برگشتم و دیدمش 
یعنی این واقعا مک لینی بود 
اه شبیه یه اسکلت پوسیده بود 
برگشت بهم گفت : پس از 120 سال که منتظر تولدت روی زمین بودم پیدات کردم 
بهتره تو رو برگردانم پیش همون کسی که تو رو به اینجا فرستاد 
رئیس من 
وقتی بفرستمت پیش اون و زئوس تورو ببینه حتما می میره و یه خنده ی شیطانی دیگه هم کرد 
ای کوفت 
ای درد 
ای زهر مار 
ای درد الائل 
خواست به سمتم پرت کنه یه دقیقه مرگ رو جلوی چشمام دیدم 
اما دنیل ......
خودش رو پرت کرد سمت من 
وقتی چشمام رو باز کردم 
دیدم که نصف صورت و بعضی از جا های بدن دنیل سوخته و به سختی نفس می کشه 
واقعا خشمگین بودم 
واقعا 
احساس کردم که یه موج انرژی داره به سمت دستام می ره 
و من هم اون رو رها کردم 
چند ثانیه جلوی چشمام سفید بود تا اینکه به خودم اومدم 
و دیدم اصلا یه چیز دیگه شدم 
پایین مو های سیاه من سفید شده بود 
لباسم اصلا یه چیز دیگه بود یه جفت دست کش سفید از این هایی که انگشتی ندارن دستم بود 
یه پیراهن سفید و نقره ای تا بالای زانو هام با یه پوتین پاشنه بلند  تا بالای زانو هام که یه جا هایی از اون نقره ای بود 

مک که مونده بود چی شده یه نعره ی وحشتناک زد و 
چند تا توپ انرژی قرمز دیگه شلیک کرد 
ولی با کمال تعجب دیدم 
که دارم با یه حفاظ سفید از خودم محافظت می کنم
اون حفاظ رو با دست چپم نگه داشتم و به سمت دنیل رفته بودم 
دیگه انگار نفس نمی کشید صورتش سرد شده بود و سفید تر از قبل 
اشک مثل خون از چشم هام راهی شد و قطره قطره روی دنیل می ریخت 
خشم به تموم وجودم نفوذ کرده بود 
یه هاله از انرژی رو دیدم که دور تموم پاهام بود 
و داشت همین طور بالا می اومد 
دیگه هیچ کنترلی نداشتم 
رو خودم انگار یکی دیگه داشت من رو کنترل می کرد 
پاهام از زمین جدا شده بودند 
و همین طور یه چیز مثل توپ انرژی ولی سفید رنگش رو شلیک می کردم 
و همین طور اشک می ریختم باورم نمی شد که دنیل مرده باشه 
نا گهان هرچی خشم داشتم توی یه انرژی  سفید آزاد شد دیگه اثری از اون نبود
بیرون داشت برف می بارید